از كنار جوی آهسته می گذشت و گاهی با ته عصايش روی آب را می شكافت، افكار او شوريده و پريشان بود. ديد سگ سفيدی با موهای بلند از صداى عصای او كه به سنگ خورد، سرش را بلند كرد و به او نگاه كرد، مثل چيزی كه ناخوش يا در شُرُف مرگ بود، نتوانست از جايش تكان بخورد و دوباره سرش افتاد به زمين. او به زحمت خم شد، در روشنائی مهتاب نگاه آن ها به هم تلاقی كرد، يک فكرهای غريبی برايش پيدا شد، حس كرد كه اين نخستين نگاه ساده و راست بود كه او ديده، كه هر دو آن ها بدبخت و مانند يک چيز نخاله، وازده و بی خود از جامعۀ آدم ها رانده شده بودند. می خواست پهلوی اين سگ كه بدبختی های خودش را به بيرون شهر كشانيده و از چشم مردم پنهان كرده بود بنشيند و او را در آغوش بكشد، سر او را به سينۀ پيش آمدۀ خودش بفشارد. اما اين فكر برايش آمد كه اگر كسی از اين جا بگذرد و ببيند بيشتر او را ريشخند خواهند كرد.
#صادق_هدایت
Join US! @Distortedhuman
#صادق_هدایت
Join US! @Distortedhuman
جانوران بت نمی پرستند، قلدر نمی تراشند و به کثافت کاری های خودشان نمی بالند، برای همین تاریخ ندارند
#صادق_هدایت
Join US! @Distortedhuman
#صادق_هدایت
Join US! @Distortedhuman