نمایی از فعالیت بیل مکانیکی در حال احداث تغییر جاده اصلی منتهی به روستای دولاب ۲۰ بهمن ۹۷
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
روزنه امید در لابلای هیزمهای مسجد (هه ژاره) روستای دولاب که آفتاب زمستانی را بر دیدگان تجلی می بخشد
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
روزنه امید در لابلای هیزمهای مسجد (هه ژاره) روستای دولاب که آفتاب زمستانی را بر دیدگان تجلی می بخشد
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پزشکان آمریکامتوجه شدند سجده نمودن دقیقا همان اتفاقی است که بیماران را توصیه می کردند ورزش خاصی انجام داده تا باعث
خونرسانی به دیسک و نخاع شود
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
خونرسانی به دیسک و نخاع شود
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
تصویری زیبا از کاشت گل در باغچه کوچه های روستاهای دولاب
👤ارسالی.اسدالله حمه ویسی
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
👤ارسالی.اسدالله حمه ویسی
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
#کولیره_تنوری
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
#کولیره_تنوری
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
#کولیره_تنوری
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
#کولیره_تنوری
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
#کولیره_تنوری
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
#کولیره_تنوری
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
پخت(کولیره مه ژگی) با تنور
رسمی کهن در میان زنان روستایی هورامان(دولاب) که چند خانواده را گرد هم آورده
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
╭┅═ঊ🌺🌼🌸🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌸🌼🌺ঊ═┅╯
زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!
غروب به خانه آمد .
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!
هرکه باشد نظرش در پی ناموس کسان
پی ناموس وی افتد نظر بوالهوسان...
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭═ঊ🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺ঊ═╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌸🌼🌺ঊ═┅╯
زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!
غروب به خانه آمد .
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!
هرکه باشد نظرش در پی ناموس کسان
پی ناموس وی افتد نظر بوالهوسان...
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭═ঊ🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺ঊ═╯
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیکلەمە : باسیت حەمە غەریب
شێعر : مەولانای میلەتی کــورد(مەولەوی)
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
شێعر : مەولانای میلەتی کــورد(مەولەوی)
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گورانی همخوانی چەپڵه👏معلم و دانش آموزان سروشتی کردستان منطقه هورامان
این است اصالت کورد👏🎼🎸
بژی هەورامان👌
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
این است اصالت کورد👏🎼🎸
بژی هەورامان👌
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺🌺ঊ═╯
╭┅═ঊ🌺🌼🌸🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌸🌼🌺ঊ═┅╯
خاطره ای تکان دهنده از استاد #شفیعی_کدکنی
طولانی است، اما یک واقعیت انسانی در درون آن نهفته است لطفا بخوانید👇
نزدیکی های عید بود،
من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم،
صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم،
از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
(استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند و تعریف میکند...)
پدرم بود،
مادر هم او را آرام می کرد،
می گفت:
آقا! خدا بزرگ است،
خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...
اما پدر گفت:
خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند،
نباید فکر کنند که ما........ 😔
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم
دست کردم توی جیبم،
100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان....
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛
10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس،
آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛
در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛
برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس،
آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم،
درست گفتی!
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود
که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند،
گمان کردم شاید درست باشد...!!
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺ঊ═╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌸🌼🌺ঊ═┅╯
خاطره ای تکان دهنده از استاد #شفیعی_کدکنی
طولانی است، اما یک واقعیت انسانی در درون آن نهفته است لطفا بخوانید👇
نزدیکی های عید بود،
من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم،
صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم،
از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
(استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند و تعریف میکند...)
پدرم بود،
مادر هم او را آرام می کرد،
می گفت:
آقا! خدا بزرگ است،
خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...
اما پدر گفت:
خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند،
نباید فکر کنند که ما........ 😔
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم
دست کردم توی جیبم،
100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان....
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛
10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس،
آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛
در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛
برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس،
آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم،
درست گفتی!
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود
که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند،
گمان کردم شاید درست باشد...!!
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
#بزن_رولینک👇
╭═ঊ🌺ঊ═╮
🆔 @Doolab94
╰═ঊ🌺ঊ═╯