| Distorted Human |
3.19K subscribers
3.44K photos
154 videos
53 files
135 links
شعر، موسیقی، گاهی هم فیلم
دغدغه‌های شاعرانه
کانال اول ما

https://t.me/Daar_wag
Download Telegram
Forwarded from bitrait
گمنامی هستیم در دنیایی که دام های بیشمار در پیش ما گسترده اند و فقط برخوردمان با پوچ است. همین تولید بیم و هراس میکند. درین سرزمین بیگانه بشهرها و مردمان و کشورها و گاهی به زنی برمیخوریم. اما باید سر بزیر از دالانی که در آن گیر کرده ایم بگذریم. زیرا از دو طرف دیوار است و در آنجا هر آن ممکن است جلومان را بگیرند و بازداشت بشویم، چون محکومیت سربسته ای ما را دنبال میکند و قانونهایی که به رخ ما میکشند نمیشناسیم و کسی هم نیست که ما را راهنمایی بکند. باید خودمان کار خودمان را دنبال کنیم. بهر کس پناه میبریم از ما میپرسد: "شما هستید؟" و براه خودش میرود. پس لغزشی از ما سر زده که نمیدانیم و یا بطرز مبهمی از آن آگاهیم: این گناه وجود ماست. همینکه بدنیا آمدیم در معرض داوری قرار میگیریم و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشتۀ کابوس است که در دندانه های چرخ دادگستری میگذرد. بالاخره مشمول مجازات اشد میگردیم و در نیمه روز خفه ای، کسیکه بنام قانون ما را بازداشت کرده بود، گزلیکی به قلبمان فرو میبرد و سگ کش میشویم. دژخیم و قربانی هر دو خاموشند. - این نشان دورۀ ماست که شخصیتی در آن وجود ندارد و مانند قانون ناکسانه و سنگدلانه میباشد. هر چند منظره باندازۀ کافی سهمناک است، ولیکن خون از قلبمان سرازیر نمیشود. جای زخم قداره نیز در پس گردن به دشواری دیده میشود. خفقان یگانه راه گریز برای انسان میباشد که در سرتاسر زندگیش دچار خفقان و تنگی نفس بوده است.
#کافکا

Join US! @Distortedhuman
رؤیا بپرور و گریه سر دِه، ای نژاد نگون بخت انسان.
راه نجاتی پیدا نیست - تو آن را گم کرده ای.
با "وای" شب را بدرود می گویی، با "وای" دیگر روز را درود.


#فرانتس_کافکا

Join US! @Distortedhuman
Forwarded from bitrait
Forwarded from bitrait
Captured by sina

Join US! @Distortedhuman
از كنار جوی آهسته می گذشت و گاهی با ته عصايش روی آب را می شكافت، افكار او شوريده و پريشان بود. ديد سگ سفيدی با موهای بلند از صداى عصای او كه به سنگ خورد، سرش را بلند كرد و به او نگاه كرد، مثل چيزی كه ناخوش يا در شُرُف مرگ بود، نتوانست از جايش تكان بخورد و دوباره سرش افتاد به زمين. او به زحمت خم شد، در روشنائی مهتاب نگاه آن ها به هم تلاقی كرد، يک فكرهای غريبی برايش پيدا شد، حس كرد كه اين نخستين نگاه ساده و راست بود كه او ديده، كه هر دو آن ها بدبخت و مانند يک چيز نخاله، وازده و بی خود از جامعۀ آدم ها رانده شده بودند. می خواست پهلوی اين سگ كه بدبختی های خودش را به بيرون شهر كشانيده و از چشم مردم پنهان كرده بود بنشيند و او را در آغوش بكشد، سر او را به سينۀ پيش آمدۀ خودش بفشارد. اما اين فكر برايش آمد كه اگر كسی از اين جا بگذرد و ببيند بيشتر او را ريشخند خواهند كرد.


#صادق_هدایت

Join US! @Distortedhuman
Captured by sina

Join US! @Distortedhuman
Forwarded from bitrait