کدامین ماسوله جهان شبیه #دولاب من است؟
آیا #بهشت_کردستان برازنده این دیار نیست؟
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
آیا #بهشت_کردستان برازنده این دیار نیست؟
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
طولانی است اما ارزش خواندن دارد.
💠روزی حلال
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت می کرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد.
چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت.
چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید.
در آن روستا که چوپان زندگی می کرد
مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.
هنگامی که وعده سفرش فرا رسید ، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد
چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند
لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت.
هنگامی که مردم از نزد تاحر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد.
تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:
با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟
چوپان گفت:
آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.
تاجر از کار او تعجب کرد و گفت:
من به نزد تاجران بزرگی می روم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمی فروشند؛ آنان چیزهای گرانقیمت می فروشند.
اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت.
تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد .
هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود ، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند.
صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت
در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت ، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد .
تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد.
از آنان پرسید:
دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟
مردم روستا گفتند:
ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند
و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند.
آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند .
هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد.
چنین شد و تاحر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید
تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟
چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود.
تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت:
خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی.
در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد.
این است معنی روزی حلال که برخی از حلال ها را رها کنی تا اینکه در دام حرامها نیفتی
👤ارسالی.میلاد حبیبی
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
طولانی است اما ارزش خواندن دارد.
💠روزی حلال
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت می کرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد.
چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت.
چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید.
در آن روستا که چوپان زندگی می کرد
مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.
هنگامی که وعده سفرش فرا رسید ، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد
چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند
لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت.
هنگامی که مردم از نزد تاحر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد.
تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:
با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟
چوپان گفت:
آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.
تاجر از کار او تعجب کرد و گفت:
من به نزد تاجران بزرگی می روم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمی فروشند؛ آنان چیزهای گرانقیمت می فروشند.
اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت.
تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد .
هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود ، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند.
صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت
در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت ، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد .
تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد.
از آنان پرسید:
دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟
مردم روستا گفتند:
ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند
و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند.
آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند .
هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد.
چنین شد و تاحر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید
تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟
چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود.
تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت:
خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی.
در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد.
این است معنی روزی حلال که برخی از حلال ها را رها کنی تا اینکه در دام حرامها نیفتی
👤ارسالی.میلاد حبیبی
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
Miveye Mamnooe
Ehsan Khajehamiri
ميوه ممنوعه
احسان خواجه اميرى
ترانه سرا : افشين يدالهى
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره
👤ارسالی:آیدا نوری
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
احسان خواجه اميرى
ترانه سرا : افشين يدالهى
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره
👤ارسالی:آیدا نوری
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
#یک_دست
ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﻮﭼﮏ ، ﯾﮑﯽ ﺑﺰﺭﮒ، ﯾﮑﯽ ﺑﻠﻨﺪ، ﯾﮑﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ، ﯾﮑﯽ ﻗﻮﯼ، ﯾﮑﯽ ﺿﻌﯿﻒ ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ نمی کنند ...
ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ
ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ
ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﮔﺎﻩ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ , ﻟﻬﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺎﯾﯿﻨﺘﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﯿﻢ
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺎﺳﺖ , ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﺎ ،
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻟﺬﺕ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ .
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
#یک_دست
ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﮐﻮﭼﮏ ، ﯾﮑﯽ ﺑﺰﺭﮒ، ﯾﮑﯽ ﺑﻠﻨﺪ، ﯾﮑﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ، ﯾﮑﯽ ﻗﻮﯼ، ﯾﮑﯽ ﺿﻌﯿﻒ ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ نمی کنند ...
ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ
ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ
ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﮔﺎﻩ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ , ﻟﻬﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺎﯾﯿﻨﺘﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﯿﻢ
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺎﺳﺖ , ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﺎ ،
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻟﺬﺕ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ .
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
ما فرزندان جغرافیا هستیم!
محصول اتفاق!
گاهی فکر می کنم وقتی یک کودک در سوئیس سراغ یخچال می رود تا شکلات صبحانه اش را بردارد، کودکی در یک قبیله آفریقایی با این ترس بیدار می شود که نکند امروز به وسیله مردان قبیله دیگر که به دین و آیین آنها نیستند کُشته شود!
اگر در عربستان به دنیا می آمدیم احتمالاَ اسممان عبدالعزیز می شد، جوراب نمی پوشیدیم، بنز سوار می شدیم اما به زن هایمان اجازه نمی دادیم رانندگی کنند.
اگر در جامائیکا بودیم مسیحی می شدیم، غذاهای تند می خوردیم، می رقصیدیم و اگر کسی می گفت میای بریم شمال جوج بزنیم! نمی فهمیدیم چه می گوید!
اگر در دانمارک به دنیا می آمدیم اسطوره هایمان وایکینگ ها بودند، پیرو کلیسای پروتستان می شدیم، احتمالاً به ازدواج همجنسگرایان رای می دادیم وبه جای شجریان از یورِن اینگمَن لذت می بردیم.
وقتی همه چیز تا این اندازه می تواند در عین سادگی، این همه پیچیده و خارج از کنترل ما باشد، یقه دریدن و خود را حق مطلق فرض کردن روی کره زمین چقدر واقعیت دارد؟
حال شما چطور است فرزندان جغرافیا...؟
سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد...
از ایمان سخن نگو!
بگذار از نوری که بر چهره داری ، آن را احساس کند.
از عقیده برایش نگو!
بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.
از عبادت برایش نگو!
بگذار آن را جلوی چشمش ببیند .
از اخلاق برایش نگو !
بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد .
از تعهد برایش نگو !
بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند
نقل از کانال دمکراسی
👤ارسالی.روجیار ویسی
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
ما فرزندان جغرافیا هستیم!
محصول اتفاق!
گاهی فکر می کنم وقتی یک کودک در سوئیس سراغ یخچال می رود تا شکلات صبحانه اش را بردارد، کودکی در یک قبیله آفریقایی با این ترس بیدار می شود که نکند امروز به وسیله مردان قبیله دیگر که به دین و آیین آنها نیستند کُشته شود!
اگر در عربستان به دنیا می آمدیم احتمالاَ اسممان عبدالعزیز می شد، جوراب نمی پوشیدیم، بنز سوار می شدیم اما به زن هایمان اجازه نمی دادیم رانندگی کنند.
اگر در جامائیکا بودیم مسیحی می شدیم، غذاهای تند می خوردیم، می رقصیدیم و اگر کسی می گفت میای بریم شمال جوج بزنیم! نمی فهمیدیم چه می گوید!
اگر در دانمارک به دنیا می آمدیم اسطوره هایمان وایکینگ ها بودند، پیرو کلیسای پروتستان می شدیم، احتمالاً به ازدواج همجنسگرایان رای می دادیم وبه جای شجریان از یورِن اینگمَن لذت می بردیم.
وقتی همه چیز تا این اندازه می تواند در عین سادگی، این همه پیچیده و خارج از کنترل ما باشد، یقه دریدن و خود را حق مطلق فرض کردن روی کره زمین چقدر واقعیت دارد؟
حال شما چطور است فرزندان جغرافیا...؟
سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد...
از ایمان سخن نگو!
بگذار از نوری که بر چهره داری ، آن را احساس کند.
از عقیده برایش نگو!
بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.
از عبادت برایش نگو!
بگذار آن را جلوی چشمش ببیند .
از اخلاق برایش نگو !
بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد .
از تعهد برایش نگو !
بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند
نقل از کانال دمکراسی
👤ارسالی.روجیار ویسی
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
#آب_درمانی
آب گرم با معده خالی .موضوع مهم. ایکاش بتوانم این مطالب را به همه انسانها برسانم که چیزی گرانتر بعد از دین ما از سلامتی جسمها نیست.
یکی از متخصصین قلب میگوید اگر هر کسی که این نامه بدستش میرسد به کسانی که میشناسد بفرستد پس باعث نجات زندگی انسان ......
درمان با آب گرم. باورتان نميشود مرضهایی که خدای سبحانه و تعالی خواسته با آب شفا بخشد پس حمد و منت برای خداست
اتحاد بیماریهای ژاپنی آخرین تجربه درمان با آب که نتایج صد درصد برای بیماریهای زیر را دارد منتشر کرد
سردرد شدید. فشار خون. کم خونی. درد مفاصل. فلج. ضربان شدید یا تند قلب. صرع. چربی. سرفه. التهاب حلق.آسم.سل. التهاب شرایین. وهر مرضی که به مجاری ادرار مربوط میشود. زیادی ترشح اسید و التهاب معده. کم اشتهایی. وهر مرضی که به چشم وگوش و حنجره مربوط میشود.
طریقه درمان با آبی که بجوش آمده
هر روز صبح زود از خواب بیدار شو و4 لیوان آب با معده خالی بخور 160 میلی. وآب باید گرم باشد ولی نه آنقدر که زبان را بسوزاند ولی ولرم نزدیک به گرم باشد
وتا 45 دقیقه بعد هیچگونه غذایی نخورید.
وپس از هر وعده غذا تا 2 ساعت آب نخورید بعضی از افراد یا مریضها در اوایل برای نوشیدن 4 لیوان در یک وقت مشکل دارند میتوانند کمتر آب بنوشند ویواش یو اش به 4 لیوان برسد
نتایج درمان با آب برای امراض زیر در مدت معین زیر ثابت شده
مرض قند 30 روز
فشار خون 30 روز
مشکلات معده 10 روز
انواع سرطان 9 ماه
سل و التهاب شرائین 6 ماه
کم غذایی 10 روز
مشکلات مجاری ادرار 10 روز
مشکلات بینی و گوش و حنجره 20 روز
مشکلات عادت ماهیانه 15 روز
مشکلات قلب و انواع آن 30 روز
سردرد شدید 3 روز
کم خونی 30 روز
چربی 4 ماه
صرع و فلج 9 ماه
مشکلات دستگاه تنفسی 4 ماه
کپی کن و بفرست که بقیه هم استفاده کنند تجربه کن ضرر نمی کنی آب اگر نفعی ندارد ضرری ندارد
👤ارسالی.کیهان قادری
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
#آب_درمانی
آب گرم با معده خالی .موضوع مهم. ایکاش بتوانم این مطالب را به همه انسانها برسانم که چیزی گرانتر بعد از دین ما از سلامتی جسمها نیست.
یکی از متخصصین قلب میگوید اگر هر کسی که این نامه بدستش میرسد به کسانی که میشناسد بفرستد پس باعث نجات زندگی انسان ......
درمان با آب گرم. باورتان نميشود مرضهایی که خدای سبحانه و تعالی خواسته با آب شفا بخشد پس حمد و منت برای خداست
اتحاد بیماریهای ژاپنی آخرین تجربه درمان با آب که نتایج صد درصد برای بیماریهای زیر را دارد منتشر کرد
سردرد شدید. فشار خون. کم خونی. درد مفاصل. فلج. ضربان شدید یا تند قلب. صرع. چربی. سرفه. التهاب حلق.آسم.سل. التهاب شرایین. وهر مرضی که به مجاری ادرار مربوط میشود. زیادی ترشح اسید و التهاب معده. کم اشتهایی. وهر مرضی که به چشم وگوش و حنجره مربوط میشود.
طریقه درمان با آبی که بجوش آمده
هر روز صبح زود از خواب بیدار شو و4 لیوان آب با معده خالی بخور 160 میلی. وآب باید گرم باشد ولی نه آنقدر که زبان را بسوزاند ولی ولرم نزدیک به گرم باشد
وتا 45 دقیقه بعد هیچگونه غذایی نخورید.
وپس از هر وعده غذا تا 2 ساعت آب نخورید بعضی از افراد یا مریضها در اوایل برای نوشیدن 4 لیوان در یک وقت مشکل دارند میتوانند کمتر آب بنوشند ویواش یو اش به 4 لیوان برسد
نتایج درمان با آب برای امراض زیر در مدت معین زیر ثابت شده
مرض قند 30 روز
فشار خون 30 روز
مشکلات معده 10 روز
انواع سرطان 9 ماه
سل و التهاب شرائین 6 ماه
کم غذایی 10 روز
مشکلات مجاری ادرار 10 روز
مشکلات بینی و گوش و حنجره 20 روز
مشکلات عادت ماهیانه 15 روز
مشکلات قلب و انواع آن 30 روز
سردرد شدید 3 روز
کم خونی 30 روز
چربی 4 ماه
صرع و فلج 9 ماه
مشکلات دستگاه تنفسی 4 ماه
کپی کن و بفرست که بقیه هم استفاده کنند تجربه کن ضرر نمی کنی آب اگر نفعی ندارد ضرری ندارد
👤ارسالی.کیهان قادری
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
💕مکالمه شوهر روستایی با تلفن بیمارستان برای همسر مریض
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن وشوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند.
از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. به زودی برمیگردیم...»
چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه میکرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچهها باش.»
مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.»
اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همان جا بماند.
همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار میشد. روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم، داشت میگفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد، مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد.
بعد آهسته به من گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود! بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود.
از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم میکرد :
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷـﺪ، ﺑﺎ ﺷﮑﺴـﺘﻦ ﭘـﺎﯼ ﺩﯾـﮕﺮﺍﻥ، ﻣـﺎ ﺑﻬﺘـﺮ ﺭﺍﻩ ﻧﺨـﻮﺍﻫﯿﻢ ﺭﻓــﺖ!
ﮐﺎﺵ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ خوشبخت ﺗﺮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ...
ﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﺍﮔﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺷﮏ ﮐﺴﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻃﺮﻑ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﺑﺎﺧﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻃﺮﻓﯿﻢ...
ﻭ این ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩن است که زیباست!
👤ارسالی.افشین شمسی
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
💕مکالمه شوهر روستایی با تلفن بیمارستان برای همسر مریض
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن وشوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند.
از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. به زودی برمیگردیم...»
چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه میکرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچهها باش.»
مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.»
اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همان جا بماند.
همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار میشد. روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم، داشت میگفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد، مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد.
بعد آهسته به من گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود! بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود.
از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم میکرد :
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷـﺪ، ﺑﺎ ﺷﮑﺴـﺘﻦ ﭘـﺎﯼ ﺩﯾـﮕﺮﺍﻥ، ﻣـﺎ ﺑﻬﺘـﺮ ﺭﺍﻩ ﻧﺨـﻮﺍﻫﯿﻢ ﺭﻓــﺖ!
ﮐﺎﺵ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ خوشبخت ﺗﺮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ...
ﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﺍﮔﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺷﮏ ﮐﺴﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻃﺮﻑ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﺑﺎﺧﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻃﺮﻓﯿﻢ...
ﻭ این ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩن است که زیباست!
👤ارسالی.افشین شمسی
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
#باران
اسمت چیه؟ باران
چه اسم قشنگی داری راستی اهل کجایی؟ چی بگم هستم هرکجا باشد...
خوب بهم بگو تو کی هستی باران .ای مهربانی که به جای تمام قامت خمیده رفتگران شهرم امروز زحمت کشیدی که بتوانند کمتر جارو بکشند.
تو که هستی باران . تویی که منو روی خط سفید خیابان شرمنده کردی بابت ریختن پوست تخمه شکستن های وسط خیابانم که باعث شدم پدری مقابل چشمان خانواده اش برای برداشتنش خم شود و غرورش را بشکنم.
تو که هستی باران. که پینه های دل و دست کشاورزان رو مرهم بخشیدی.
تو که هستی باران . .....
نمیگی....
باش فقط دوست دارم باران .
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
#باران
اسمت چیه؟ باران
چه اسم قشنگی داری راستی اهل کجایی؟ چی بگم هستم هرکجا باشد...
خوب بهم بگو تو کی هستی باران .ای مهربانی که به جای تمام قامت خمیده رفتگران شهرم امروز زحمت کشیدی که بتوانند کمتر جارو بکشند.
تو که هستی باران . تویی که منو روی خط سفید خیابان شرمنده کردی بابت ریختن پوست تخمه شکستن های وسط خیابانم که باعث شدم پدری مقابل چشمان خانواده اش برای برداشتنش خم شود و غرورش را بشکنم.
تو که هستی باران. که پینه های دل و دست کشاورزان رو مرهم بخشیدی.
تو که هستی باران . .....
نمیگی....
باش فقط دوست دارم باران .
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این خانم کوچولو از اطرافیان خواسته کادوی تولدش رو نقدی بدن پولش رو لازم داشته
ببینید در چه راهی خرج ميکنه🖕🖕
👤ارسالی.روجیار ویسی
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
ببینید در چه راهی خرج ميکنه🖕🖕
👤ارسالی.روجیار ویسی
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
خدایا
در ایام آخرسال
ب حق نامهای زیبایت
ب حق مهربانیات
ب حق بزرگی وجلالت
غم وغصه رااز دل
دوستان وعزیزانم دورکن
وبهترینهارا
برایشان مقدرفرما
👤ارسالی.شادمان عزیزی
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
در ایام آخرسال
ب حق نامهای زیبایت
ب حق مهربانیات
ب حق بزرگی وجلالت
غم وغصه رااز دل
دوستان وعزیزانم دورکن
وبهترینهارا
برایشان مقدرفرما
👤ارسالی.شادمان عزیزی
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
نمای دیروز شهر برلین آلمان
👤ارسالی. خانم نیلا
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
👤ارسالی. خانم نیلا
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
بەیادٚوو یارا
کوردەسان سڵام پەی خاکەکەوتۆ
سەردەشت هەتاکوو زەردەی داڵەهۆ
سڵام هەڵبجەی دنیا دیارم
شاروو شەهێدٚای بێ تاوانبارم
زامێت سەختێنێ کوردستانەکەم
با گریۆ دڵەی هەراسانەکەم
کۆش بەروو هاوار دەردەکەی کاریم
هاوار و ئێش و ناڵەی زگاریم
سەردەشت هەر وەختێو بە یادٚت نیشوو
زام تازەبۆوە ئاخێ مەکێشوو
لاو کێ بلوونە هاوار کۆ بەروو
ماجەراو خەمام پەی کێ واز کەروو
نۆتشە سەختەن وەسفوو بەیانیت
ئیسەیچ سۆ مدٚۆ ئێشوو زامانیت
کێ هەن پێسەو من زامداری دڵ بۆ
هەناسە سەرد و مات و خجڵ بۆ
زەردە جە داخت داڵەهۆ ماتەن
کوردەستان گردش خەمش خەڵاتەن
کەردەی ستەمکار بە کیمیاواران
کەی فەرامۆش بۆ زاموو نازاران
#عوسمان_هەجیجی
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
بەیادٚوو یارا
کوردەسان سڵام پەی خاکەکەوتۆ
سەردەشت هەتاکوو زەردەی داڵەهۆ
سڵام هەڵبجەی دنیا دیارم
شاروو شەهێدٚای بێ تاوانبارم
زامێت سەختێنێ کوردستانەکەم
با گریۆ دڵەی هەراسانەکەم
کۆش بەروو هاوار دەردەکەی کاریم
هاوار و ئێش و ناڵەی زگاریم
سەردەشت هەر وەختێو بە یادٚت نیشوو
زام تازەبۆوە ئاخێ مەکێشوو
لاو کێ بلوونە هاوار کۆ بەروو
ماجەراو خەمام پەی کێ واز کەروو
نۆتشە سەختەن وەسفوو بەیانیت
ئیسەیچ سۆ مدٚۆ ئێشوو زامانیت
کێ هەن پێسەو من زامداری دڵ بۆ
هەناسە سەرد و مات و خجڵ بۆ
زەردە جە داخت داڵەهۆ ماتەن
کوردەستان گردش خەمش خەڵاتەن
کەردەی ستەمکار بە کیمیاواران
کەی فەرامۆش بۆ زاموو نازاران
#عوسمان_هەجیجی
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این گیف هم برای اینکه بدونید هر گروه خونی به چه افرادی میتونه خون اهدا کنه . 😎☝️🏾
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
💧پسرجوان_پندپیرمرد
💎ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻧﯽ ،ﺑﺎ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﻣﺤﻠﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪﮐﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﺭﻭﺳﭙﯽ ،ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺍﻭ ﺭﻭﯼ ﯾﮏﺻﻨﺪﻟﯽ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺖ . ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮊﻭﻟﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﮐﺎﺭﮐﺮﺩﻥ ، ﻧﮕﺎﻩ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﺑهﭘﺴﺮﮎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺳﭙﺲ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭘﺴﺮﻡ ، ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺖﺍﺳﺖ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ .
ﭘﺮﺳﯿﺪ :برای ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﺁﻩ ﭘﺮﺩﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :میدﺍﻧﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﯿﺴﺖ،ﻭﻟﯽ ﭘﺴﺮﻡ ، ﺁﻥ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.
ﭘﺴﺮﮎ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﯾﯽ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺎﺏ ﭼﻮﺑﯽ ﮐﻬﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺁﻭﯾﺨﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺷﻌﺮ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﮐﺮﺩ:
ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺰﻥ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﻫﺮ ﻧﺎﻗﺎﺑﻠﯽ
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﻮﺩ ﮔﻮﻫﺮ ﺷﻨﺎﺱ ﻗﺎﺑﻠﯽ
ﺁﺏ ﭘﺎﺷﯿﺪﻩ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺷﻮﺭﻩ ﺯﺍﺭ ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﺍﺳﺖ
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﻮﺩ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﯾﺮﯼ
ﻗﻄﺮﺍﺕ ﺍﺷﮏ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﭼﺮﻭﮐﯿﺪﻩ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ می ﻏﻠﺘﯿﺪ ...
ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻐﻀﺶ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ
ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮﻡ ، ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﻦ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪﺍﯾﻨﺠﺎ ﺁﻣﺪﻡ ، ﭼﻮﻥ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﺪ:
« ﻟﺬﺕ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﯽ ، ﻏﻢ ﻫﺎﯼ ﺁﺗﯽ ﺩﺭ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﻧﺪ »
ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﺗﺮﮎ ﺷﻬﻮﺕ ﻫﺎ ﻭ ﻟﺬﺕ ﻫﺎ ﺳﺨﺎﺳﺖ
ﻫﺮ ﮐﻪ ﺩﺭﺷﻬﻮﺕ ﻓﺮﻭ ﺷﺪ ﺑﺮ ﻧﺨﺎﺳﺖ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﺪ :
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻏﺮﺍﯾﺰ ﺟﻨﺴﯽ ﺭﻓﺘﻦ ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻟﯿﺴﯿﺪﻥ ﻋﺴﻞ ﺑﺮﺭﻭﯼ ﻟﺒﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺍﺳﺖ ؛ ﻋﺴﻞ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ ، ﺍﻣﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻭ ﻧﯿﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .
ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺖ :
ﺍﮔﺮ ﻟﺬﺕِ ﺗﺮﮎ ﻟﺬﺕ ﺑﺪﺍﻧﯽ
ﺩﮔﺮ ﻟﺬﺕ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﻟﺬﺕ ﻧﺪﺍﻧﯽ
ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ :
ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺻﺮﻑ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﭘﯿﺮﯼُ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ
ﺩﺭﯾﻐﺎ ،ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﺁدﻣﯽ ﻫﻮﺷﯿﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ.
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ.
ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ ... ﺣﺎﻝ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺍﺷﺖ ،ﺷﺘﺎﺑﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ: « ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺰﻥ ﺑﺮ ﺳﻨﮓﻫﺮ ﻧﺎﻗﺎﺑﻠﯽ ...» ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﮑﺎﻥ ﻧﺮﻓﺖ.
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌺🌼🌺🌼🌺ঊ═┅╯
💧پسرجوان_پندپیرمرد
💎ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻧﯽ ،ﺑﺎ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﻣﺤﻠﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪﮐﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﺭﻭﺳﭙﯽ ،ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺍﻭ ﺭﻭﯼ ﯾﮏﺻﻨﺪﻟﯽ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺖ . ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮊﻭﻟﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﮐﺎﺭﮐﺮﺩﻥ ، ﻧﮕﺎﻩ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﺑهﭘﺴﺮﮎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺳﭙﺲ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭘﺴﺮﻡ ، ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺖﺍﺳﺖ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ .
ﭘﺮﺳﯿﺪ :برای ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﺁﻩ ﭘﺮﺩﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :میدﺍﻧﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﯿﺴﺖ،ﻭﻟﯽ ﭘﺴﺮﻡ ، ﺁﻥ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ.
ﭘﺴﺮﮎ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﯾﯽ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺎﺏ ﭼﻮﺑﯽ ﮐﻬﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺁﻭﯾﺨﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺷﻌﺮ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﮐﺮﺩ:
ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺰﻥ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﻫﺮ ﻧﺎﻗﺎﺑﻠﯽ
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﻮﺩ ﮔﻮﻫﺮ ﺷﻨﺎﺱ ﻗﺎﺑﻠﯽ
ﺁﺏ ﭘﺎﺷﯿﺪﻩ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺷﻮﺭﻩ ﺯﺍﺭ ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﺍﺳﺖ
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﻮﺩ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﯾﺮﯼ
ﻗﻄﺮﺍﺕ ﺍﺷﮏ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﭼﺮﻭﮐﯿﺪﻩ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ می ﻏﻠﺘﯿﺪ ...
ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻐﻀﺶ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ
ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮﻡ ، ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﻦ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪﺍﯾﻨﺠﺎ ﺁﻣﺪﻡ ، ﭼﻮﻥ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﺪ:
« ﻟﺬﺕ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﯽ ، ﻏﻢ ﻫﺎﯼ ﺁﺗﯽ ﺩﺭ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﻧﺪ »
ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﺗﺮﮎ ﺷﻬﻮﺕ ﻫﺎ ﻭ ﻟﺬﺕ ﻫﺎ ﺳﺨﺎﺳﺖ
ﻫﺮ ﮐﻪ ﺩﺭﺷﻬﻮﺕ ﻓﺮﻭ ﺷﺪ ﺑﺮ ﻧﺨﺎﺳﺖ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﺪ :
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻏﺮﺍﯾﺰ ﺟﻨﺴﯽ ﺭﻓﺘﻦ ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻟﯿﺴﯿﺪﻥ ﻋﺴﻞ ﺑﺮﺭﻭﯼ ﻟﺒﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺍﺳﺖ ؛ ﻋﺴﻞ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ ، ﺍﻣﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻭ ﻧﯿﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .
ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺖ :
ﺍﮔﺮ ﻟﺬﺕِ ﺗﺮﮎ ﻟﺬﺕ ﺑﺪﺍﻧﯽ
ﺩﮔﺮ ﻟﺬﺕ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﻟﺬﺕ ﻧﺪﺍﻧﯽ
ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ :
ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺻﺮﻑ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﭘﯿﺮﯼُ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ
ﺩﺭﯾﻐﺎ ،ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﺁدﻣﯽ ﻫﻮﺷﯿﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ.
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ.
ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ ... ﺣﺎﻝ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺍﺷﺖ ،ﺷﺘﺎﺑﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ: « ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺰﻥ ﺑﺮ ﺳﻨﮓﻫﺮ ﻧﺎﻗﺎﺑﻠﯽ ...» ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﮑﺎﻥ ﻧﺮﻓﺖ.
🌼 با ما همراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌸🌸🌸🌸🌸🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🍁🍁🍁🍁🍁🌺ঊ═┅╯
ازعالمی پرسیدند؛
بـرای خـوب بودن، کــدام روز بهتر است؟
عالم فرمود: یک روز قبل از مرگ
گفتند: ولی مرگ راهیچکس نمیداند
عالم فرمود: پس هر روز زندگی
را روزِ آخرفکر کن وخوب باش
شاید فردایی نباشد...
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🍁🍁🍁🍁🍁🌺ঊ═┅╯
ازعالمی پرسیدند؛
بـرای خـوب بودن، کــدام روز بهتر است؟
عالم فرمود: یک روز قبل از مرگ
گفتند: ولی مرگ راهیچکس نمیداند
عالم فرمود: پس هر روز زندگی
را روزِ آخرفکر کن وخوب باش
شاید فردایی نباشد...
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌸🌸🌸🌸🌸🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🍁🍁🍁🍁🍁🌺ঊ═┅╯
اولین قدم برای یاد گرفتن شنا، نترسیدن از آب و رها شدن است.
مربی همیشه میگوید: "بپر، خودتو رها کن، زیر آب چشماتو باز کن، بعد خودت آروم آروم برمی گردی به سطح آب".
شرط اول، همان دست و پا نزدن است.
گاهی باید واقعا بیخیال شد و رفت گوشهای نشست. باید بیخیالِ دست و پا زدن شد.
گاهی باید بگذاریم زندگی کارش را بکند.
شاید بعدش آرام آرام برگشتیم به سطح آب ... به زندگی ... بی خفگی.
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🍁🍁🍁🍁🍁🌺ঊ═┅╯
اولین قدم برای یاد گرفتن شنا، نترسیدن از آب و رها شدن است.
مربی همیشه میگوید: "بپر، خودتو رها کن، زیر آب چشماتو باز کن، بعد خودت آروم آروم برمی گردی به سطح آب".
شرط اول، همان دست و پا نزدن است.
گاهی باید واقعا بیخیال شد و رفت گوشهای نشست. باید بیخیالِ دست و پا زدن شد.
گاهی باید بگذاریم زندگی کارش را بکند.
شاید بعدش آرام آرام برگشتیم به سطح آب ... به زندگی ... بی خفگی.
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
Vahid_Heydari_Madar.mp3
@gharoughati
آهنگ مادر
تقدیم به همه فرشته های زمینی❤️
مادرم.روزت مبارک
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮ د
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
تقدیم به همه فرشته های زمینی❤️
مادرم.روزت مبارک
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮ د
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌸🌸🌸🌸🌸🌺ঊ═┅╮
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🍁🍁🍁🍁🍁🌺ঊ═┅╯
✨☘در وصف #پدر و #مادر☘✨
🍀مـادرم شبنم گلبرگ حیات
پــدرم عطر گل یاس بقاست
مـادرم وسعت دریای گذشت
✨پــدرم ساحل زیبای لقاست
مـادرم آئینه حجب و حیا
پــدرم جلوه ایمان و رضاست
🍀مـادرم سنگ صبور دل ماست
پــدرم در همه حال کارگشاست
مـادرم شهر امیداست و هنر
✨پــدرم حاکم پیمان و وفاست
مـادرم باغ خزان دیده دهر
پــدرم برسرما مرغ هماست
🍀مـادرم موی سپید کرده زحزن
پــدرم نقش همه خاطره هاست
مـادرم کوه وقار است و کمال
✨پــدرم چشمه جوشان عطاست
🌹تقدیم به ❤️پـدران و مـادران❤️
👤ارسالی.شادمان عزیزی
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
دولاب بهشت کردستان
╰┅═ঊ🌺🍁🍁🍁🍁🍁🌺ঊ═┅╯
✨☘در وصف #پدر و #مادر☘✨
🍀مـادرم شبنم گلبرگ حیات
پــدرم عطر گل یاس بقاست
مـادرم وسعت دریای گذشت
✨پــدرم ساحل زیبای لقاست
مـادرم آئینه حجب و حیا
پــدرم جلوه ایمان و رضاست
🍀مـادرم سنگ صبور دل ماست
پــدرم در همه حال کارگشاست
مـادرم شهر امیداست و هنر
✨پــدرم حاکم پیمان و وفاست
مـادرم باغ خزان دیده دهر
پــدرم برسرما مرغ هماست
🍀مـادرم موی سپید کرده زحزن
پــدرم نقش همه خاطره هاست
مـادرم کوه وقار است و کمال
✨پــدرم چشمه جوشان عطاست
🌹تقدیم به ❤️پـدران و مـادران❤️
👤ارسالی.شادمان عزیزی
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸 بارش سنگ از آسمان ترکیه!
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تصادف عجیب در جاده تهران - قم /ارسالی از مخاطبان
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯