Forwarded from Deleted Account
Wasted Time, Part One - The Moon Says ''I Love You''
Alfheimr
Deleted Account
Alfheimr – Wasted Time, Part One - The Moon Says ''I Love You''
حفظم ز چهره ات همه ی جزئیات را
یک بار اگر چه سیر نگاهت نکرده ام . . .
یک بار اگر چه سیر نگاهت نکرده ام . . .
جِس! میلیونها و میلیاردها آدم توی این دنیا هست که همه شون میتونن بی تو زندگی کنن. اما آخه چرا من نمیتونم. این درد رو کجا ببرم؟
من نمیتونم بی تو زندگی کنم. کاری که هرکسی میتونه بکنه، کاری که از یه بچه پنج ساله هم برمیاد از من بر نمیاد. تو هیچ سر در میاری؟!
| رومن گاری |
Join US! @Distortedhuman
من نمیتونم بی تو زندگی کنم. کاری که هرکسی میتونه بکنه، کاری که از یه بچه پنج ساله هم برمیاد از من بر نمیاد. تو هیچ سر در میاری؟!
| رومن گاری |
Join US! @Distortedhuman
| Distorted Human |
Join US! @Distortedhuman
قسم به جمعه ای که تنها در خیابان قدم میزنم
به باران بیتابی که شهر را دچار جنون کرده
به کافه چی که برای بار سیزدهم آهنگ جمعه فرهاد را تکرار میکند
به سرباز خسته ای که در ایستگاه اتوبوس زل زده به آسمان وسیگارش به فیلتر رسیده
به صندلی خالی کناری ام در سالن سینما
به خاطراتی که مدام در مقابل چشمانم اکران میشود
به نوازنده خیابانی که ساعتها روبه روی اش مینشینم
به عکاسی که سوژه عکس های امروزش شده ام!
به حرفهای ناگفته ای که مدام در سرم میپیچد
به مازوخیسمی که رویای شیرین خواب هایم شده!
به شاعری که سرفه های پی در پی اش بوی خون میدهد
به این شعر آشفته که میخواهم همینجا رهایش کنم
قسم به پاییز و جمعه و باران....
Join US! @Distortedhuman
به باران بیتابی که شهر را دچار جنون کرده
به کافه چی که برای بار سیزدهم آهنگ جمعه فرهاد را تکرار میکند
به سرباز خسته ای که در ایستگاه اتوبوس زل زده به آسمان وسیگارش به فیلتر رسیده
به صندلی خالی کناری ام در سالن سینما
به خاطراتی که مدام در مقابل چشمانم اکران میشود
به نوازنده خیابانی که ساعتها روبه روی اش مینشینم
به عکاسی که سوژه عکس های امروزش شده ام!
به حرفهای ناگفته ای که مدام در سرم میپیچد
به مازوخیسمی که رویای شیرین خواب هایم شده!
به شاعری که سرفه های پی در پی اش بوی خون میدهد
به این شعر آشفته که میخواهم همینجا رهایش کنم
قسم به پاییز و جمعه و باران....
Join US! @Distortedhuman
| Distorted Human |
قسم به جمعه ای که تنها در خیابان قدم میزنم به باران بیتابی که شهر را دچار جنون کرده به کافه چی که برای بار سیزدهم آهنگ جمعه فرهاد را تکرار میکند به سرباز خسته ای که در ایستگاه اتوبوس زل زده به آسمان وسیگارش به فیلتر رسیده به صندلی خالی کناری ام در سالن سینما…
Sutured Lips
1000 Funerals
زمین می چرخد تا مردگان اش را هضم کند
و گورها به رویمان خمیازه می کشند
وحشت من
چیزی فراتر از مردن است
اینکه خاک
همه را به یک شیوه در بر می گیرد
و ناپاکی هیچ انسانی خاک را آلوده نمی کند...
| سابیر هاکا |
Join US! @Distortedhuman
و گورها به رویمان خمیازه می کشند
وحشت من
چیزی فراتر از مردن است
اینکه خاک
همه را به یک شیوه در بر می گیرد
و ناپاکی هیچ انسانی خاک را آلوده نمی کند...
| سابیر هاکا |
Join US! @Distortedhuman
صدای شلیک آمد
همه پریدند
من ماندم
به امیدِ شلیکِ دیگر
شکارچی اما
خودش را کشته بود ..
Join US! @Distortedhuman
همه پریدند
من ماندم
به امیدِ شلیکِ دیگر
شکارچی اما
خودش را کشته بود ..
Join US! @Distortedhuman
| Distorted Human |
Rachmaninoff – Moment musical Op.16, N°03 in B minor Vladimir Sofronitzky, piano..
#Rachmanioff
#Instrumental
من تا وقت مرگم باید چه می کردم
آیا راهی وجود نداشت
که بدون ارتکاب به گناه
این زندگی زودتر به پایان برسد !
#Instrumental
من تا وقت مرگم باید چه می کردم
آیا راهی وجود نداشت
که بدون ارتکاب به گناه
این زندگی زودتر به پایان برسد !
غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است. به هیچ جا راه نمیبرد. اما نباید ایستاد. این که میدانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد. وقتی هم که مردیم، مردیم به درک !
| صمد بهرنگی |
Join US! @Distortedhuman
| صمد بهرنگی |
Join US! @Distortedhuman
خوابیدم، بیدار شدم، خوابیدم، بیدار شدم، زندگیِ فلاکتبار.
وقتی دربارهاش فکر میکنم، باید بگویم که آموزشِ من از بعضی جهات لطمهی بزرگی به من زده است. در واقع، در جایی پرت، در ویرانهای، یا مثلاً، در کوهستانها آموزش ندیدهام - واقعاً طوری هم نبوده که بتوانم شکوهای از آن داشته باشم. به رغمِ این خطر که همهی معلمانِ پیشینام درکش نکنند، باز هم بیشتر ترجیح میدادم که ساکنِ کوچکِ ویرانهها باشم، در آفتابی میسوختم که آنجا در گرمای ملایمِ پیچکها بینِ بقایایِ پراکنده در هر سو، برای من میتابد - هر چند که ممکن بود تحتِ فشارِ خصوصیاتِ خوبم که در درونم به نیرویِ علفها بزرگتر میشد، در ابتدا ضعف نشان میدادم.
وقتی دربارهاش فکر میکنم، باید بگویم که آموزشِ من از بعضی جهات لطمهی بزرگی به من زده است. این سرزنش متوجهِ خیلِ عظیمی از آدمهاست - یعنی، پدر و مادرم، چند خویشاوندم، آدمهایی که به خانهمان میآمدند، نویسندههای گوناگون، آشپزِ بخصوصی که مدتِ یک سال مرا به مدرسه میبُرد، جماعتی از آموزگاران، (که باید در حافظهام یکجا جمعشان کنم وگرنه ممکن است اینجا و آنجا از قلم بیندازمشان - اما از آنجا که همینطوری جمعشان کردهام، بهرحال کُلِ جماعت ذره ذره از هم پاشیده میشود) یک بازرسِ مدرسه، عابرانی که آهسته قدم میزنند؛ خلاصه، این سرزنش مثلِ خنجری در عمقِ جامعه پیچوتاب میخورد. و هیجکس، تکرار میکنم، بدبختانه هیچکس، نمیتواند مطمئن باشد که نوکِ خنجر مبادا ناگهان گاهی از جلو، از پشت، یا از پهلو ظاهر شود !
| فرانتس کافکا |
📕یادداشتها
Join US! @DISTORTEDHUMAN
وقتی دربارهاش فکر میکنم، باید بگویم که آموزشِ من از بعضی جهات لطمهی بزرگی به من زده است. در واقع، در جایی پرت، در ویرانهای، یا مثلاً، در کوهستانها آموزش ندیدهام - واقعاً طوری هم نبوده که بتوانم شکوهای از آن داشته باشم. به رغمِ این خطر که همهی معلمانِ پیشینام درکش نکنند، باز هم بیشتر ترجیح میدادم که ساکنِ کوچکِ ویرانهها باشم، در آفتابی میسوختم که آنجا در گرمای ملایمِ پیچکها بینِ بقایایِ پراکنده در هر سو، برای من میتابد - هر چند که ممکن بود تحتِ فشارِ خصوصیاتِ خوبم که در درونم به نیرویِ علفها بزرگتر میشد، در ابتدا ضعف نشان میدادم.
وقتی دربارهاش فکر میکنم، باید بگویم که آموزشِ من از بعضی جهات لطمهی بزرگی به من زده است. این سرزنش متوجهِ خیلِ عظیمی از آدمهاست - یعنی، پدر و مادرم، چند خویشاوندم، آدمهایی که به خانهمان میآمدند، نویسندههای گوناگون، آشپزِ بخصوصی که مدتِ یک سال مرا به مدرسه میبُرد، جماعتی از آموزگاران، (که باید در حافظهام یکجا جمعشان کنم وگرنه ممکن است اینجا و آنجا از قلم بیندازمشان - اما از آنجا که همینطوری جمعشان کردهام، بهرحال کُلِ جماعت ذره ذره از هم پاشیده میشود) یک بازرسِ مدرسه، عابرانی که آهسته قدم میزنند؛ خلاصه، این سرزنش مثلِ خنجری در عمقِ جامعه پیچوتاب میخورد. و هیجکس، تکرار میکنم، بدبختانه هیچکس، نمیتواند مطمئن باشد که نوکِ خنجر مبادا ناگهان گاهی از جلو، از پشت، یا از پهلو ظاهر شود !
| فرانتس کافکا |
📕یادداشتها
Join US! @DISTORTEDHUMAN