دو دنیا
361 subscribers
30 photos
6 links
Download Telegram
خواهرم پشت تلفن داد زد که:”چرا تنها رفتی؟چرا به من نگفتی؟مگه تو بیکس و کاری؟مگه تو خانواده نداری؟” بعد سعی کرد گریه اش را مخفی کند.می توانستم تصور کنم که فشارش افتاده و بعد از قطع کردن تلفن روی مبل دراز کشیده،پاهایش را بالا داده و بلند بلند برای جواب احتمالی پاتولوژی من گریه کرده.

برای بار هزارم ندا امد که:”ابلها! اگر میخواهی مشکلت از ان چیزی که هست بزرگ تر نشود صبوری کن و آن را با خانواده مطرح نکن.”
16
جواب پاتولوژی را گرفتم.توده خوش خیم بود.از پیام های پرمهرتان ممنونم❤️
33🥰7
تقریبا تمام این دو روز را،به استثنای عصرها که میرفتم مطب در تخت گذراندم.ظاهرا استرس نداشتم اما به شدت احساس ضعف بدنی میکردم که همان اضطراب پنهان بود.خواهرم هی زنگ میزد و جیغ میزد که چرا زودتر به من نگفتی درحالی که کل پروسه سه روز طول کشید.دوستم نیم ساعت یک بار زنگ میزد و می پرسید جواب پاتولوژی نیومده؟ مرد هم هی پول می ریخت به کارتم و اصرار میکرد نروم مطب.پدرم هم همین شکلی محبتش را نشان می دهد.

امروز بچه پرید توی اتاقم و با خوشحالی فریاد زد:”مامااااان ببین! موشک اسراییل درست کردم.میاد میچرخه تو آسمون گل و قلب و پروانه می ریزه رو سر مردما.”
🥰13🕊5
نشسته اند ملخ هاي شك به برگ يقينم
ببين چه زرد مرا مي جوند – سبزترينم
ببين چگونه مرا ابر كرد - خاطره هايي
كه در يكايك شان مي شد آفتاب ببينم
شكستني شده ام اعتراف مي كنم  اما
ز جنس شيشه ي عمر تو ام مزن به زمينم
براي پر زدن از تو خوشا مرام عقابان
كبوترانه چرا بايد از تو دانه بچينم؟
نمي رسند به هم دست اشتياق تو و من
كه تو هميشه هماني ، كه من هميشه همينم

محمد علی بهمنی
14
بچم امشب چی گفته باشه بهم خوبه؟!
بعد از اینکه اعلام کردم امشب قصه نداره چون من خیلی خستم و بد نیست تمرین کنه کم کم خودش بخوابه چون بزرگ شده،اول حسابی ضجه مویه کرد.بعدشم درحالیکه دماغشو بالا می کشید گفت:” ایشالا تو زندگیت سختی بکشی چون همیشه باعث میشی من سختی بکشم!”
گودزیلای خر خوشمزه ی من🥹❤️
🤣18😁83😢1
مادرم معتقده من در شأن یک پزشک لباس نمی پوشم چون سر صبح که بچه مو میبرم مهدکودک یه پیرهن خنک خونه ای که تا زیر زانوهامه تنمه و یه دمپایی لاانگشتی ابری.
واقعیتش من سر صبح حوصله ندارم به شأن پزشک فکر کنم مامان!
21👍1
پزشک دون شأن مذکور سر صبح!
25
هفته ی پیش مربای توت فرنگی درست کردم.شفاف و کم شیرین و خوشمزه.امشب هم مربای زردالو درست کردم.دوستم می گوید :”احتمالا تو نسل اخرین مادرایی هستی که خودشون مربا درست میکنن.”
مادرم وقتی میشنود مربا درست میکنم کیف میکند اما من واقعا وقعی نمی نهم و مدت هاست که کارها را برای کردیت گرفتن از والدین سختگیرم انجام نمی دهم.من مربا درست میکنم چون زورم به دنیا نمی رسد.چون دیگر خوش ندارم این اخبار دیوانه را دنبال کنم و روی الاکلنگ جنگ و صلح هی بالا و پایین شوم.چون جهان و مردان دیوانه ای که اداره اش میکنند پلید و ترسناکند و برایشان هیچ مهم نیست که نزدیک همان تنگه ای که سرش دعواست زنی هست که با مهربانی زندگی اش را اداره میکند و از دعواهای آنها سر در نمی آورد.من جهان را با اخبار ترسناکش و مردان دیوانه اش که هرگز برایشان مهم نبوده که اینجا هنوز چراغی روشن است،رها کرده ام و همه ی سعی ام را میکنم تا جهان کوچک خودم را از سیاهی آنها دور نگه دارم.من مربا میپزم،زباله های تر و خشک را جدا میکنم،برای دیوار خالی کنار پنجره تابلوی “خلیج فارس” سفارش میدهم،به بچه ام تذکر می دهم که با دوستش مهربان باشد و با اینترنت مریضی که دارم ویدیوهای مختلف بافت مو نگاه میکنم و روی موهای بچه ام پیاده شان میکنم.من همینقدر می توانم.تنها همینقدر.تمام انچه در برابر این سیل ویرانگر از من برمی اید همین است که در را ببندم و پشت این در از خانواده ی کوچکم مراقبت کنم.
33🥰3👍1👏1
یادتان هست؟ آدم‌هایی را که روزگاری از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌مان بودند. حواس‌تان هست؟ حتی نمی‌دانیم حالا کجا هستند، چه می‌کنند، آیا یادشان هست که روزگاری ما از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌شان بودیم. تصورِ «زندگی-بدون-آن‌ها» ناممکن بود. حالا زندگی هست، آن‌ها نیستند…هستند، اما اهمیتی ندارند…حداقل برای ما اهمیتی ندارند. اهمیتی غایب. غیبتی بی‌اهمیت. غیبتی که حتی اندوهگین‌مان نمی‌کند. خاکستری که هیچ آتشی زیر آن نیست.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText
9💔7
روز اول.
بچه به اخر هفته هایی که پدرش شب کار است و منو او باهم تنهاییم می گوید روزهای مادر دختری.روزهای مادر دختری دوتایی می رویم مهمانی،پارک یا خرید.ممکن است کیک درست کنیم،نقاشی بکشیم و معمولا دعوا هم می کنیم که نهایتا منجر به این می شود که پشت تلفن شکایت هم را به پدرش بکنیم.
امروز رفتیم پاساژ و کافه.بچه ماژیک و روبالشتی ساتن خرید.من واقعا نمیفهمم یک بچه ی پنج ساله چرا باید هفته ها پیگیر خرید روبالشتی باشد.مرد می‌گوید این ژن را از من به ارث برده که همیشه در حال برنامه ریزی برای خریدن چیزی هستم.من امیدوارم که باقی ژن های نحس مرا به ارث نبرده باشد.ژن وسواس،میگرن،اندومتریوز،پستان های پلی کیستیک و چربی خون! آخ گفتم چربی خون.نمی دانم چرا اینقدر نگران وضعیت سلامتی ام هستم.و جز نگرانی کار دیگری هم انجام نمی دهم.فقط احساس میکنم که دارم پیر و بیمار میشوم و دیگر تر و تازه و جوان نیستم و بدنم مثل سابق کار نمیکند.امروز مرد با خنده به بچه گفت:” مامان حالت سالمش با حالت بیمارش فرقی نداره.”یکی از گلایه های این مرد طی سالها این بوده که:” تو که همیشه حالت بده.” دیگر شنیدنش ناراحتم نمیکند.همین است که هست.برگردیم به وضعیت سلامتی ام.پدر برادر این مرد را به هر طریق دراورده ام.پشت تلفن می خندد و می‌گوید به خدا هیچیت نیست.ولی به نظر خودم هست.در عرض کمتر از یک سال ده کیلو چاق شده ام.این چاق شدن ارزوی همیشگی ام بود که محقق شده.اما در کنار ارزوی قدیمی ام چربی خون به رزومه ام اضافه شده که هیچکاری هم برایش نمیکنم.برادر مرد گفته فعلا فقط ورزش و رژیم غذایی که هیچ کدام را رعایت نمیکنم.یک شیشه مربای توت فرنگی را دو روزه خوردم.مرد گفت:” منتظر دیابت هم باش تا ازمایش بعدی.” بعد امروز خودش رفت بیرون و برایم شکلات خرید.”after eight” .شکلات محبوبم.شب از سر کار زنگ زد و گفت:”پشیمونم برات شکلات خریدم.تا صبح همه شو میخوری.”
شکمم بزرگ شده و همه می پرسند حامله ای؟ نه حامله نیستم و توی دلم اضافه میکنم که ولی تو خیلی بیشعوری! رحمم بزرگ شده و نصف ماه پریودم و قاعدتا فقر اهن هم دارم و همیشه خسته ام.حالا پزشکم یک قرص هورمونی برای جلوگیری از خونریزی داده که فعلا باعش شده خسته تر باشم.
عصر با بچه رفتیم کافه پسرخاله ام.پسرخاله ام گونه ام را بوسید و گفت چقدر چاق شدی.نشست سر میزمان و هی از هم پرسیدیم چه خبر.حرف خاصی باهم نداشتیم.من که فکر میکنم همیشه مسئول شکستن سکوتم شروع کردم به پرسیدن سوال هایی که جوابشان به من مربوط نیست: کار و بارت خوبه؟ برنمی گردی تو صنعت؟ چرا نمیای خونه ی ما؟ چرا زن نمی گیری؟گفت:” ایا شده که بگویم بیا خانه مان و او نیاید؟شده که دختر خوبی بهش پیشنهاد بدهم و او دست رد به سینه ام بزند؟” نه واقعا!
بچه کوکی هایش را که خورد چندبار برای پسرخاله ام زبانش را بیرون آورد و قیافه ی خر تخسی که تیتاپش را خورده و یک آروغ هم زده به خودش گرفت که باعث شد خجالت بکشم و ندانم چه کنم و بلند شوم میزمان را حساب کنم که کاری کرده باشم.پسرخاله ام تعارف کرد که مهمون منی.گفتم گمشو تو این خرابی بازار.تو هم بیای مطب مهمون من نیستی و رفتم پای صندوق.دختر تینیجر پشت دخل که جوانی و سلامت و زیبایی از هیبتش می بارید بعد از اینکه کارتم را پس داد دست هایش را قلاب کرد توی هم،سرش را کج کرد و با طنازی گفت:” میخواستم یه چیزی بهتون بگم.شما خیلی خوشگلید.” انگار قند توی دلم سابیدند.اخرین باری که کسی گفته بود خوشگلم کی بود؟ یادم نیست.
45
روز دوم.
برای بچه ام آینده ی دور با مرگ من تعریف میشود.” وقتی تو مردی نقاشی من خوب میشه” یعنی در اینده ای دور که تو مرده ای من انقدر بزرگ و توانمند شده ام که بتوانم خوب نقاشی کنم.” تو که بمیری من زن شدم”.” مامان شاید تو که مردی دانشمندا تک شاخ ها رو کشف کردن.” مرگ مامان از نظر بچه ام خیلی دور و بعید به نظر می رسد.آنقدر دور که تمام اتفاق های از نظر او ناممکن بعد از مرگ مامان ممکن می شوند.
دیشب که تب کرد و من قربان صدقه اش می رفتم ناله کنان گفت:” نگرانم نباش.تا تو نمیری من نمی میرم.” آمین دخترم.آمین.
37
Good times begin after eight…
از من پرسیده باشید،سکسی ترین شکلات دنیاست.
5
روز سوم.
صبح پرستار بچه زنگ زد که امروز نمی اید.بعدازظهر مامان امد و من رفتم مطب.شب که برگشتم نیم ساعتی نشستیم روی تخت من که مامان مرتبش کرده بود و حرف زدیم.از قیمت طلا و وضعیت رحم و تخمدان های من و سفر تابستانه.بعد مامان پرسید شومیزش چطور است؟ که گفتم عالی.خندید و گفت:” پیرهن باباته.میخواست بندازه دور گفتم بده من می پوشم.” و باهم خندیدیم.
مامان تخت را مرتب کرده بود،بچه ام را تر و خشک کرده بود.ظرف های تلنبار شده را شسته بود و رفت.
آخ مامان یادت هست که تا همین چندوقت پیش بین من و تو دریا دریا فاصله بود؟چه خوب که بالاخره توانستم تو را همانطور که هستی دوست بدارم.چه خوب که فهمیدم تو مرا همینطور که هستم دوست داری حتی اگر تاییدم نکنی و مدام از همه چیزم ایراد بگیری.چه خوب که بدون اینکه عشق تو را احساس کرده باشم نمیمیرم مامان.چه خوب که آن روزها تمام شدند و من فراموششان کردم.چه خوب که عشقت آنقدر بزرگ بود که توانستم تمام آن درشتی ها را فراموش کنم.از وقتی تو را دوست دارم خودم را هم بیشتر از گذشته دوست دارم مامان.خودم را،همین “پری کوچک غمگینی ” که هرشب عکسش را توی پنجره ی اشپزخانه می بینم.
42
روز چهارم.
مرد بیدار شد و من گفتم لطفا این بچه رو بردار برید بیرون.روانی شده ام بس که اسب تک شاخ کشیده ام.مادامی که خانه ام برای کشیدن فیگورهای مختلف اسب های تک شاخ ابیوز می شوم.دلم می خواهد دراز بکشم و هیچ کاری نکنم.کسی صدایم نزند،کسی گرسنه نباشد، کسی حوصله اش سر نرفته باشد و کسی کاغذ و ماژیک به دست سرش را توی شکمم فرو نکند که:” یا همین الان میای برام نقاشی میکشی یا با شاخم شکمتو پاره میکنم.”
حالا هردو از راه می رسند و یقینا گرسنه اند.صدای فس فس زودپز خانه را پر کرده.مرد برای بار هزارم با احتیاط می پرسد:”تو که زحمت میکشی هر روز غذا درست میکنی، خب چرا یه کم زودتر درست نمیکنی؟”
انگشت هام بوی زردچوبه و گرد لیمو عمانی و گلپر می دهند،بوی زندگی.دلم بوی خون و باروت و مرگ.
24😭7
روز پنجم.
دو سه سال بود دلم میخواست برویم اصفهان.اما هروقت برنامه مان جور میشد زاینده رود خشک بود.پرس و جو کرده بودم و شنیده بودم زاینده رود نهایتا سالی یک ماه اب دارد که از قضا ان یک ماه ما امکان سفر نداشتیم.
بیشترین خاطرات کودکی من بعد از تهران،از اصفهان است.از شب های خنک اخر شهریور لب زاینده رود.از خاطرات پختن رب در حیاط خانه ی اقای قاف.از ورق بازی کردن بابا با شهاب توی ایوان و “شهابی،آی شهابی،آی شهابی” گفتن بابا.از حجم زیادی از مهر و عشق و گشاده رویی که من از ادم های آن خانه گرفتم.تمام این چندسال دلم نیامد به اصفهانی بروم که زاینده رودش خشک شده.انگار اگر به اصفهان خالی از زاینده رود میرفتم به خانه ای رفته بودم که صاحب خانه اش مرده بود.چند روز پیش که ویدیوهای جاری شدن اب توی زاینده رود را دیدم به مرد گفتم برویم.مرد گفت :”فرودگاه بندر که همچنان تعطیل است و پرواز نیست،سفر زمینی هم با بچه سخت است،پروازها که باز شد می رویم.” از کجا معلوم پروازها که باز شدند زاینده رود هنوز پراب باشد.نهایتا مرد کوتاه امد و گفت برای پسفردا هتل رزرو کن.
از ظهر تا همین یک ساعت پیش بارها و بارها خودم را در میدان نقش جهان تصور کردم،در حیاط هتل عباسی،در جلفا و در حیاط آن خانه ی کوچک،روی همان ایوان که شب های زیادی رویش خوابیده ام،در اغوش اقای قاف که حالا لاجرم پیر شده و دوبار عمل قلب باز کرده و انقدر تریاک میکشد که نمی تواند پایش را از خانه بیرون بگذارد.تصور کردم که می بوسمش،شاید برای اخرین بار و شب باهم ویدیوهای تئاتر ارحام صدر را می بینیم و من جای بابا هم می خندم و به مرد می گویم این ادم ها که خانه شان کوچک است و سفره شان بزرگ،از بهترین ادم هایی هستند که این روزگار به خودش دیده.
منتها زهی خیال باطل.حواسم نبود جایی زندگی میکنم که عمر رویا هم کوتاه است و سرزمینم چه چیزها که پشت سر نگذاشته تا ما به جایی برسیم که حتی برای پس فردایمان هم نتوانیم برنامه ریزی کنیم.مرد زنگ زد که دست نگه دار و هتل رزرو نکن. ایران به اسراییل حمله کرده و یحتمل جنگ دوباره آغاز میشود.
💔268
تلخ اما واقعی
👍124😢3
روز ششم.
توی گروه یک نفر در مورد قسم خوردن چیزی نوشت و بحث مزخرفی شروع شد که نهایتا به واجبات و مستحبات دین رسید.اول یکی گفت مردی که سه بار به نماز جمعه نرود زنش بر او حرام می شود!و دیگری تصحیح کرد که نه این صحت ندارد.اما رفتن به نماز جمعه واجب است و نرفتنش گناه محسوب میشود.در پاسخ به این چرند یک زن جوان ظاهرا امروزی که کم هم گوز گوز نمی کند نوشت:” ااا چه جالب من نمیدونستم!” من نوشتم دقیقا کجاش جالب بود؟ با استیکر خنده.آن هم چون زن خودش را فمنیست و مدافع زن زندگی ازادی می داند،حجاب ندارد،نماز نمی خواند و تا جایی که من میدانم پایبند مناسک دینی نیست.زن جواب داد که:”عزیزم ما با یه سری اعتقادات دینی بزرگ شدیم و چون من این قضیه رو نمی دونستم برام جالب بود.” انگار که انها از امتیازی برخوردار بوده اند که من نبوده ام.طفلک نمیداند امتیازاتی که همچنان به آنها می بالد بندیست که هرگز دور گردن من نبوده. زمانی که او الکل خوردنش را از خانواده اش پنهان میکرد،پدر من آبجوی گران قیمت می گذاشت توی یخچال که ما چیز ارزان و الکی نخوریم و حالا که او همچنان الکل خوردنش را از خانواده اش پنهان میکند،من مدت هاست الکل نخورده ام،نه چون گناه است و نه چون میترسم از جوی شراب بهشت محروم شوم،چون دوست ندارم و حالم را بهتر نمیکند و چون این تصمیمی ست که فرصت داشته ام در کمال آگاهی و آزادی بگیرم!
31
روز هفتم.
وسط چهارباغ قدم میزنیم.انگار وسط یک رویا.انقدر هیجان زده ام و آنقدر محو تماشا(سلام سمانه) که هیچ کلمه ای از پس غوغای درونم برنمی آید.گریه میکنم.گریه میکنم چون دلم برای اینهمه زیبایی و اصالت که قدر دانسته نشده،میسوزد.چون این شهر را خیلی دوست دارم.چون این سرزمین را خیلی دوست دارم.جای جای تن زخمی اش را…
27💔9
روز هشتم.
از زیبایی اصفهان هرچه من بگویم کم گفته ام و هرچه دیگران تا کنون گفته اند به جا بوده.اصفهان نصف جهان،اصفهان نقش جهان…قدم زدن توی جلفا و چهارباغ و میدان نقش جهان انگار ادم را جادو میکرد.تمام سه روز اقامتمان در اصفهان مسحور بودم.مسحور کوچه ها و بناها و ادم ها.آدم ها بی نهایت گشاده رو و خندان بودند.یک روز که وارد یک پارکینگ عمومی می شدیم،نگهبان با خوشرویی از روی پلاک ماشین گفت:” سلام بر بچه های خوب بندر.”یا روز اخر توی بوتیک هتل زیبایی که ساکنش بودیم بعد از اینکه ارغوان بابت چیدن گلها چندین تذکر گرفته بود،پرسنل با خوشرویی بچه را بدرقه کردند و ازش قول گرفتند که دوباره هم برگردد.هرچند من خجالت میکشیدم چون بیشتر از مبلغی که بابت اقامتمان داده بودیم بچه ام گل کنده بود!
خلاصه اینکه از اصفهان هرچه در خاطرم مانده زیبایی و سرزندگیست.آن خروش سهمگین اب از زیر پل خواجو و جاری شدنش در تن شهر،کافه های کوچک و بی ادعای جلفا،آن سنگفرش ها،آن کافه ی مشرف به میدان نقش جهان،درشکه ها و اسب ها و ان بی نهایت ابی های نقش بسته بر جان بناها و ادم ها که کلامشان آمیخته به طنز و لهجه ای شیرین بود.
27😍1
بوتیک هتل کاخ سرهنگ
18😍2