از كنار جوی آهسته می گذشت و گاهی با ته عصايش روی آب را می شكافت، افكار او شوريده و پريشان بود. ديد سگ سفيدی با موهای بلند از صداى عصای او كه به سنگ خورد، سرش را بلند كرد و به او نگاه كرد، مثل چيزی كه ناخوش يا در شُرُف مرگ بود، نتوانست از جايش تكان بخورد و دوباره سرش افتاد به زمين. او به زحمت خم شد، در روشنائی مهتاب نگاه آن ها به هم تلاقی كرد، يک فكرهای غريبی برايش پيدا شد، حس كرد كه اين نخستين نگاه ساده و راست بود كه او ديده، كه هر دو آن ها بدبخت و مانند يک چيز نخاله، وازده و بی خود از جامعۀ آدم ها رانده شده بودند. می خواست پهلوی اين سگ كه بدبختی های خودش را به بيرون شهر كشانيده و از چشم مردم پنهان كرده بود بنشيند و او را در آغوش بكشد، سر او را به سينۀ پيش آمدۀ خودش بفشارد. اما اين فكر برايش آمد كه اگر كسی از اين جا بگذرد و ببيند بيشتر او را ريشخند خواهند كرد.
#صادق_هدایت
Join US! @Distortedhuman
#صادق_هدایت
Join US! @Distortedhuman
جانوران بت نمی پرستند، قلدر نمی تراشند و به کثافت کاری های خودشان نمی بالند، برای همین تاریخ ندارند
#صادق_هدایت
Join US! @Distortedhuman
#صادق_هدایت
Join US! @Distortedhuman
ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﻣﻦ،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺭﻧﺠﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻢ
ﻫﻔﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺳﺖ .
ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﻣﻦ،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﺮﺳﺨﺘﺎﻧﻪﺗﺮ
ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﻫﯿﭻ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﭘﻮﭼﯽ ﺗﺒﺎﻩﺍﺵ ﮐﻨﺪ
ﺷﺎﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺳﺖ .
ﻭ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽﻫﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ
ﻫﯿﭻ ﺣﻠﻘﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺗﻨﻪﺍﻡ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻔﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻩﺍﻡ
ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ﺍﺯ ﻭﺳﻮﺳﻪﻫﺎ ﻭ ﺭﺳﻮﺍﯾﯽﻫﺎﯼ ﻋﺎﻟﻢ
ﺳﺮﺳﺨﺖ ﻭ ﯾﺎﻏﯽ
ﺑﺎﯾﺪ
ﺷﺎﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻤﯿﺮﻡ !
| ﮊﺋﻮ ﺑﻮﮔﺰﺍ |
Join US! @Distortedhuman
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺭﻧﺠﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻢ
ﻫﻔﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺳﺖ .
ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﻣﻦ،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﺮﺳﺨﺘﺎﻧﻪﺗﺮ
ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﻫﯿﭻ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﭘﻮﭼﯽ ﺗﺒﺎﻩﺍﺵ ﮐﻨﺪ
ﺷﺎﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺳﺖ .
ﻭ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽﻫﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ
ﻫﯿﭻ ﺣﻠﻘﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺗﻨﻪﺍﻡ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻔﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻩﺍﻡ
ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ﺍﺯ ﻭﺳﻮﺳﻪﻫﺎ ﻭ ﺭﺳﻮﺍﯾﯽﻫﺎﯼ ﻋﺎﻟﻢ
ﺳﺮﺳﺨﺖ ﻭ ﯾﺎﻏﯽ
ﺑﺎﯾﺪ
ﺷﺎﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻤﯿﺮﻡ !
| ﮊﺋﻮ ﺑﻮﮔﺰﺍ |
Join US! @Distortedhuman
بگذر تابستان بگذر
حال من ،
با تو خوب نمیشود !
پاییز حال مرا خوب میشناسد . . .
| محمود دولت آبادی |
Join US! @Distortedhuman
حال من ،
با تو خوب نمیشود !
پاییز حال مرا خوب میشناسد . . .
| محمود دولت آبادی |
Join US! @Distortedhuman