دو دنیا
361 subscribers
30 photos
6 links
Download Telegram
روز اول.
بچه به اخر هفته هایی که پدرش شب کار است و منو او باهم تنهاییم می گوید روزهای مادر دختری.روزهای مادر دختری دوتایی می رویم مهمانی،پارک یا خرید.ممکن است کیک درست کنیم،نقاشی بکشیم و معمولا دعوا هم می کنیم که نهایتا منجر به این می شود که پشت تلفن شکایت هم را به پدرش بکنیم.
امروز رفتیم پاساژ و کافه.بچه ماژیک و روبالشتی ساتن خرید.من واقعا نمیفهمم یک بچه ی پنج ساله چرا باید هفته ها پیگیر خرید روبالشتی باشد.مرد می‌گوید این ژن را از من به ارث برده که همیشه در حال برنامه ریزی برای خریدن چیزی هستم.من امیدوارم که باقی ژن های نحس مرا به ارث نبرده باشد.ژن وسواس،میگرن،اندومتریوز،پستان های پلی کیستیک و چربی خون! آخ گفتم چربی خون.نمی دانم چرا اینقدر نگران وضعیت سلامتی ام هستم.و جز نگرانی کار دیگری هم انجام نمی دهم.فقط احساس میکنم که دارم پیر و بیمار میشوم و دیگر تر و تازه و جوان نیستم و بدنم مثل سابق کار نمیکند.امروز مرد با خنده به بچه گفت:” مامان حالت سالمش با حالت بیمارش فرقی نداره.”یکی از گلایه های این مرد طی سالها این بوده که:” تو که همیشه حالت بده.” دیگر شنیدنش ناراحتم نمیکند.همین است که هست.برگردیم به وضعیت سلامتی ام.پدر برادر این مرد را به هر طریق دراورده ام.پشت تلفن می خندد و می‌گوید به خدا هیچیت نیست.ولی به نظر خودم هست.در عرض کمتر از یک سال ده کیلو چاق شده ام.این چاق شدن ارزوی همیشگی ام بود که محقق شده.اما در کنار ارزوی قدیمی ام چربی خون به رزومه ام اضافه شده که هیچکاری هم برایش نمیکنم.برادر مرد گفته فعلا فقط ورزش و رژیم غذایی که هیچ کدام را رعایت نمیکنم.یک شیشه مربای توت فرنگی را دو روزه خوردم.مرد گفت:” منتظر دیابت هم باش تا ازمایش بعدی.” بعد امروز خودش رفت بیرون و برایم شکلات خرید.”after eight” .شکلات محبوبم.شب از سر کار زنگ زد و گفت:”پشیمونم برات شکلات خریدم.تا صبح همه شو میخوری.”
شکمم بزرگ شده و همه می پرسند حامله ای؟ نه حامله نیستم و توی دلم اضافه میکنم که ولی تو خیلی بیشعوری! رحمم بزرگ شده و نصف ماه پریودم و قاعدتا فقر اهن هم دارم و همیشه خسته ام.حالا پزشکم یک قرص هورمونی برای جلوگیری از خونریزی داده که فعلا باعش شده خسته تر باشم.
عصر با بچه رفتیم کافه پسرخاله ام.پسرخاله ام گونه ام را بوسید و گفت چقدر چاق شدی.نشست سر میزمان و هی از هم پرسیدیم چه خبر.حرف خاصی باهم نداشتیم.من که فکر میکنم همیشه مسئول شکستن سکوتم شروع کردم به پرسیدن سوال هایی که جوابشان به من مربوط نیست: کار و بارت خوبه؟ برنمی گردی تو صنعت؟ چرا نمیای خونه ی ما؟ چرا زن نمی گیری؟گفت:” ایا شده که بگویم بیا خانه مان و او نیاید؟شده که دختر خوبی بهش پیشنهاد بدهم و او دست رد به سینه ام بزند؟” نه واقعا!
بچه کوکی هایش را که خورد چندبار برای پسرخاله ام زبانش را بیرون آورد و قیافه ی خر تخسی که تیتاپش را خورده و یک آروغ هم زده به خودش گرفت که باعث شد خجالت بکشم و ندانم چه کنم و بلند شوم میزمان را حساب کنم که کاری کرده باشم.پسرخاله ام تعارف کرد که مهمون منی.گفتم گمشو تو این خرابی بازار.تو هم بیای مطب مهمون من نیستی و رفتم پای صندوق.دختر تینیجر پشت دخل که جوانی و سلامت و زیبایی از هیبتش می بارید بعد از اینکه کارتم را پس داد دست هایش را قلاب کرد توی هم،سرش را کج کرد و با طنازی گفت:” میخواستم یه چیزی بهتون بگم.شما خیلی خوشگلید.” انگار قند توی دلم سابیدند.اخرین باری که کسی گفته بود خوشگلم کی بود؟ یادم نیست.
45
روز دوم.
برای بچه ام آینده ی دور با مرگ من تعریف میشود.” وقتی تو مردی نقاشی من خوب میشه” یعنی در اینده ای دور که تو مرده ای من انقدر بزرگ و توانمند شده ام که بتوانم خوب نقاشی کنم.” تو که بمیری من زن شدم”.” مامان شاید تو که مردی دانشمندا تک شاخ ها رو کشف کردن.” مرگ مامان از نظر بچه ام خیلی دور و بعید به نظر می رسد.آنقدر دور که تمام اتفاق های از نظر او ناممکن بعد از مرگ مامان ممکن می شوند.
دیشب که تب کرد و من قربان صدقه اش می رفتم ناله کنان گفت:” نگرانم نباش.تا تو نمیری من نمی میرم.” آمین دخترم.آمین.
37
Good times begin after eight…
از من پرسیده باشید،سکسی ترین شکلات دنیاست.
5
روز سوم.
صبح پرستار بچه زنگ زد که امروز نمی اید.بعدازظهر مامان امد و من رفتم مطب.شب که برگشتم نیم ساعتی نشستیم روی تخت من که مامان مرتبش کرده بود و حرف زدیم.از قیمت طلا و وضعیت رحم و تخمدان های من و سفر تابستانه.بعد مامان پرسید شومیزش چطور است؟ که گفتم عالی.خندید و گفت:” پیرهن باباته.میخواست بندازه دور گفتم بده من می پوشم.” و باهم خندیدیم.
مامان تخت را مرتب کرده بود،بچه ام را تر و خشک کرده بود.ظرف های تلنبار شده را شسته بود و رفت.
آخ مامان یادت هست که تا همین چندوقت پیش بین من و تو دریا دریا فاصله بود؟چه خوب که بالاخره توانستم تو را همانطور که هستی دوست بدارم.چه خوب که فهمیدم تو مرا همینطور که هستم دوست داری حتی اگر تاییدم نکنی و مدام از همه چیزم ایراد بگیری.چه خوب که بدون اینکه عشق تو را احساس کرده باشم نمیمیرم مامان.چه خوب که آن روزها تمام شدند و من فراموششان کردم.چه خوب که عشقت آنقدر بزرگ بود که توانستم تمام آن درشتی ها را فراموش کنم.از وقتی تو را دوست دارم خودم را هم بیشتر از گذشته دوست دارم مامان.خودم را،همین “پری کوچک غمگینی ” که هرشب عکسش را توی پنجره ی اشپزخانه می بینم.
42
روز چهارم.
مرد بیدار شد و من گفتم لطفا این بچه رو بردار برید بیرون.روانی شده ام بس که اسب تک شاخ کشیده ام.مادامی که خانه ام برای کشیدن فیگورهای مختلف اسب های تک شاخ ابیوز می شوم.دلم می خواهد دراز بکشم و هیچ کاری نکنم.کسی صدایم نزند،کسی گرسنه نباشد، کسی حوصله اش سر نرفته باشد و کسی کاغذ و ماژیک به دست سرش را توی شکمم فرو نکند که:” یا همین الان میای برام نقاشی میکشی یا با شاخم شکمتو پاره میکنم.”
حالا هردو از راه می رسند و یقینا گرسنه اند.صدای فس فس زودپز خانه را پر کرده.مرد برای بار هزارم با احتیاط می پرسد:”تو که زحمت میکشی هر روز غذا درست میکنی، خب چرا یه کم زودتر درست نمیکنی؟”
انگشت هام بوی زردچوبه و گرد لیمو عمانی و گلپر می دهند،بوی زندگی.دلم بوی خون و باروت و مرگ.
24😭7
روز پنجم.
دو سه سال بود دلم میخواست برویم اصفهان.اما هروقت برنامه مان جور میشد زاینده رود خشک بود.پرس و جو کرده بودم و شنیده بودم زاینده رود نهایتا سالی یک ماه اب دارد که از قضا ان یک ماه ما امکان سفر نداشتیم.
بیشترین خاطرات کودکی من بعد از تهران،از اصفهان است.از شب های خنک اخر شهریور لب زاینده رود.از خاطرات پختن رب در حیاط خانه ی اقای قاف.از ورق بازی کردن بابا با شهاب توی ایوان و “شهابی،آی شهابی،آی شهابی” گفتن بابا.از حجم زیادی از مهر و عشق و گشاده رویی که من از ادم های آن خانه گرفتم.تمام این چندسال دلم نیامد به اصفهانی بروم که زاینده رودش خشک شده.انگار اگر به اصفهان خالی از زاینده رود میرفتم به خانه ای رفته بودم که صاحب خانه اش مرده بود.چند روز پیش که ویدیوهای جاری شدن اب توی زاینده رود را دیدم به مرد گفتم برویم.مرد گفت :”فرودگاه بندر که همچنان تعطیل است و پرواز نیست،سفر زمینی هم با بچه سخت است،پروازها که باز شد می رویم.” از کجا معلوم پروازها که باز شدند زاینده رود هنوز پراب باشد.نهایتا مرد کوتاه امد و گفت برای پسفردا هتل رزرو کن.
از ظهر تا همین یک ساعت پیش بارها و بارها خودم را در میدان نقش جهان تصور کردم،در حیاط هتل عباسی،در جلفا و در حیاط آن خانه ی کوچک،روی همان ایوان که شب های زیادی رویش خوابیده ام،در اغوش اقای قاف که حالا لاجرم پیر شده و دوبار عمل قلب باز کرده و انقدر تریاک میکشد که نمی تواند پایش را از خانه بیرون بگذارد.تصور کردم که می بوسمش،شاید برای اخرین بار و شب باهم ویدیوهای تئاتر ارحام صدر را می بینیم و من جای بابا هم می خندم و به مرد می گویم این ادم ها که خانه شان کوچک است و سفره شان بزرگ،از بهترین ادم هایی هستند که این روزگار به خودش دیده.
منتها زهی خیال باطل.حواسم نبود جایی زندگی میکنم که عمر رویا هم کوتاه است و سرزمینم چه چیزها که پشت سر نگذاشته تا ما به جایی برسیم که حتی برای پس فردایمان هم نتوانیم برنامه ریزی کنیم.مرد زنگ زد که دست نگه دار و هتل رزرو نکن. ایران به اسراییل حمله کرده و یحتمل جنگ دوباره آغاز میشود.
💔268
تلخ اما واقعی
👍124😢3
روز ششم.
توی گروه یک نفر در مورد قسم خوردن چیزی نوشت و بحث مزخرفی شروع شد که نهایتا به واجبات و مستحبات دین رسید.اول یکی گفت مردی که سه بار به نماز جمعه نرود زنش بر او حرام می شود!و دیگری تصحیح کرد که نه این صحت ندارد.اما رفتن به نماز جمعه واجب است و نرفتنش گناه محسوب میشود.در پاسخ به این چرند یک زن جوان ظاهرا امروزی که کم هم گوز گوز نمی کند نوشت:” ااا چه جالب من نمیدونستم!” من نوشتم دقیقا کجاش جالب بود؟ با استیکر خنده.آن هم چون زن خودش را فمنیست و مدافع زن زندگی ازادی می داند،حجاب ندارد،نماز نمی خواند و تا جایی که من میدانم پایبند مناسک دینی نیست.زن جواب داد که:”عزیزم ما با یه سری اعتقادات دینی بزرگ شدیم و چون من این قضیه رو نمی دونستم برام جالب بود.” انگار که انها از امتیازی برخوردار بوده اند که من نبوده ام.طفلک نمیداند امتیازاتی که همچنان به آنها می بالد بندیست که هرگز دور گردن من نبوده. زمانی که او الکل خوردنش را از خانواده اش پنهان میکرد،پدر من آبجوی گران قیمت می گذاشت توی یخچال که ما چیز ارزان و الکی نخوریم و حالا که او همچنان الکل خوردنش را از خانواده اش پنهان میکند،من مدت هاست الکل نخورده ام،نه چون گناه است و نه چون میترسم از جوی شراب بهشت محروم شوم،چون دوست ندارم و حالم را بهتر نمیکند و چون این تصمیمی ست که فرصت داشته ام در کمال آگاهی و آزادی بگیرم!
31
روز هفتم.
وسط چهارباغ قدم میزنیم.انگار وسط یک رویا.انقدر هیجان زده ام و آنقدر محو تماشا(سلام سمانه) که هیچ کلمه ای از پس غوغای درونم برنمی آید.گریه میکنم.گریه میکنم چون دلم برای اینهمه زیبایی و اصالت که قدر دانسته نشده،میسوزد.چون این شهر را خیلی دوست دارم.چون این سرزمین را خیلی دوست دارم.جای جای تن زخمی اش را…
27💔9
روز هشتم.
از زیبایی اصفهان هرچه من بگویم کم گفته ام و هرچه دیگران تا کنون گفته اند به جا بوده.اصفهان نصف جهان،اصفهان نقش جهان…قدم زدن توی جلفا و چهارباغ و میدان نقش جهان انگار ادم را جادو میکرد.تمام سه روز اقامتمان در اصفهان مسحور بودم.مسحور کوچه ها و بناها و ادم ها.آدم ها بی نهایت گشاده رو و خندان بودند.یک روز که وارد یک پارکینگ عمومی می شدیم،نگهبان با خوشرویی از روی پلاک ماشین گفت:” سلام بر بچه های خوب بندر.”یا روز اخر توی بوتیک هتل زیبایی که ساکنش بودیم بعد از اینکه ارغوان بابت چیدن گلها چندین تذکر گرفته بود،پرسنل با خوشرویی بچه را بدرقه کردند و ازش قول گرفتند که دوباره هم برگردد.هرچند من خجالت میکشیدم چون بیشتر از مبلغی که بابت اقامتمان داده بودیم بچه ام گل کنده بود!
خلاصه اینکه از اصفهان هرچه در خاطرم مانده زیبایی و سرزندگیست.آن خروش سهمگین اب از زیر پل خواجو و جاری شدنش در تن شهر،کافه های کوچک و بی ادعای جلفا،آن سنگفرش ها،آن کافه ی مشرف به میدان نقش جهان،درشکه ها و اسب ها و ان بی نهایت ابی های نقش بسته بر جان بناها و ادم ها که کلامشان آمیخته به طنز و لهجه ای شیرین بود.
27😍1
بوتیک هتل کاخ سرهنگ
18😍2
روز نهم.
برگشتیم خانه.از شیراز تا بندر انگار جاده کش امده بود.هرچه جلوتر می رفتیم خانه از من دورتر میشد.کلافه بودم و بیتاب خانه ام.اصفهان زیبا بود اما خانه نبود.روز اخر سفر در شیراز دیوانه بودم.خانه ام را می خواستم.توالت و لباسشویی و تخت خودم.آن جور خوبی که جز به جز خانه ام را از برم و میدانم پایم روی زمینش سفت است.خانه ی من در شهریست که در مقام مقایسه با اصفهان زشت است.یعنی درواقع آن خلیج را اگر ازش بگیری چیز دیگری ندارد.اما خب خانه همان جاییست که می شناسی اش و با اطمینان قلبی در ان قدم برمیداری حتی اگر در رقابت با شهرهای زیبایی که دیده ای همیشه بازنده باشد،باز هم خانه خانه است.وطن و مأمن و آرامگاه است.هرجا که بروی درنهایت خانه منتظر است که برگردی و خستگی سفر را در آغوش آشنایش از تن به در کنی.
43🕊2
روز دهم.
نشسته ام توی یک کافه ی کوچک رو به خیابان.بند سوتینم را باز کرده ام که احساس خفگی ناشی از گرما و رطوبت کمتر شود.خوب میشود اگر روزی نپوشیدن پستان بند هم عادی شود و ما زنان رها شویم.
حقیقتا این نوشته را بدون اینکه بدانم به کجا میخواهم برسد شروع کردم.وقتی روی صندلی این کافه نشستم با خودم فکر کردم مدت هاست تنها کافه نیامده ام.من تنهایی را دوست دارم.تنها کافه رفتن و تنها پیاده روی کردن و تنها سینما رفتن را.البته این را زمانی فهمیدم که دیگر تنها نبودم.شاید هم چون تنها نیستم تنهایی را دوست دارم.
همین الان برق کافه رفت و من دارم به بخاری که از روی چای ام بلند میشود نگاه میکنم.صبح هم باتری ماشینم خراب شد و نیم ساعت توی گرما عرق ریختم.میتوانم اینطور نتیجه گیری کنم که امروز روز من نیست.
دیروز ویدیوهای زنی را دیدم که دوماه پیش در جنگ همسر و فرزندان ۵ ساله و ۳ ساله اش را از دست داد و خودش بعد از هفت ساعت زنده از زیر آوار بیرون امد.پریروز خودش هم مرد.قلبش ایستاد.ساعت ها برای زن و رنجی که در این دوماه کشید زار زدم.در یک فیلم مستند زن در ویرانه هایی که روزی خانه اش بوده قدم میزند.میگوید اینجا اشپزخانه بود،اینجا حیاط بود،به بچه ها اجازه می دادم روی دیوارها نقاشی کنند…و حالا هیچ چیز باقی نمانده.نه زن،نه مرد و نه دو بچه ای که رد نقاشی هاشان روی دیوارهای فروریخته گواهی میدهد که روزی در این مکان کسانی خوشبخت بوده اند.حالا ان ها کشته شده اند و مردان سیاست بی اینکه معلوم شده باشد برای چه جنگیدند اماده می‌شوند که توافق نامه را امضا کنند.توافق نامه امضا میشود اما زن و بچه هایش دیگر زنده نمی شوند،آن ویرانه دیگر خانه نمی‌شود و کسی روی دیوارها دیگر نقاشی نخواهد کشید.دنیا با وقاحت ذاتی اش ادامه پیدا میکند و هیچکس از غصه ی زن و زندگی ایی که آوار شد دق نخواهد کرد.
توی قسمتی از مستند زن می‌گوید به پسرش یاد داده بود وقتی صدای جنگنده امد با صدای بلند بگوید مرگ بر امریکا.مرگ بر اسراییل.زن نمی داند که فروریختن خانه اش،مرگ بچه هایش و مرگ قریب الوقوع خودش حاصل سالها مرگ بر این و ان گفتن بود.زن نمی داند اما این ذره ای از همدردی من با او و ذره ای از ظلمی که بر او روا شد کم نمیکند.
29😢13👍3
روز یازدهم.
دو سه روز پیش چندفولدر موسیقی دانلود کردم که موقع رانندگی گوش کنم.که سلیقه ی موسیقیایی ام را وسیع تر کنم.فولدرهایی از اریک کلاپتون،باب دیلن ،لئونارد کوهن و چند موزیسین و خواننده ی مطرح دیگر که همه به عنوان موزیک خوب می شناسیمشان.درحالت عادی اینها موزیک هایی نیستند که من دلم بخواهد موقع غم،ناامیدی،مستی یا شادی گوش کنم.اما میخواستم تمرین کنم و گوش هایم را به چیزی غیر از موزیک ایرانی هم عادت بدهم.
موسیقی و درواقع لذت بردن از موسیقی برای من ارتباط تنگاتنگی با زبان دارد.با ترانه ای که روی ان موسیقی نشسته.انگلیسی را هرچقدر هم خوب بلد باشم باز زبان من نیست.آنی نیست که موقع غم و ناامیدی بخواهم به ان زبان گریه و شکوه کنم.یا موقع شادی و غوطه ور بودن در عشق بخواهم به ان زبان شعفم را نشان بدهم.بعد از چند روز گوش کردن این فولدرها در حالی که متوجه بودم موزیک خوبی گوش می دهم دیدم که نه،نمی شود. من باید گوشم را تیز کنم تا محتوای این ترانه ها از دستم درنرود.باید جاهایی فکر کنم ترانه چه می گوید و اصلا این زبان زیر و بم و طنازی های زبان مرا ندارد.یا دارد و من نمی شناسمش که یقینا این هم هست.دیدم ان کاری را که هایده و مهستی و حسن گلنراقی و فرامرز اصلانی با گوش و دل من میکند باب دیلن و اریک کلاپتون و لئونارد کوهن نمی توانند بکنند.سر ان پیچ های تند زندگی،ان شب هایی که گمان میکردم هرگز به پایان نمی رسند تنها شنیدن صدای مخملی هایده باعث شده غم از چشمانم بچکد وقتی که می خوانده:”باز دلم مثل همیشه خالیه،باز دلم گریه ی تنهایی میخواد،برمیگردم تا ببینم کسی نیست،میبینم غم داره دنبالم میاد…” یا من هرچقدر هم عاشقانه ی های باب دیلن را بجورم باز هم او نمی تواند آنطور که ابی -با ان صدای همچون دالانی بی انتها که انگار هرگز به پایان نمی رسد-مرا به اوج خواستن و دلدادگی ببرد وقتی که فریاد میزند:” قصه ی عشقت باز تو صدامه،یه شب مستی باز سر رامه…” یا ان لطافت کلامی که در بستر صدای نرم ویگن دوچندان میشود:”دل در مویت دارد خانه،مجروح گردد چو زنی هردم شانه…” من این اعجاز را در کلام لئونارد کوهن پیدا نمیکنم یا آنجا که همایون میخواند:” خوب شد دردم دوا شد خوب شد…” من میدانم درد چیست و دوا چیست و خوب و بد این ماجرا کدام است و این ظرافت زبانی که مرا مست و مدهوش میکند تنها برای زبان شیرین مادری خودم است.تنها با این زبان است که من میتوانم دردهایم را جوری گریه کنم که دلم سبک شود.با این زبان است که من بلدم عاشقی کنم و قربان صدقه بروم و مهر طلب کنم.این زبان است که میتواند حسرت های مرا به کلمه و شادی مرا به رقص و رهایی تبدیل کند.دیدم که خوشبختانه یا متاسفانه من محصورم در زبان فارسی.خوب می دانمش و خوب میدانم با من چه میکند و انگار اصلا بلد نیستم و نمی خواهم برای دریافت عشق و لذت و هنر به چیزی غیر از زبان خودم وصل شوم.
از دیروز دوباره برگشته ام به فولدرهای آشنای خودم.شاد فارسی،غمگین فارسی،فارسی قری،عاشقانه ی فارسی و هر ان چیزی که مرا به این زبان شیرین و شریف و لطیف وصل میکند.
30👍8
روز دوازدهم.
دیشب بعد از مدت ها زن را دیدم.نه ماهه حامله است.دو هفته ی دیگر دخترش به دنیا می اید.اواسط بارداری اش به دوستم گفتم:دیگه ازش بدم نمیاد.نسبت بهش رقیق شدم.دوستم گفت:” دوباره یه کاری میکنه غلیظ شی! لطفا یادت نره چه کارایی کرده.” یادم نرفته.یادم نمی رود اما دیگر از زن بدم نمی اید.هی به خودم یادآوری میکنم که مرزهایت را رها نکن،صرف اینکه او باردار است و گوگولی شده از او برای تو رفیق نمی سازد.نیشت را ببند و فاصله ات را حفظ کن.
دیشب دستم را گذاشتم روی شکمش.بچه لگد زد.قربان صدقه ی بچه رفتم.از ته دل قربان صدقه اش رفتم.فکر کردم بچه اش را دوست دارم.خودش را نمی دانم هنوز.حس عجیبی ست.زن های حامله همیشه در نظرم زیبایی و معصومیت خاصی دارند.حالا زنی که از او زخمی عمیق بر دل دارم حامله است و بچه اش وقتی که دستم را روی شکمش میگذارم تکان میخورد.دوست نداشتن این بچه برایم از دوست داشتن زن کار سخت تریست.
33👍1
15
روز سیزدهم.
چت جی پی تی پیش بینی کرده در ۷۵ سالگی این شکلی میشوم.شبیه مادرم.با همان نگاه و همان چشم ها.انقدر این عکس را دوست دارم که روزی چندبار نگاهش میکنم و دلم میخواهد زودتر پیر شوم.دو سه روز است بی حد و اندازه خسته ام.تعطیلات مزخرفی بود که همه اش را با بچه خانه بودم و خل شدم.حوصله ی نوشتن هم نداشتم و ندارم.به جایش با جدیت می خوانم.دوباره شده ام همان پریسای ۱۷ ساله که رمان هایش را زیر کتاب زیست و شیمی قایم میکرد وتا نیمه های شب داستایوفسکی و چخوف و تولستوی می خواند.حالا در هر فرصتی دور از چشم بچه کتاب میخوانم.ذهنم برای نوشتن یاری ام نمیکند و این متن را صرفا برای رفع تکلیف می نویسم.از دست خودم هم حرصی ام راستی.از این که برای بالا بردن ادم ها خودم را خاک میکنم،از اینکه هنوز گاهی زیاد توضیح میدهم و هنوز خودم را کوچکتر از کسانی می بینم که از من بزرگ تر نیستند.
23👍5💔2
روز چهاردهم.
پس کی و کجا قرار است من این بار را زمین بگذارم؟کی قرار است فراموشش کنم یا لااقل با یادآوری اش هربار بغض گلویم را نفشارد؟ ایا هرگز این سنگینی از دوشم و از قلبم برداشته می شود؟ایا هرگز هیچ عذرخواهی یا محبتی آن زخم عمیق روی دلم را مرهم میگذارد؟یا قرار است تا همیشه مثل امروز توان نگاه کردن به این زخم را نداشته باشم؟ قرار است تا همیشه این زخم خون چکان را از پشت پرده ی اشک ببینم و هربار دلم ریش شود و با خودم فکر کنم حقم نبود؟آن تنهایی و آن اضطراب و آن رهاشدگی حق هیچ زنی،هیچ انسانی نیست وقتی که هنوز کسی ان عذرخواهی که لایقش بوده ای را از تو نکرده.
به خودم می گویم در عوض تو قوی و مستقلی.تو از طوفان فلان بیرون امدی و از این قبیل اراجیف.اما واقعیت این است که ادم دلش میخواهد وقتی در نقطه ی اسیب پذیری ایستاده کسی دستش را بگیرد.ان کسی که باید در آن روزی که باید دست من را نگرفت.من با قلبی شکسته یاد گرفتم که تنها و لرزان،کورمال کورمال جلو بروم.و رفتم.قوی بودم چون چاره ی دیگری نداشتم.همین الان هم جز حمل کردن این زخم چاره ی دیگری ندارم فقط امیدوارم روزی انقدر قوی بشوم که بتوانم چشم در چشم روبروی این زخم بایستم و بغض خفه ام نکند.
💔255🔥1
روز پانزدهم.
بچه به صورت خودجوش به این نتیجه رسید که چه معنی دارد که روز مادر-دختری داریم اما روز پدر-دختری نداریم!بنابراین برای امروز بعدازظهر روز پدر-دختری ترتیب داد و پدرش را برداشت برد بیرون.من هم طبیعتا استقبال کردم و از ساعت چهاربعدازظهر هی دست کردم توی لانه ی زنبور و هی رفتم و امدم و پرسیدم کی می روید پس؟ پنج موفق شدم راهی شان کنم.دم در قربان صدقه ی بچه رفتم و گفتم :چقدر بچم خوشحاله.مرد گفت:”ولی به نظرم تو خوشحال تری.”بعد که رفتند اتاق بچه را سامان دادم.لباس های خشک شده را تا کردم و توی کمدها گذاشتم.سطل های سرویس ها را خالی کردم،کیک پختم و کمد رختخواب ها را مرتب کردم.بعدش یک سریال آبکی ترکی را از وسطش تماشا کردم و حالا نشسته ام روی مبل و نمی دانم چه کنم.انقدر تنها نبوده ام و انقدر اوقات تنهایی کمی در این سال ها نصیبم شده که یادم رفته با تنهایی ام چه کنم.بروم چند صفحه کتاب بخوانم و دعا کنم روز پدر-دختری به این زودی ها تمام نشود.
30😁6
روز شانزدهم.
تکه های پازل را کنار هم میگذارم.تصویر کامل شده دردناک است،وحشتناک است.سخت است که قبولش کنم اما میدانم که انکارش چیزی از رنج واقعیت کم نمیکند.اینکه او-ان ادم عزیز-آنجور که باید،آنجور که رسم است،آنجور که ادعا دارد نبوده.کنار من نبوده.مشغول خودش بوده.و تنها آن زمانی رویش را به سمت من برگردانده که ترسیده مبادا من از او بالاتر بروم،مبادا من از او بیشتر داشته باشم.دردم می گیرد.خیلی دردم می گیرد وقتی به این رنج نگاه میکنم.به ویترین این رابطه ی حسرت برانگیز.به بیرونمان که دیگران را کشته و داخلمان که خودمان را.به اینکه نمی توانم از این رنج با کسی سخن بگویم.به این چنگی که چنگال های این غم بر قلبم انداخته.به ناباوری ام در مواجهه با انچه شده و حسرت هایم که آه،نباید اینطور می بود.نباید.
14💔10