چهقدر همه چیز جدی گرفته میشود
چهقدر خوب است که هنوز این آدمها
مشغولیتهایی برای خود دارند
اینهمه مسئله جدی برای ادامهدادن
چهقدر خوب است که با اینها میخوابند و بیدار میشوند و وقت ندارند پشتِ خالیِ زندهگی را ببینند !
| شهرام شیدایی |
Join US! @Distortedhuman
چهقدر خوب است که هنوز این آدمها
مشغولیتهایی برای خود دارند
اینهمه مسئله جدی برای ادامهدادن
چهقدر خوب است که با اینها میخوابند و بیدار میشوند و وقت ندارند پشتِ خالیِ زندهگی را ببینند !
| شهرام شیدایی |
Join US! @Distortedhuman
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ﻣﮕﺮ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﻥ ﺍﺯ
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ؟
ﺑﺮ ﮔُﺴَﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﯾﺪ
ﻭ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﻟﺰﻭﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯿﺠﻨﺒﺎﻧﯿﺪ
ﺑﺮﺍﯼ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎ
ﺟﺰ ﺣﯿﺮﺕ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻼﻥ ﺗﺌﺎﺗﺮ
ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ﻓﻦِ ﺑﯿﺎﻥِ ﺗﺌﺎﺗﺮ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪ !
| ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ |
Join US! @Distortedhuman
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ؟
ﺑﺮ ﮔُﺴَﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﯾﺪ
ﻭ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﻟﺰﻭﻡ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯿﺠﻨﺒﺎﻧﯿﺪ
ﺑﺮﺍﯼ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎ
ﺟﺰ ﺣﯿﺮﺕ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻼﻥ ﺗﺌﺎﺗﺮ
ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﺳﯿﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ﻓﻦِ ﺑﯿﺎﻥِ ﺗﺌﺎﺗﺮ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪ !
| ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ |
Join US! @Distortedhuman
سکوتت را بشکن در جایی که صدایش گوش ها را کر کند، می دانم خسته شده ای از تشنج مغز سنگینت
تنها راه تطابق روح و مغز است. اما می دانی؟ احتمال انفجار داری..
و انگاه نظاره گر افکاری خواهی بود که به هر سو پاشیده می شوند !
| مهدی هنرمندی |
Join US! @Distortedhuman
تنها راه تطابق روح و مغز است. اما می دانی؟ احتمال انفجار داری..
و انگاه نظاره گر افکاری خواهی بود که به هر سو پاشیده می شوند !
| مهدی هنرمندی |
Join US! @Distortedhuman
هیچکس بدرد من نمیتواند پی ببرد!
این دواها خندهآور است، آنجا روی میز هفت هشت جور دوا برایم قطار کردهاند، من پیش خودم میخندم،
چه بازیگر خانهایست !
| صادق هدایت |
Join US! @Distortedhuman
این دواها خندهآور است، آنجا روی میز هفت هشت جور دوا برایم قطار کردهاند، من پیش خودم میخندم،
چه بازیگر خانهایست !
| صادق هدایت |
Join US! @Distortedhuman
Forwarded from World_Depressive.... (Ghes Boro)
I Skuggan av Mig Själv
Ofdrykkja
در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.
| پائولو کوئلیو |
ورونیکا تصمیم میگیرد و بمیرد
Join US! @Distortedhuman
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.
| پائولو کوئلیو |
ورونیکا تصمیم میگیرد و بمیرد
Join US! @Distortedhuman
Forwarded from Roses In Eden (SABA )
چشم هات رو ببند، این شاید فراتر از یه بازی باشه، من اسمش رو گذاشتم مخمصه بزرگ!
این بازی هیچ قانونی نداره، فقط باید چشم هات رو ببندی و جایی رو ببینی که دوست داری الان باشی.
هیچ لازم نیست اون جا رو پیدا کنی، چون اون جا تو رو پیدا می کنه!
میتونی هر کجا باشی، جایی توی گذشته ی لعنتی، جایی توی آینده ی رویایی و یا شایدم هیچ کجا!
اما شک نداشته باش همونجایی داری زندگی می کنی که وقتی چشم هات رو می بندی می آد سراغت.
از همه نفس گیرتر هم، گذشته ی لعنتیه!
قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
@S3_nogteh
این بازی هیچ قانونی نداره، فقط باید چشم هات رو ببندی و جایی رو ببینی که دوست داری الان باشی.
هیچ لازم نیست اون جا رو پیدا کنی، چون اون جا تو رو پیدا می کنه!
میتونی هر کجا باشی، جایی توی گذشته ی لعنتی، جایی توی آینده ی رویایی و یا شایدم هیچ کجا!
اما شک نداشته باش همونجایی داری زندگی می کنی که وقتی چشم هات رو می بندی می آد سراغت.
از همه نفس گیرتر هم، گذشته ی لعنتیه!
قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
@S3_nogteh