لگد زدن به عزیزترین کَسانمان
اتفاقیست
که از شکم مادر شروع میشود.
#اجه_آیهان
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
اتفاقیست
که از شکم مادر شروع میشود.
#اجه_آیهان
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
💔11❤2
شتاب کردم که آفتاب بیاید
نیامد
دویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش میریخت که آفتاب بیاید
نیامد
به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد
#رضا_براهنی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
نیامد
دویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش میریخت که آفتاب بیاید
نیامد
به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد
#رضا_براهنی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤8
«اگر دیدی میان ویرانههای خانهای
گل سرخی قد کشیده است،
هرگز تعجب نکن:
ما اینطور دوام آوردیم.»
#مصعب_ابوتوهة
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
گل سرخی قد کشیده است،
هرگز تعجب نکن:
ما اینطور دوام آوردیم.»
#مصعب_ابوتوهة
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤12
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نیلبک چوبین
مینوازد
آرام،
آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه
از یک بوسه به دنیا خواهد آمد!
#فروغ_فرخزاد
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
پری کوچک غمگینی را
میشناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نیلبک چوبین
مینوازد
آرام،
آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه
از یک بوسه به دنیا خواهد آمد!
#فروغ_فرخزاد
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤11💔2
لذتی که از کار میماند از هیچ عشقی نمیماند. فقط با مرور زمان متوجه این مسئله خواهی شد. من همیشه فکر میکردم نهایت لذت روحی در عشق اتفاق میافتد، خیلی طول کشید که نظرم عوض شد البته آگاه و ناخودآگاه من نهایت لذت رو همیشه از کار بردهام اما یک وقتها یادم میرفت و گمراه میشدم! البته این تفاوت کار هنری با کارهای دیگر است.
#عباس_کیارستمی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
#عباس_کیارستمی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤9
Forwarded from مجلهٔ شعر و سینمای شاعرانه
به امید داشتن ادامه دادم
به صدای مدادرنگی بر کاغذ ادامه دادم
ادامه دادم تو را هرشب تا صبح
تو را در ترانههای امّکلثوم
تو را در شعرها
تو را در گیجیِ گلدانِ علف
در بندِ ساعتِ جیبی
که به سهِ بعد از نیمهشب میرسید
ادامه دادم تو را
در بیتفاوتیِ چهرهات
بر سپیدیِ قمیص
ادامه دادم تو را
در قبرستان خواجهاباصلت
عزیزم!
اصراری در لبخند تو بود
که دوست نداشت با تو بمیرد...
#جواد_گنجعلی
@Javadganjali1
به صدای مدادرنگی بر کاغذ ادامه دادم
ادامه دادم تو را هرشب تا صبح
تو را در ترانههای امّکلثوم
تو را در شعرها
تو را در گیجیِ گلدانِ علف
در بندِ ساعتِ جیبی
که به سهِ بعد از نیمهشب میرسید
ادامه دادم تو را
در بیتفاوتیِ چهرهات
بر سپیدیِ قمیص
ادامه دادم تو را
در قبرستان خواجهاباصلت
عزیزم!
اصراری در لبخند تو بود
که دوست نداشت با تو بمیرد...
#جواد_گنجعلی
@Javadganjali1
❤7
زنهای خاورمیانه
از هرچه خالی باشند در سه چیز غنیاند؛
چشم های زیبا،
غم های همیشگی
و شجاعت ناگزیر…
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
از هرچه خالی باشند در سه چیز غنیاند؛
چشم های زیبا،
غم های همیشگی
و شجاعت ناگزیر…
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤🔥10❤5
آسمان از هر کجا که تو باشی شروع میشود
کهکشان از کنار تو آغاز میشود
منظومهها در طواف توأند
تو در همهٔ کرات مهربانی میریزی
تو حتی کنار پنجرهٔ کوچک من
پیدا میشوی
همزمان با آن ماهی
که در اعماق اقیانوسها گریه میکند
یک پرنده در دفتر من
بال بال میزند
تو هر دو را میشنوی.
#سلمان_هراتی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
کهکشان از کنار تو آغاز میشود
منظومهها در طواف توأند
تو در همهٔ کرات مهربانی میریزی
تو حتی کنار پنجرهٔ کوچک من
پیدا میشوی
همزمان با آن ماهی
که در اعماق اقیانوسها گریه میکند
یک پرنده در دفتر من
بال بال میزند
تو هر دو را میشنوی.
#سلمان_هراتی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤9
مگر نمی شود آدم
سال های بعد را به یاد بیاورد
و برای خودش گریه کند؟
#عباس_معروفی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
سال های بعد را به یاد بیاورد
و برای خودش گریه کند؟
#عباس_معروفی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤8💔4
Forwarded from شعروصدای "جواد گنجعلی"
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
مه بود و ماه حامله
ده گاو نر دلم را شخم میزدند
پدر بزرگ برای اجنه
دور مجمعه ورد میخواند
بند رخت گیر کرد به پای باد
ملحفه لاجورد افتاد
روی صورت من
همان شبی که مرده بودم.
#جواد_گنجعلی
@javadganjali1
مه بود و ماه حامله
ده گاو نر دلم را شخم میزدند
پدر بزرگ برای اجنه
دور مجمعه ورد میخواند
بند رخت گیر کرد به پای باد
ملحفه لاجورد افتاد
روی صورت من
همان شبی که مرده بودم.
#جواد_گنجعلی
@javadganjali1
❤🔥7
این مردمان به نِفاقْ خوشدل میشوند،
و به راستی غمگین میشوند.
او را گفتم: "تو مرد بزرگی، و در عصرْ یگانهیی."
خوشدل شُد و دست من گرفت و گفت:
"مُشتاق بودم و مُقَصِّر بودم".
و پارسال به او راستی گفتم،
خَصْمِ من شُد و دشمن شُد.
عجب نیست این؟
با مردمانْ به نفاق میباید زیست،
تا در میان ایشان با خوشی باشی.
همین که راستی آغاز کردی،
به کوه و بیابان برون میباید رفت.
که میان خَلْق راه نیست.
#شمس_تبریزی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
و به راستی غمگین میشوند.
او را گفتم: "تو مرد بزرگی، و در عصرْ یگانهیی."
خوشدل شُد و دست من گرفت و گفت:
"مُشتاق بودم و مُقَصِّر بودم".
و پارسال به او راستی گفتم،
خَصْمِ من شُد و دشمن شُد.
عجب نیست این؟
با مردمانْ به نفاق میباید زیست،
تا در میان ایشان با خوشی باشی.
همین که راستی آغاز کردی،
به کوه و بیابان برون میباید رفت.
که میان خَلْق راه نیست.
#شمس_تبریزی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤10
همسایه کناریام غمگینم میکند.
زن و شوهر صبحِ زود بیدار میشوند،
سرِ کار میروند،
عصر باز میگردند.
یک پسر و دختر بچه دارند.
ساعتِ نُه شب، همه چراغهای خانه خاموش است.
صبحِ فردا نیز، زود بیدار میشوند،
سرِ کار میروند،
عصر باز میگردند،
ساعتِ نه، خاموشی.
همسایه کناریام، غمگینم میکند.
آدمهای خوبی هستند،
دوستشان دارم.
اما حس میکنم در حال غرق شدنند،
و من نمیتوانم کمکشان کنم.
گذرانِ زندگی میکنند.
بیخانمان نیستند.
اما بهای گزافی میپردازند.
گاهی در میانه روز،
به خانهشان مینگرم،
و خانه نگاهم میکند.
خانه، میگرید.
میتوانم حس کنم.
#چارلز_بوکفسکی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
زن و شوهر صبحِ زود بیدار میشوند،
سرِ کار میروند،
عصر باز میگردند.
یک پسر و دختر بچه دارند.
ساعتِ نُه شب، همه چراغهای خانه خاموش است.
صبحِ فردا نیز، زود بیدار میشوند،
سرِ کار میروند،
عصر باز میگردند،
ساعتِ نه، خاموشی.
همسایه کناریام، غمگینم میکند.
آدمهای خوبی هستند،
دوستشان دارم.
اما حس میکنم در حال غرق شدنند،
و من نمیتوانم کمکشان کنم.
گذرانِ زندگی میکنند.
بیخانمان نیستند.
اما بهای گزافی میپردازند.
گاهی در میانه روز،
به خانهشان مینگرم،
و خانه نگاهم میکند.
خانه، میگرید.
میتوانم حس کنم.
#چارلز_بوکفسکی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤10💔5
کاش اسبی بودم
ولی سوارم عاشق بود
کاش آیینهای بودم
ولی به دیوار اتاق زنی زیبا آویخته بودم
کاش گل سرخی بودم
ولی در روز عشاق به دختری هدیهام می دادند
کاش قرص نانی بودم
ولی بر سفره ی زنی گرسنه.
کاش رودی بودم
ولی از وطنم کردستان میگذشتم
کاش بی هیچ شرطی
برای آخرین بار
تو را در آغوش میکشیدم وُ
آنگاه جان میسپردم
#شیرکو_بیکس
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
ولی سوارم عاشق بود
کاش آیینهای بودم
ولی به دیوار اتاق زنی زیبا آویخته بودم
کاش گل سرخی بودم
ولی در روز عشاق به دختری هدیهام می دادند
کاش قرص نانی بودم
ولی بر سفره ی زنی گرسنه.
کاش رودی بودم
ولی از وطنم کردستان میگذشتم
کاش بی هیچ شرطی
برای آخرین بار
تو را در آغوش میکشیدم وُ
آنگاه جان میسپردم
#شیرکو_بیکس
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤13👏1
«باغِ من»
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستینِ سردِ نمناکش.
باغ بیبرگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد.
جامهاش شولای عریانیست.
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعلهٔ زرتارِ پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمیخواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمیتابد،
ور برویش برگِ لبخندی نمیروید،
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسایِ اینک خفته در تابوتِ پست خاک میگوید.
باغ بیبرگی
خندهاش خونیست اشکآمیز.
جاودان بر اسبِ یالافشانِ زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.
مهدی اخوان ثالث، زمستان، زمان، ۱۳۳۵: ۱۵۲-۱۵۳
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستینِ سردِ نمناکش.
باغ بیبرگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد.
جامهاش شولای عریانیست.
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعلهٔ زرتارِ پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمیخواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمیتابد،
ور برویش برگِ لبخندی نمیروید،
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسایِ اینک خفته در تابوتِ پست خاک میگوید.
باغ بیبرگی
خندهاش خونیست اشکآمیز.
جاودان بر اسبِ یالافشانِ زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.
مهدی اخوان ثالث، زمستان، زمان، ۱۳۳۵: ۱۵۲-۱۵۳
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤6👏3
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
#فریدون_مشیری
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
#فریدون_مشیری
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤7❤🔥2
Forwarded from مجلهٔ شعر و سینمای شاعرانه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاعر ترا زین خیل بی دردان کسی نشناخت
تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت ...
#حسین_منزوی❤️
@Daar_wag
#هنررابهدستاهلشبرسانید
✅داروگ مجلهء شعر و سینمای شاعرانه✅
تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت ...
#حسین_منزوی❤️
@Daar_wag
#هنررابهدستاهلشبرسانید
✅داروگ مجلهء شعر و سینمای شاعرانه✅
❤7💔1
لبت نه گوید و پیداست میگـوید دلـت آری
که اینسان دشمنی، یعنی که خیلی دوستم داری
دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟
نمیرنجم اگــر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من
مبادا لحـظهای حتی مرا اینگونـه پنداری
ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
بـه شرطی کـه مرا در آرزوی خویش نگذاری
چــه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگرچـه بر صدایش زخمها زد تیـغ تاتاری
#محمدعلی_بهمنی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
که اینسان دشمنی، یعنی که خیلی دوستم داری
دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟
نمیرنجم اگــر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من
مبادا لحـظهای حتی مرا اینگونـه پنداری
ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
بـه شرطی کـه مرا در آرزوی خویش نگذاری
چــه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگرچـه بر صدایش زخمها زد تیـغ تاتاری
#محمدعلی_بهمنی
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤11
بسته بر فتراک
و میپرسد
که صیاد تو کیست
تیغ خون آلود خود دارد
که جلاد تو کیست
#وحشى_بافقى
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
و میپرسد
که صیاد تو کیست
تیغ خون آلود خود دارد
که جلاد تو کیست
#وحشى_بافقى
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
💔5❤1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
#سعدی
@Daar_wag
#هنررابهدستاهلشبرسانید
✅داروگ مجلهء شعر و سینمای شاعرانه✅
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
#سعدی
@Daar_wag
#هنررابهدستاهلشبرسانید
✅داروگ مجلهء شعر و سینمای شاعرانه✅
❤8
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت
تا به جانش میخواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش میدادی
همچون مرگ
که نام کوچک زندگیست.
#احمد_شاملو
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
تا به جانش میخواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش میدادی
همچون مرگ
که نام کوچک زندگیست.
#احمد_شاملو
@Distortedhuman
🌷هنر هشتم؛ آشفتگیهای شاعرانه🌷
❤7