شاید خیلیا شنیده باشن، ولی میذارم چون واقعا احساسی ترین سولوی تاریخ رو داره. 👇
ترس از مرگ جز این نیست که آدمی خود را دانا پندارد بی آنکه دانا باشد !
یعنی چیزی را که نمی داند گمان کند که می داند،
مردم نمی دانند که مرگ چیست از این رو نمی توانند بگویند که امری
سهمگین است ، شاید مرگ برای انسان نعمت بزرگی باشد و ما از آن بی خبریم
با این همه مردم چنان از مرگ واهمه دارند که گویی می دانند
بزرگترین بلاست پس کسی که از مرگ می هراسد خود را نسبت به آن دانا می پندارد
در حال که دانا نیست !!
@Distortedhuman
یعنی چیزی را که نمی داند گمان کند که می داند،
مردم نمی دانند که مرگ چیست از این رو نمی توانند بگویند که امری
سهمگین است ، شاید مرگ برای انسان نعمت بزرگی باشد و ما از آن بی خبریم
با این همه مردم چنان از مرگ واهمه دارند که گویی می دانند
بزرگترین بلاست پس کسی که از مرگ می هراسد خود را نسبت به آن دانا می پندارد
در حال که دانا نیست !!
@Distortedhuman
اینكه نظری را همه می پذیرند، نمی تواند دلیلی بر درست بودن آن نظر باشد. در حقیقت، با توجه به نادانی اكثریت نوع بشر، امكان نادرست بودن نظری كه همگان آن را می پذیرند بیشتر است تا عكس آن. برتراند راسل @Distortedhuman
مردمان جهان از خُرد تا بزرگ
تارهای سست از آرزوهای گران بر گِرد خویش می تنند
و خود
عنکبوت وار میان آن جای میگیرند
ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می گسلد
آنگاه همه فغان برمی آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است ! @Distortedhuman
تارهای سست از آرزوهای گران بر گِرد خویش می تنند
و خود
عنکبوت وار میان آن جای میگیرند
ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می گسلد
آنگاه همه فغان برمی آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است ! @Distortedhuman