از وقتی اینترنت قطع شده نمی تونم وقتی سر کارم دوربینای خونه رو چک کنم و ببینم بچم چیکار میکنه.دوربینای مطبم بالطبع قطعن.البته که اینا درمقایسه با صدها مشکل دیگه ای که با قطعی اینترنت برا مردم پیش اومده هیچه.
مثلا خواهرزادم که دیابت داره یه دستگاه داره که سنسورش به بازوش وصله و مدام قند خونشو رصد میکنه.اگه قندش بیفته الارمش میره رو گوشی خواهرم و شوهرش که به داد بچه برسن.مثلا شب که خوابه و هوشیار نیست این هشدار میتونه خیلی نجات بخش باشه براش.از وقتی اینترنت قطعه دستگاه این قابلیتشو از دست داده.
مطمئنم مثال های بیشمار دیگه ای هم وجود داره که قطعی اینترنت زندگی آدمارو به خطر انداخته یا لااقل سخت ترش کرده.
مثلا خواهرزادم که دیابت داره یه دستگاه داره که سنسورش به بازوش وصله و مدام قند خونشو رصد میکنه.اگه قندش بیفته الارمش میره رو گوشی خواهرم و شوهرش که به داد بچه برسن.مثلا شب که خوابه و هوشیار نیست این هشدار میتونه خیلی نجات بخش باشه براش.از وقتی اینترنت قطعه دستگاه این قابلیتشو از دست داده.
مطمئنم مثال های بیشمار دیگه ای هم وجود داره که قطعی اینترنت زندگی آدمارو به خطر انداخته یا لااقل سخت ترش کرده.
💔14❤2🤔1
مدتیست اخبار را پیگیری نمیکنم اما این روزها لازم نیست پیگیر اخبار باشی.هر ایرانی یک رسانه است و وارد هر جمعی که شوی صحبت از جنگ،مذاکره و گزینه های محتمل است.ظهر شنیدم که احتمال توافق زیاد است.باورم نمی شود که عده ای از این احتمال غمگینند و انتظار دارند شیطان بی سیرتی مثل نتانیاهو و رفیق کله زردش،برای اتمام عملیات نجات دوباره وارد میدان شوند و بمب و موشک هاشان را روی سر ما ادم های معمولی بریزند و زندگی هامان را از این که هست،از آن که بوده سخت تر کنند.بعد از پشت سر گذاشتن تجربه ی دو جنگ اخیر نمیفهمم چطور ممکن است ادم ها هنوز طرفدار جنگ باشند.ان ها که برای رسیدن به ازادی دست به دامن جنگ شده اند-حتی اگر هزینه ای هم نداده باشند-یعنی صدای پدافند و پرواز جنگنده ها در فاصله ی کمی از خانه شان را نشنیده اند؟یعنی کسی را ندارند که نگرانش باشند؟یعنی هیچ کودکی اطرافشان نیست که از صدای انفجار ترسیده باشد و با دو چشم زلال و پرسشگر توی چشم هاشان زل زده باشد؟تصاویر خانه های خراب را ندیده اند؟ تصاویر کتاب های پاره و غرق در خون بچه های میناب را چه؟اصلا خودشان چیزی برای از دست دادن ندارند؟ یا ساده لوحانه گمان میکنند جنگ خوب ها را از بدها سوا میکند؟
تمام این ها یک طرف،دخیل بستن به قهارترین جنایت کاران معاصر و امید داشتن به تباه ترین اپوزوسیون موجود را نمیفهمم.می دانم که عقیده ی من شاید در میان نزدیک ترین کسانم هم محبوب نباشد.ادم ها هنوز خوش خیالند که خر سفیدی سوار بر اسب سفید از راه برسد و کمک کند راه صدساله را یک شبه بروند.من ترجیح میدهم امیدم را جای اشتباه خرج نکنم و حواسم هست که چشمم برای نجات به دست و پای خودم باشد،نه به آسمان!
و راستش فرض محال حتی اگر آنها راست بگویند هم من آن آزادی که مسیرش را از روی خرابه های زندگی دیگران طی کرده تا به من برسد،نمی خواهم.
تمام این ها یک طرف،دخیل بستن به قهارترین جنایت کاران معاصر و امید داشتن به تباه ترین اپوزوسیون موجود را نمیفهمم.می دانم که عقیده ی من شاید در میان نزدیک ترین کسانم هم محبوب نباشد.ادم ها هنوز خوش خیالند که خر سفیدی سوار بر اسب سفید از راه برسد و کمک کند راه صدساله را یک شبه بروند.من ترجیح میدهم امیدم را جای اشتباه خرج نکنم و حواسم هست که چشمم برای نجات به دست و پای خودم باشد،نه به آسمان!
و راستش فرض محال حتی اگر آنها راست بگویند هم من آن آزادی که مسیرش را از روی خرابه های زندگی دیگران طی کرده تا به من برسد،نمی خواهم.
❤14👍7👎2
دیشب باز گله ای رفتیم باغ.من طبق معمول حوصله نداشتم و به زور بردندم.هوا گرم شده و شرجی به ان مرحله ای رسیده که مو را وز و نفس را تنگ میکند.خانواده ی من اما وقعی به گرما و شرجی نمی نهند و اصرار داشتند دیشب همبرگر زغالی بخوریم.بچه ها اطراف اتش می دویدند،لپ هاشان گل انداخته بود و من نگران بودم بیفتند توی آتش.اولین گاز ساندویچم را که زدم صدای انفجار امد و برادرزاده ی ۱۴ ساله ام با خنده گفت:شزززززز…(به ضم شین و به فتح ز بخوانید!)که در گویش بندری یعنی”زدند”.این کلمه از بعد از جنگ به ادبیات خانواده ی ما اضافه شده.بعد از هربار شنیده شدن صدای انفجار کسی می گوید:شززززز!
برادرم گفت:” صدای لانچرهای خودمونه”! خودمون برای من واژه ی غریبیست چون من واقعا نمی دانم جزو کدام گروه و دسته هستم.خودم را به هیچ جریانی متعلق نمی بینم.نه اینوری ها نه انوری ها.نه موافقان نه مخالفان.چو تخته پاره بر موج رها رها رها من!
بعد اشنایی زنگ زد و گفت اسکله های کاوه و بهمن قشم را زده اند.خواهرم گفت جمع کنیم برویم خطرناک است.
توی راه فکر کردم چه خوب که رحمم دیگر قادر نیست کودکی به این دنیا اضافه کند.شب قبل بعد از خواندن نتیجه ی سونوگرافی به مرد گفتم که شانس بارداری ام خیلی پایین امده.مرد پرسید:”مگه ما بچه میخوایم بازم؟”گفتم نه اما…که مرد اجازه نداد ادامه بدهم و گفت:”عزیزم فعلا بذار این یکیو ازین جهنمی که توش گیر افتادیم نجات بدیم فقط.”
برادرم گفت:” صدای لانچرهای خودمونه”! خودمون برای من واژه ی غریبیست چون من واقعا نمی دانم جزو کدام گروه و دسته هستم.خودم را به هیچ جریانی متعلق نمی بینم.نه اینوری ها نه انوری ها.نه موافقان نه مخالفان.چو تخته پاره بر موج رها رها رها من!
بعد اشنایی زنگ زد و گفت اسکله های کاوه و بهمن قشم را زده اند.خواهرم گفت جمع کنیم برویم خطرناک است.
توی راه فکر کردم چه خوب که رحمم دیگر قادر نیست کودکی به این دنیا اضافه کند.شب قبل بعد از خواندن نتیجه ی سونوگرافی به مرد گفتم که شانس بارداری ام خیلی پایین امده.مرد پرسید:”مگه ما بچه میخوایم بازم؟”گفتم نه اما…که مرد اجازه نداد ادامه بدهم و گفت:”عزیزم فعلا بذار این یکیو ازین جهنمی که توش گیر افتادیم نجات بدیم فقط.”
❤15💔6
صبح بچه را بردم مصاحبه ی ثبت نام پیش دبستانی به یک مدرسه ی گران قیمت و اسم و رسم دار.مدیر مدرسه که بیست سال سابقه ی آموزش دارد و چندین سال معلم نمونه ی استان بوده، بعد از پنج دقیقه تنها بودن با بچه ی من گفت:” خوبه! ثبت نامش میکنیم اما خودرأیه! اگه جلوشو نگیرید بزرگ تر که شد از پسش برنمیاین!” و اضافه کرد که انها بلدند با بچه ی من چه کنند!
طبعا تصمیم ندارم بچه ام را به جای مدرسه به سربازخانه بفرستم.اما خب باقی گزینه های پیش رو هم از آموزش و پرورش فنلاند تبعیت نمی کنند!
مایوسم!حقیقتا از همه چیز این مملکت مایوسم.ازینکه قرار است بچه ی قشنگ و سرکش و سختم را به چنین سیستم دگم و عقب مانده ای بسپارم سخت غمگینم و راستش متاسفانه جرات و جسارت اینکه در آستانه ی چهل سالگی ریشه هایم را ازین خاک دربیاورم و در جای دیگری بکارم هم،ندارم.علی ای حال عمری دگر بباید بعد از وفات ما را،کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری…
طبعا تصمیم ندارم بچه ام را به جای مدرسه به سربازخانه بفرستم.اما خب باقی گزینه های پیش رو هم از آموزش و پرورش فنلاند تبعیت نمی کنند!
مایوسم!حقیقتا از همه چیز این مملکت مایوسم.ازینکه قرار است بچه ی قشنگ و سرکش و سختم را به چنین سیستم دگم و عقب مانده ای بسپارم سخت غمگینم و راستش متاسفانه جرات و جسارت اینکه در آستانه ی چهل سالگی ریشه هایم را ازین خاک دربیاورم و در جای دیگری بکارم هم،ندارم.علی ای حال عمری دگر بباید بعد از وفات ما را،کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری…
❤20👍1
دیشب که میخوابیدم روی تخت سونوگرافی نمی دانستم چرا دکتر برای پیگیری خونریزی های طولانی ام علاوه بر سونوی رحم و تخمدان،سونوی پستان و تیرویید هم نوشته.به دکتر گفتم من از PTC میترسم.دکتر خندید و گفت:”نترس خانم دکتر.PTC بچه بازیه بابا”
بعد پروب سونوگرافی را فشار داد روی گلویم و به مانیتور خیره شد.من که از تصاویر روی مانیتور چیزی نمی فهمیدم فقط نگاهم به دهان دکتر بود که یافته هایش را به دستیارش دیکته میکرد.پرسیدم چیزی دیدین؟گفت:”اره یه نودول می بینم ولی بعیده بدخیم باشه.حالا چون سابقه ی خانوادگی دارین میخوای نمونه برداری کن.”
نتیجه سونو را برای برادر مرد فرستادم.گفت:” اینقد انگولک کردی خودتو تا اخر یه چیزی پیدا کردی! برو یه جا دیگه سونو بده ببینیم اونجا چی گزارش میکنن ولی در هرحال نترس.PTC خیلی سرطان باکلاسیه.اصلا باید اسمشو عوض کنن.شأن سرطانارو پایین آورده!” خندیدیم.لا به لای خندیدن ها چند قطره اشک هم ریختم.میترسم؟ نمی دانم! گمان نکنم.به برادر مرد گفتم با این حساب PTC نمی کشتم،فقط قوی ترم میکنه!
امروز برای سونوی مجدد پیش پزشک دیگری رفتم.به محض ظاهر شدن تصاویر بر مانیتور یافته ای را گزارش کرد که در سونوی قبلی میس شده بود.و گفت باید فورا نمونه برداری انجام شود.پرسیدم نیاز به همراه ندارم؟! دکتر که خودش از یک سرطان عبور کرده خندید و گفت:” چرا، ده تا همراه میخوای.” بعد لبخند زد و گفت :”من همراهتم.”
سه سوزن باریک را در گلویم فرو کرد که واقعا درد نداشت و لام ها را تحویلم داد که به آزمایشگاه ببرم.
احساسات گنگ و عجیبی دارم که نمی دانم نامشان چیست.اما شبیه ترس نیست.ترس از مردن نیست لااقل.بیشتر برای بچه نگرانم.اینکه جراحی احتمالی پیش رو و به دنبالش یدتراپی و قرنطینه ای که سه هفته مرا از او دور میکند اذیتش نکند.
امروز ظهر بعد از اینکه با یک پلاستیک پر از توت فرنگی و انبه وارد خانه شدم ده بار گونه هایم را بوسید و گفت:” حتما من خیلی بچه ی خوبی بودم که خدا تورو بهم داده.” شاید هم برعکس جان مادر.حتما که برعکس.
بعد پروب سونوگرافی را فشار داد روی گلویم و به مانیتور خیره شد.من که از تصاویر روی مانیتور چیزی نمی فهمیدم فقط نگاهم به دهان دکتر بود که یافته هایش را به دستیارش دیکته میکرد.پرسیدم چیزی دیدین؟گفت:”اره یه نودول می بینم ولی بعیده بدخیم باشه.حالا چون سابقه ی خانوادگی دارین میخوای نمونه برداری کن.”
نتیجه سونو را برای برادر مرد فرستادم.گفت:” اینقد انگولک کردی خودتو تا اخر یه چیزی پیدا کردی! برو یه جا دیگه سونو بده ببینیم اونجا چی گزارش میکنن ولی در هرحال نترس.PTC خیلی سرطان باکلاسیه.اصلا باید اسمشو عوض کنن.شأن سرطانارو پایین آورده!” خندیدیم.لا به لای خندیدن ها چند قطره اشک هم ریختم.میترسم؟ نمی دانم! گمان نکنم.به برادر مرد گفتم با این حساب PTC نمی کشتم،فقط قوی ترم میکنه!
امروز برای سونوی مجدد پیش پزشک دیگری رفتم.به محض ظاهر شدن تصاویر بر مانیتور یافته ای را گزارش کرد که در سونوی قبلی میس شده بود.و گفت باید فورا نمونه برداری انجام شود.پرسیدم نیاز به همراه ندارم؟! دکتر که خودش از یک سرطان عبور کرده خندید و گفت:” چرا، ده تا همراه میخوای.” بعد لبخند زد و گفت :”من همراهتم.”
سه سوزن باریک را در گلویم فرو کرد که واقعا درد نداشت و لام ها را تحویلم داد که به آزمایشگاه ببرم.
احساسات گنگ و عجیبی دارم که نمی دانم نامشان چیست.اما شبیه ترس نیست.ترس از مردن نیست لااقل.بیشتر برای بچه نگرانم.اینکه جراحی احتمالی پیش رو و به دنبالش یدتراپی و قرنطینه ای که سه هفته مرا از او دور میکند اذیتش نکند.
امروز ظهر بعد از اینکه با یک پلاستیک پر از توت فرنگی و انبه وارد خانه شدم ده بار گونه هایم را بوسید و گفت:” حتما من خیلی بچه ی خوبی بودم که خدا تورو بهم داده.” شاید هم برعکس جان مادر.حتما که برعکس.
❤21💔7
خواهرم پشت تلفن داد زد که:”چرا تنها رفتی؟چرا به من نگفتی؟مگه تو بیکس و کاری؟مگه تو خانواده نداری؟” بعد سعی کرد گریه اش را مخفی کند.می توانستم تصور کنم که فشارش افتاده و بعد از قطع کردن تلفن روی مبل دراز کشیده،پاهایش را بالا داده و بلند بلند برای جواب احتمالی پاتولوژی من گریه کرده.
برای بار هزارم ندا امد که:”ابلها! اگر میخواهی مشکلت از ان چیزی که هست بزرگ تر نشود صبوری کن و آن را با خانواده مطرح نکن.”
برای بار هزارم ندا امد که:”ابلها! اگر میخواهی مشکلت از ان چیزی که هست بزرگ تر نشود صبوری کن و آن را با خانواده مطرح نکن.”
❤16
تقریبا تمام این دو روز را،به استثنای عصرها که میرفتم مطب در تخت گذراندم.ظاهرا استرس نداشتم اما به شدت احساس ضعف بدنی میکردم که همان اضطراب پنهان بود.خواهرم هی زنگ میزد و جیغ میزد که چرا زودتر به من نگفتی درحالی که کل پروسه سه روز طول کشید.دوستم نیم ساعت یک بار زنگ میزد و می پرسید جواب پاتولوژی نیومده؟ مرد هم هی پول می ریخت به کارتم و اصرار میکرد نروم مطب.پدرم هم همین شکلی محبتش را نشان می دهد.
امروز بچه پرید توی اتاقم و با خوشحالی فریاد زد:”مامااااان ببین! موشک اسراییل درست کردم.میاد میچرخه تو آسمون گل و قلب و پروانه می ریزه رو سر مردما.”
امروز بچه پرید توی اتاقم و با خوشحالی فریاد زد:”مامااااان ببین! موشک اسراییل درست کردم.میاد میچرخه تو آسمون گل و قلب و پروانه می ریزه رو سر مردما.”
🥰13🕊5
نشسته اند ملخ هاي شك به برگ يقينم
ببين چه زرد مرا مي جوند – سبزترينم
ببين چگونه مرا ابر كرد - خاطره هايي
كه در يكايك شان مي شد آفتاب ببينم
شكستني شده ام اعتراف مي كنم اما
ز جنس شيشه ي عمر تو ام مزن به زمينم
براي پر زدن از تو خوشا مرام عقابان
كبوترانه چرا بايد از تو دانه بچينم؟
نمي رسند به هم دست اشتياق تو و من
كه تو هميشه هماني ، كه من هميشه همينم
محمد علی بهمنی
ببين چه زرد مرا مي جوند – سبزترينم
ببين چگونه مرا ابر كرد - خاطره هايي
كه در يكايك شان مي شد آفتاب ببينم
شكستني شده ام اعتراف مي كنم اما
ز جنس شيشه ي عمر تو ام مزن به زمينم
براي پر زدن از تو خوشا مرام عقابان
كبوترانه چرا بايد از تو دانه بچينم؟
نمي رسند به هم دست اشتياق تو و من
كه تو هميشه هماني ، كه من هميشه همينم
محمد علی بهمنی
❤14
بچم امشب چی گفته باشه بهم خوبه؟!
بعد از اینکه اعلام کردم امشب قصه نداره چون من خیلی خستم و بد نیست تمرین کنه کم کم خودش بخوابه چون بزرگ شده،اول حسابی ضجه مویه کرد.بعدشم درحالیکه دماغشو بالا می کشید گفت:” ایشالا تو زندگیت سختی بکشی چون همیشه باعث میشی من سختی بکشم!”
گودزیلای خر خوشمزه ی من🥹❤️
بعد از اینکه اعلام کردم امشب قصه نداره چون من خیلی خستم و بد نیست تمرین کنه کم کم خودش بخوابه چون بزرگ شده،اول حسابی ضجه مویه کرد.بعدشم درحالیکه دماغشو بالا می کشید گفت:” ایشالا تو زندگیت سختی بکشی چون همیشه باعث میشی من سختی بکشم!”
گودزیلای خر خوشمزه ی من🥹❤️
🤣18😁8❤3😢1
مادرم معتقده من در شأن یک پزشک لباس نمی پوشم چون سر صبح که بچه مو میبرم مهدکودک یه پیرهن خنک خونه ای که تا زیر زانوهامه تنمه و یه دمپایی لاانگشتی ابری.
واقعیتش من سر صبح حوصله ندارم به شأن پزشک فکر کنم مامان!
واقعیتش من سر صبح حوصله ندارم به شأن پزشک فکر کنم مامان!
❤21👍1
هفته ی پیش مربای توت فرنگی درست کردم.شفاف و کم شیرین و خوشمزه.امشب هم مربای زردالو درست کردم.دوستم می گوید :”احتمالا تو نسل اخرین مادرایی هستی که خودشون مربا درست میکنن.”
مادرم وقتی میشنود مربا درست میکنم کیف میکند اما من واقعا وقعی نمی نهم و مدت هاست که کارها را برای کردیت گرفتن از والدین سختگیرم انجام نمی دهم.من مربا درست میکنم چون زورم به دنیا نمی رسد.چون دیگر خوش ندارم این اخبار دیوانه را دنبال کنم و روی الاکلنگ جنگ و صلح هی بالا و پایین شوم.چون جهان و مردان دیوانه ای که اداره اش میکنند پلید و ترسناکند و برایشان هیچ مهم نیست که نزدیک همان تنگه ای که سرش دعواست زنی هست که با مهربانی زندگی اش را اداره میکند و از دعواهای آنها سر در نمی آورد.من جهان را با اخبار ترسناکش و مردان دیوانه اش که هرگز برایشان مهم نبوده که اینجا هنوز چراغی روشن است،رها کرده ام و همه ی سعی ام را میکنم تا جهان کوچک خودم را از سیاهی آنها دور نگه دارم.من مربا میپزم،زباله های تر و خشک را جدا میکنم،برای دیوار خالی کنار پنجره تابلوی “خلیج فارس” سفارش میدهم،به بچه ام تذکر می دهم که با دوستش مهربان باشد و با اینترنت مریضی که دارم ویدیوهای مختلف بافت مو نگاه میکنم و روی موهای بچه ام پیاده شان میکنم.من همینقدر می توانم.تنها همینقدر.تمام انچه در برابر این سیل ویرانگر از من برمی اید همین است که در را ببندم و پشت این در از خانواده ی کوچکم مراقبت کنم.
مادرم وقتی میشنود مربا درست میکنم کیف میکند اما من واقعا وقعی نمی نهم و مدت هاست که کارها را برای کردیت گرفتن از والدین سختگیرم انجام نمی دهم.من مربا درست میکنم چون زورم به دنیا نمی رسد.چون دیگر خوش ندارم این اخبار دیوانه را دنبال کنم و روی الاکلنگ جنگ و صلح هی بالا و پایین شوم.چون جهان و مردان دیوانه ای که اداره اش میکنند پلید و ترسناکند و برایشان هیچ مهم نیست که نزدیک همان تنگه ای که سرش دعواست زنی هست که با مهربانی زندگی اش را اداره میکند و از دعواهای آنها سر در نمی آورد.من جهان را با اخبار ترسناکش و مردان دیوانه اش که هرگز برایشان مهم نبوده که اینجا هنوز چراغی روشن است،رها کرده ام و همه ی سعی ام را میکنم تا جهان کوچک خودم را از سیاهی آنها دور نگه دارم.من مربا میپزم،زباله های تر و خشک را جدا میکنم،برای دیوار خالی کنار پنجره تابلوی “خلیج فارس” سفارش میدهم،به بچه ام تذکر می دهم که با دوستش مهربان باشد و با اینترنت مریضی که دارم ویدیوهای مختلف بافت مو نگاه میکنم و روی موهای بچه ام پیاده شان میکنم.من همینقدر می توانم.تنها همینقدر.تمام انچه در برابر این سیل ویرانگر از من برمی اید همین است که در را ببندم و پشت این در از خانواده ی کوچکم مراقبت کنم.
❤33🥰3👍1👏1
یادتان هست؟ آدمهایی را که روزگاری از مهمترین آدمهای زندگیمان بودند. حواستان هست؟ حتی نمیدانیم حالا کجا هستند، چه میکنند، آیا یادشان هست که روزگاری ما از مهمترین آدمهای زندگیشان بودیم. تصورِ «زندگی-بدون-آنها» ناممکن بود. حالا زندگی هست، آنها نیستند…هستند، اما اهمیتی ندارند…حداقل برای ما اهمیتی ندارند. اهمیتی غایب. غیبتی بیاهمیت. غیبتی که حتی اندوهگینمان نمیکند. خاکستری که هیچ آتشی زیر آن نیست.
#ابراهیم_سلطانی
@ThePleasureOftheText
#ابراهیم_سلطانی
@ThePleasureOftheText
❤9💔7
روز اول.
بچه به اخر هفته هایی که پدرش شب کار است و منو او باهم تنهاییم می گوید روزهای مادر دختری.روزهای مادر دختری دوتایی می رویم مهمانی،پارک یا خرید.ممکن است کیک درست کنیم،نقاشی بکشیم و معمولا دعوا هم می کنیم که نهایتا منجر به این می شود که پشت تلفن شکایت هم را به پدرش بکنیم.
امروز رفتیم پاساژ و کافه.بچه ماژیک و روبالشتی ساتن خرید.من واقعا نمیفهمم یک بچه ی پنج ساله چرا باید هفته ها پیگیر خرید روبالشتی باشد.مرد میگوید این ژن را از من به ارث برده که همیشه در حال برنامه ریزی برای خریدن چیزی هستم.من امیدوارم که باقی ژن های نحس مرا به ارث نبرده باشد.ژن وسواس،میگرن،اندومتریوز،پستان های پلی کیستیک و چربی خون! آخ گفتم چربی خون.نمی دانم چرا اینقدر نگران وضعیت سلامتی ام هستم.و جز نگرانی کار دیگری هم انجام نمی دهم.فقط احساس میکنم که دارم پیر و بیمار میشوم و دیگر تر و تازه و جوان نیستم و بدنم مثل سابق کار نمیکند.امروز مرد با خنده به بچه گفت:” مامان حالت سالمش با حالت بیمارش فرقی نداره.”یکی از گلایه های این مرد طی سالها این بوده که:” تو که همیشه حالت بده.” دیگر شنیدنش ناراحتم نمیکند.همین است که هست.برگردیم به وضعیت سلامتی ام.پدر برادر این مرد را به هر طریق دراورده ام.پشت تلفن می خندد و میگوید به خدا هیچیت نیست.ولی به نظر خودم هست.در عرض کمتر از یک سال ده کیلو چاق شده ام.این چاق شدن ارزوی همیشگی ام بود که محقق شده.اما در کنار ارزوی قدیمی ام چربی خون به رزومه ام اضافه شده که هیچکاری هم برایش نمیکنم.برادر مرد گفته فعلا فقط ورزش و رژیم غذایی که هیچ کدام را رعایت نمیکنم.یک شیشه مربای توت فرنگی را دو روزه خوردم.مرد گفت:” منتظر دیابت هم باش تا ازمایش بعدی.” بعد امروز خودش رفت بیرون و برایم شکلات خرید.”after eight” .شکلات محبوبم.شب از سر کار زنگ زد و گفت:”پشیمونم برات شکلات خریدم.تا صبح همه شو میخوری.”
شکمم بزرگ شده و همه می پرسند حامله ای؟ نه حامله نیستم و توی دلم اضافه میکنم که ولی تو خیلی بیشعوری! رحمم بزرگ شده و نصف ماه پریودم و قاعدتا فقر اهن هم دارم و همیشه خسته ام.حالا پزشکم یک قرص هورمونی برای جلوگیری از خونریزی داده که فعلا باعش شده خسته تر باشم.
عصر با بچه رفتیم کافه پسرخاله ام.پسرخاله ام گونه ام را بوسید و گفت چقدر چاق شدی.نشست سر میزمان و هی از هم پرسیدیم چه خبر.حرف خاصی باهم نداشتیم.من که فکر میکنم همیشه مسئول شکستن سکوتم شروع کردم به پرسیدن سوال هایی که جوابشان به من مربوط نیست: کار و بارت خوبه؟ برنمی گردی تو صنعت؟ چرا نمیای خونه ی ما؟ چرا زن نمی گیری؟گفت:” ایا شده که بگویم بیا خانه مان و او نیاید؟شده که دختر خوبی بهش پیشنهاد بدهم و او دست رد به سینه ام بزند؟” نه واقعا!
بچه کوکی هایش را که خورد چندبار برای پسرخاله ام زبانش را بیرون آورد و قیافه ی خر تخسی که تیتاپش را خورده و یک آروغ هم زده به خودش گرفت که باعث شد خجالت بکشم و ندانم چه کنم و بلند شوم میزمان را حساب کنم که کاری کرده باشم.پسرخاله ام تعارف کرد که مهمون منی.گفتم گمشو تو این خرابی بازار.تو هم بیای مطب مهمون من نیستی و رفتم پای صندوق.دختر تینیجر پشت دخل که جوانی و سلامت و زیبایی از هیبتش می بارید بعد از اینکه کارتم را پس داد دست هایش را قلاب کرد توی هم،سرش را کج کرد و با طنازی گفت:” میخواستم یه چیزی بهتون بگم.شما خیلی خوشگلید.” انگار قند توی دلم سابیدند.اخرین باری که کسی گفته بود خوشگلم کی بود؟ یادم نیست.
بچه به اخر هفته هایی که پدرش شب کار است و منو او باهم تنهاییم می گوید روزهای مادر دختری.روزهای مادر دختری دوتایی می رویم مهمانی،پارک یا خرید.ممکن است کیک درست کنیم،نقاشی بکشیم و معمولا دعوا هم می کنیم که نهایتا منجر به این می شود که پشت تلفن شکایت هم را به پدرش بکنیم.
امروز رفتیم پاساژ و کافه.بچه ماژیک و روبالشتی ساتن خرید.من واقعا نمیفهمم یک بچه ی پنج ساله چرا باید هفته ها پیگیر خرید روبالشتی باشد.مرد میگوید این ژن را از من به ارث برده که همیشه در حال برنامه ریزی برای خریدن چیزی هستم.من امیدوارم که باقی ژن های نحس مرا به ارث نبرده باشد.ژن وسواس،میگرن،اندومتریوز،پستان های پلی کیستیک و چربی خون! آخ گفتم چربی خون.نمی دانم چرا اینقدر نگران وضعیت سلامتی ام هستم.و جز نگرانی کار دیگری هم انجام نمی دهم.فقط احساس میکنم که دارم پیر و بیمار میشوم و دیگر تر و تازه و جوان نیستم و بدنم مثل سابق کار نمیکند.امروز مرد با خنده به بچه گفت:” مامان حالت سالمش با حالت بیمارش فرقی نداره.”یکی از گلایه های این مرد طی سالها این بوده که:” تو که همیشه حالت بده.” دیگر شنیدنش ناراحتم نمیکند.همین است که هست.برگردیم به وضعیت سلامتی ام.پدر برادر این مرد را به هر طریق دراورده ام.پشت تلفن می خندد و میگوید به خدا هیچیت نیست.ولی به نظر خودم هست.در عرض کمتر از یک سال ده کیلو چاق شده ام.این چاق شدن ارزوی همیشگی ام بود که محقق شده.اما در کنار ارزوی قدیمی ام چربی خون به رزومه ام اضافه شده که هیچکاری هم برایش نمیکنم.برادر مرد گفته فعلا فقط ورزش و رژیم غذایی که هیچ کدام را رعایت نمیکنم.یک شیشه مربای توت فرنگی را دو روزه خوردم.مرد گفت:” منتظر دیابت هم باش تا ازمایش بعدی.” بعد امروز خودش رفت بیرون و برایم شکلات خرید.”after eight” .شکلات محبوبم.شب از سر کار زنگ زد و گفت:”پشیمونم برات شکلات خریدم.تا صبح همه شو میخوری.”
شکمم بزرگ شده و همه می پرسند حامله ای؟ نه حامله نیستم و توی دلم اضافه میکنم که ولی تو خیلی بیشعوری! رحمم بزرگ شده و نصف ماه پریودم و قاعدتا فقر اهن هم دارم و همیشه خسته ام.حالا پزشکم یک قرص هورمونی برای جلوگیری از خونریزی داده که فعلا باعش شده خسته تر باشم.
عصر با بچه رفتیم کافه پسرخاله ام.پسرخاله ام گونه ام را بوسید و گفت چقدر چاق شدی.نشست سر میزمان و هی از هم پرسیدیم چه خبر.حرف خاصی باهم نداشتیم.من که فکر میکنم همیشه مسئول شکستن سکوتم شروع کردم به پرسیدن سوال هایی که جوابشان به من مربوط نیست: کار و بارت خوبه؟ برنمی گردی تو صنعت؟ چرا نمیای خونه ی ما؟ چرا زن نمی گیری؟گفت:” ایا شده که بگویم بیا خانه مان و او نیاید؟شده که دختر خوبی بهش پیشنهاد بدهم و او دست رد به سینه ام بزند؟” نه واقعا!
بچه کوکی هایش را که خورد چندبار برای پسرخاله ام زبانش را بیرون آورد و قیافه ی خر تخسی که تیتاپش را خورده و یک آروغ هم زده به خودش گرفت که باعث شد خجالت بکشم و ندانم چه کنم و بلند شوم میزمان را حساب کنم که کاری کرده باشم.پسرخاله ام تعارف کرد که مهمون منی.گفتم گمشو تو این خرابی بازار.تو هم بیای مطب مهمون من نیستی و رفتم پای صندوق.دختر تینیجر پشت دخل که جوانی و سلامت و زیبایی از هیبتش می بارید بعد از اینکه کارتم را پس داد دست هایش را قلاب کرد توی هم،سرش را کج کرد و با طنازی گفت:” میخواستم یه چیزی بهتون بگم.شما خیلی خوشگلید.” انگار قند توی دلم سابیدند.اخرین باری که کسی گفته بود خوشگلم کی بود؟ یادم نیست.
❤45
روز دوم.
برای بچه ام آینده ی دور با مرگ من تعریف میشود.” وقتی تو مردی نقاشی من خوب میشه” یعنی در اینده ای دور که تو مرده ای من انقدر بزرگ و توانمند شده ام که بتوانم خوب نقاشی کنم.” تو که بمیری من زن شدم”.” مامان شاید تو که مردی دانشمندا تک شاخ ها رو کشف کردن.” مرگ مامان از نظر بچه ام خیلی دور و بعید به نظر می رسد.آنقدر دور که تمام اتفاق های از نظر او ناممکن بعد از مرگ مامان ممکن می شوند.
دیشب که تب کرد و من قربان صدقه اش می رفتم ناله کنان گفت:” نگرانم نباش.تا تو نمیری من نمی میرم.” آمین دخترم.آمین.
برای بچه ام آینده ی دور با مرگ من تعریف میشود.” وقتی تو مردی نقاشی من خوب میشه” یعنی در اینده ای دور که تو مرده ای من انقدر بزرگ و توانمند شده ام که بتوانم خوب نقاشی کنم.” تو که بمیری من زن شدم”.” مامان شاید تو که مردی دانشمندا تک شاخ ها رو کشف کردن.” مرگ مامان از نظر بچه ام خیلی دور و بعید به نظر می رسد.آنقدر دور که تمام اتفاق های از نظر او ناممکن بعد از مرگ مامان ممکن می شوند.
دیشب که تب کرد و من قربان صدقه اش می رفتم ناله کنان گفت:” نگرانم نباش.تا تو نمیری من نمی میرم.” آمین دخترم.آمین.
❤37
روز سوم.
صبح پرستار بچه زنگ زد که امروز نمی اید.بعدازظهر مامان امد و من رفتم مطب.شب که برگشتم نیم ساعتی نشستیم روی تخت من که مامان مرتبش کرده بود و حرف زدیم.از قیمت طلا و وضعیت رحم و تخمدان های من و سفر تابستانه.بعد مامان پرسید شومیزش چطور است؟ که گفتم عالی.خندید و گفت:” پیرهن باباته.میخواست بندازه دور گفتم بده من می پوشم.” و باهم خندیدیم.
مامان تخت را مرتب کرده بود،بچه ام را تر و خشک کرده بود.ظرف های تلنبار شده را شسته بود و رفت.
آخ مامان یادت هست که تا همین چندوقت پیش بین من و تو دریا دریا فاصله بود؟چه خوب که بالاخره توانستم تو را همانطور که هستی دوست بدارم.چه خوب که فهمیدم تو مرا همینطور که هستم دوست داری حتی اگر تاییدم نکنی و مدام از همه چیزم ایراد بگیری.چه خوب که بدون اینکه عشق تو را احساس کرده باشم نمیمیرم مامان.چه خوب که آن روزها تمام شدند و من فراموششان کردم.چه خوب که عشقت آنقدر بزرگ بود که توانستم تمام آن درشتی ها را فراموش کنم.از وقتی تو را دوست دارم خودم را هم بیشتر از گذشته دوست دارم مامان.خودم را،همین “پری کوچک غمگینی ” که هرشب عکسش را توی پنجره ی اشپزخانه می بینم.
صبح پرستار بچه زنگ زد که امروز نمی اید.بعدازظهر مامان امد و من رفتم مطب.شب که برگشتم نیم ساعتی نشستیم روی تخت من که مامان مرتبش کرده بود و حرف زدیم.از قیمت طلا و وضعیت رحم و تخمدان های من و سفر تابستانه.بعد مامان پرسید شومیزش چطور است؟ که گفتم عالی.خندید و گفت:” پیرهن باباته.میخواست بندازه دور گفتم بده من می پوشم.” و باهم خندیدیم.
مامان تخت را مرتب کرده بود،بچه ام را تر و خشک کرده بود.ظرف های تلنبار شده را شسته بود و رفت.
آخ مامان یادت هست که تا همین چندوقت پیش بین من و تو دریا دریا فاصله بود؟چه خوب که بالاخره توانستم تو را همانطور که هستی دوست بدارم.چه خوب که فهمیدم تو مرا همینطور که هستم دوست داری حتی اگر تاییدم نکنی و مدام از همه چیزم ایراد بگیری.چه خوب که بدون اینکه عشق تو را احساس کرده باشم نمیمیرم مامان.چه خوب که آن روزها تمام شدند و من فراموششان کردم.چه خوب که عشقت آنقدر بزرگ بود که توانستم تمام آن درشتی ها را فراموش کنم.از وقتی تو را دوست دارم خودم را هم بیشتر از گذشته دوست دارم مامان.خودم را،همین “پری کوچک غمگینی ” که هرشب عکسش را توی پنجره ی اشپزخانه می بینم.
❤42
روز چهارم.
مرد بیدار شد و من گفتم لطفا این بچه رو بردار برید بیرون.روانی شده ام بس که اسب تک شاخ کشیده ام.مادامی که خانه ام برای کشیدن فیگورهای مختلف اسب های تک شاخ ابیوز می شوم.دلم می خواهد دراز بکشم و هیچ کاری نکنم.کسی صدایم نزند،کسی گرسنه نباشد، کسی حوصله اش سر نرفته باشد و کسی کاغذ و ماژیک به دست سرش را توی شکمم فرو نکند که:” یا همین الان میای برام نقاشی میکشی یا با شاخم شکمتو پاره میکنم.”
حالا هردو از راه می رسند و یقینا گرسنه اند.صدای فس فس زودپز خانه را پر کرده.مرد برای بار هزارم با احتیاط می پرسد:”تو که زحمت میکشی هر روز غذا درست میکنی، خب چرا یه کم زودتر درست نمیکنی؟”
انگشت هام بوی زردچوبه و گرد لیمو عمانی و گلپر می دهند،بوی زندگی.دلم بوی خون و باروت و مرگ.
مرد بیدار شد و من گفتم لطفا این بچه رو بردار برید بیرون.روانی شده ام بس که اسب تک شاخ کشیده ام.مادامی که خانه ام برای کشیدن فیگورهای مختلف اسب های تک شاخ ابیوز می شوم.دلم می خواهد دراز بکشم و هیچ کاری نکنم.کسی صدایم نزند،کسی گرسنه نباشد، کسی حوصله اش سر نرفته باشد و کسی کاغذ و ماژیک به دست سرش را توی شکمم فرو نکند که:” یا همین الان میای برام نقاشی میکشی یا با شاخم شکمتو پاره میکنم.”
حالا هردو از راه می رسند و یقینا گرسنه اند.صدای فس فس زودپز خانه را پر کرده.مرد برای بار هزارم با احتیاط می پرسد:”تو که زحمت میکشی هر روز غذا درست میکنی، خب چرا یه کم زودتر درست نمیکنی؟”
انگشت هام بوی زردچوبه و گرد لیمو عمانی و گلپر می دهند،بوی زندگی.دلم بوی خون و باروت و مرگ.
❤24😭7
روز پنجم.
دو سه سال بود دلم میخواست برویم اصفهان.اما هروقت برنامه مان جور میشد زاینده رود خشک بود.پرس و جو کرده بودم و شنیده بودم زاینده رود نهایتا سالی یک ماه اب دارد که از قضا ان یک ماه ما امکان سفر نداشتیم.
بیشترین خاطرات کودکی من بعد از تهران،از اصفهان است.از شب های خنک اخر شهریور لب زاینده رود.از خاطرات پختن رب در حیاط خانه ی اقای قاف.از ورق بازی کردن بابا با شهاب توی ایوان و “شهابی،آی شهابی،آی شهابی” گفتن بابا.از حجم زیادی از مهر و عشق و گشاده رویی که من از ادم های آن خانه گرفتم.تمام این چندسال دلم نیامد به اصفهانی بروم که زاینده رودش خشک شده.انگار اگر به اصفهان خالی از زاینده رود میرفتم به خانه ای رفته بودم که صاحب خانه اش مرده بود.چند روز پیش که ویدیوهای جاری شدن اب توی زاینده رود را دیدم به مرد گفتم برویم.مرد گفت :”فرودگاه بندر که همچنان تعطیل است و پرواز نیست،سفر زمینی هم با بچه سخت است،پروازها که باز شد می رویم.” از کجا معلوم پروازها که باز شدند زاینده رود هنوز پراب باشد.نهایتا مرد کوتاه امد و گفت برای پسفردا هتل رزرو کن.
از ظهر تا همین یک ساعت پیش بارها و بارها خودم را در میدان نقش جهان تصور کردم،در حیاط هتل عباسی،در جلفا و در حیاط آن خانه ی کوچک،روی همان ایوان که شب های زیادی رویش خوابیده ام،در اغوش اقای قاف که حالا لاجرم پیر شده و دوبار عمل قلب باز کرده و انقدر تریاک میکشد که نمی تواند پایش را از خانه بیرون بگذارد.تصور کردم که می بوسمش،شاید برای اخرین بار و شب باهم ویدیوهای تئاتر ارحام صدر را می بینیم و من جای بابا هم می خندم و به مرد می گویم این ادم ها که خانه شان کوچک است و سفره شان بزرگ،از بهترین ادم هایی هستند که این روزگار به خودش دیده.
منتها زهی خیال باطل.حواسم نبود جایی زندگی میکنم که عمر رویا هم کوتاه است و سرزمینم چه چیزها که پشت سر نگذاشته تا ما به جایی برسیم که حتی برای پس فردایمان هم نتوانیم برنامه ریزی کنیم.مرد زنگ زد که دست نگه دار و هتل رزرو نکن. ایران به اسراییل حمله کرده و یحتمل جنگ دوباره آغاز میشود.
دو سه سال بود دلم میخواست برویم اصفهان.اما هروقت برنامه مان جور میشد زاینده رود خشک بود.پرس و جو کرده بودم و شنیده بودم زاینده رود نهایتا سالی یک ماه اب دارد که از قضا ان یک ماه ما امکان سفر نداشتیم.
بیشترین خاطرات کودکی من بعد از تهران،از اصفهان است.از شب های خنک اخر شهریور لب زاینده رود.از خاطرات پختن رب در حیاط خانه ی اقای قاف.از ورق بازی کردن بابا با شهاب توی ایوان و “شهابی،آی شهابی،آی شهابی” گفتن بابا.از حجم زیادی از مهر و عشق و گشاده رویی که من از ادم های آن خانه گرفتم.تمام این چندسال دلم نیامد به اصفهانی بروم که زاینده رودش خشک شده.انگار اگر به اصفهان خالی از زاینده رود میرفتم به خانه ای رفته بودم که صاحب خانه اش مرده بود.چند روز پیش که ویدیوهای جاری شدن اب توی زاینده رود را دیدم به مرد گفتم برویم.مرد گفت :”فرودگاه بندر که همچنان تعطیل است و پرواز نیست،سفر زمینی هم با بچه سخت است،پروازها که باز شد می رویم.” از کجا معلوم پروازها که باز شدند زاینده رود هنوز پراب باشد.نهایتا مرد کوتاه امد و گفت برای پسفردا هتل رزرو کن.
از ظهر تا همین یک ساعت پیش بارها و بارها خودم را در میدان نقش جهان تصور کردم،در حیاط هتل عباسی،در جلفا و در حیاط آن خانه ی کوچک،روی همان ایوان که شب های زیادی رویش خوابیده ام،در اغوش اقای قاف که حالا لاجرم پیر شده و دوبار عمل قلب باز کرده و انقدر تریاک میکشد که نمی تواند پایش را از خانه بیرون بگذارد.تصور کردم که می بوسمش،شاید برای اخرین بار و شب باهم ویدیوهای تئاتر ارحام صدر را می بینیم و من جای بابا هم می خندم و به مرد می گویم این ادم ها که خانه شان کوچک است و سفره شان بزرگ،از بهترین ادم هایی هستند که این روزگار به خودش دیده.
منتها زهی خیال باطل.حواسم نبود جایی زندگی میکنم که عمر رویا هم کوتاه است و سرزمینم چه چیزها که پشت سر نگذاشته تا ما به جایی برسیم که حتی برای پس فردایمان هم نتوانیم برنامه ریزی کنیم.مرد زنگ زد که دست نگه دار و هتل رزرو نکن. ایران به اسراییل حمله کرده و یحتمل جنگ دوباره آغاز میشود.
💔26❤8
اگر اینترنت قطع شد ادامه ی چله را با اکراه در کانالی در بله مینویسم:
https://web.bale.ai/chat?uid=5366185606
با نام @22nya
https://web.bale.ai/chat?uid=5366185606
با نام @22nya
web.bale.ai
Bale Web
با استفاده از نسخۀ وب «بله» میتوانید بهراحتی از طریق رایانۀ شخصی یا گوشیهای iOS به این پیامرسان بانکی بپیوندید و از امکانات هیجانانگیز بله استفاده کنید.
😢6