| Distorted Human |
Fathomage – Autumn's Eve in Valaam
خیلی از آدمها تو زندگيشون یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه اون آدم سابق نشدن، از يه جايى به بعد احساسشون يخ میزنه، ديگه دردى حس نمیكنن و هيچكس هم نمیتونه يخ احساسشون رو باز كنه، و اين خودش از هر دردى دردتره...
#acoustic
#melancholy
#acoustic
#melancholy
❤1
| Distorted Human |
Deha – Pluie
«آری خستهام
و به نرمی لبخند میزنم بر خستگی،
که فقط همين است؛
در تن آرزويی برای خواب،
در روح تمنايی برای نينديشيدن...»
#فرناندو_پسوآ
#Deha
#Post_Black_Metal #Post_Rock #Ambient
@DistortedHuman
و به نرمی لبخند میزنم بر خستگی،
که فقط همين است؛
در تن آرزويی برای خواب،
در روح تمنايی برای نينديشيدن...»
#فرناندو_پسوآ
#Deha
#Post_Black_Metal #Post_Rock #Ambient
@DistortedHuman
" جهان به شوخی رنگپریده میماند "
#بیدل_دهلوی
با من گوش کنید...
#Silence_Of_The_Soul
#Post_Rock #Ambient #Dark_Ambient
@DistortedHuman
#بیدل_دهلوی
با من گوش کنید...
#Silence_Of_The_Soul
#Post_Rock #Ambient #Dark_Ambient
@DistortedHuman
| Distorted Human |
If These Trees Could Talk – Trail of Whispering Giants
زندگی تو، زندگی توست!
مگذار در مَحبس تاریکِ تسلیم بماند
تردید نکن که نوری هست
شاید چندان نباشد که گفتهاند
امّا آنقدر هست که از پس تاریکیات برآید ...
_چارلز بوکوفسکی
@DistortedHuman
Wall Post
حتما گوش بدین !
#post_rock
#instrumental
مگذار در مَحبس تاریکِ تسلیم بماند
تردید نکن که نوری هست
شاید چندان نباشد که گفتهاند
امّا آنقدر هست که از پس تاریکیات برآید ...
_چارلز بوکوفسکی
@DistortedHuman
Wall Post
حتما گوش بدین !
#post_rock
#instrumental
VIII
Make A Change... Kill Yourself
می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم خیالگونه در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد خواب اقاقیاها را بمیرم...
#شاملو
#Depressive_Black_Metal
#Make_A_Change_Kill_Yourself
@DistortedHuman
که به تردید می گذرد خواب اقاقیاها را بمیرم...
#شاملو
#Depressive_Black_Metal
#Make_A_Change_Kill_Yourself
@DistortedHuman
| Distorted Human |
Alnea – I Will Always Be There (The Lighthouse Symphony Pt. 1)
براى آخرين بار
با چشمانى غمبار به او نگريست
و توانست با آخرين نفسش به او بگويد :
" فقط خدا مى داند
که چقدر تو را دوست داشتم..."
#گابریل_گارسیا_مارکز
با چشمانى غمبار به او نگريست
و توانست با آخرين نفسش به او بگويد :
" فقط خدا مى داند
که چقدر تو را دوست داشتم..."
#گابریل_گارسیا_مارکز
لبخند بزن!
در نیمکرۀ شمالی
اتفاقی بزرگ میافتد
آنگاه ستارۀ قطبی را نشان کن
و بهسمتم بیا
تا لوکوموتیوهای سنگین مسکو
سربهراهی را از یاد ببرند
بر آستانهء نفسهای تو
من
درحال فروپاشیدنم
بیپرواتر از اتحاد جماهیر شوروی
- شعر
#جواد_گنجعلی
@DistortedHuman
در نیمکرۀ شمالی
اتفاقی بزرگ میافتد
آنگاه ستارۀ قطبی را نشان کن
و بهسمتم بیا
تا لوکوموتیوهای سنگین مسکو
سربهراهی را از یاد ببرند
بر آستانهء نفسهای تو
من
درحال فروپاشیدنم
بیپرواتر از اتحاد جماهیر شوروی
- شعر
#جواد_گنجعلی
@DistortedHuman
✍
یونگ جمله ای قابل تامل در باب غم دارد که به خوبی توصیف گر ماهیت آن است. یونگ می گوید:"تنها راه رهایی، تحمل امر تحمل ناپذیر است."بدین معنا که مواجهه با رنج و غم درونی که همیشه از آن فرار کرده ایم تنها راه رفع آنست.
بسیار درباره مثبت اندیشی برای نادیده گرفتن اتفاقات غم انگیز زندگی شنیده ایم اما به راستی آیا راه گریزی از آن هست؟آیا با مثبت اندیشی می توان بنیاد غم را برانداخت؟ آدمی با تجربیات تلخ انسانیش همچون درد فراق ،تنهایی و تجربه سهمگین سوگ و.. چه می تواند بکند؟
تجربه سوگ، یک لایه نامرئی - اما محسوس و واقعی - به روی همه چیزِ دنیای آدم میکشد. مثل لاک بی رنگ.مثل سلفون روی غذا.مثل چیزی که انگار نیست، اما هست. ما میدانیم که هست؛ و این، ما را همیشه اندکی غمگین می کند. اندکی اما همیشه.و ما میدانیم که هرگز، هیچ وقت، به تمامی شاد نخواهیم بود. که هرگاه دست مان را پیش آوریم تا شادی را لمس کنیم - حتی از نزدیک، حتی در آغوشش هم که باشیم - انگشتانمان لایه ای نامریی از غم را لمس خواهد کرد.
ورونیکایِ زندگی دوگانه؛ ورونیکا - ساخته شادروان کیشلوفسکی - دارد در آغوش معشوقش به پهنای صورت اشک می ریزد. چرا؟ او وجود ورونیکی دیگر را در جهان احساس میکند، بی آن که او را بشناسد. من اما آن ورونیکِ دیگر را می شناسم: غم.
غم یکی از همین روز ها ، در فاصله ی نادیدنیِ بین دو فنجان به لب بردن بی هوا ،با طعم قهوه و قهقه بر سر میزِ بی خیالی عصر گاهی در جمع یاران دل شاد،
یا در دود بازیگوش سیگار ، آمیخته با سکر هم آغوشی پیدایش می شود!
وقتی هیچ بهانه ای توی دنیا پیدا نمی کنی برای ناخوشی ، غم تو را می جوید ،یک صندلی پیش می کشد و از پشت دست بر شانه ات می گذارد . هم چون کالبدی نامریی ، اما ذی روح و ذی نفس . تا باور کنی که غم ، صفت و حالت افعال و احول ما نیست. یک مخلوق مستقل است در جهان. که بیرون ازما زندگی می کند ، راه می رود ،چرخ می زند و پرواز می کند . هرچند ، کمتر از ما حرف می زند . در سکوت خودش را می سراند توی لحظه هامان.
ما گمان می کنیم – به خطا – که چون تنهاییم یا دلواپسیم یا شکست خورده ایم یا کسی را از دست داده ایم ، غمگینیم . در حالی که این ها تنها بهانه ای است تا حضور غم را به روی خودمان بیاوریم. ظرفی است تا غم خود را در آن بریزد و شکل بگیرد. وگرنه غم همیشه بوده ، هست – همچون غباری نا دیدنی بر روی اشیا ، آدم ها ، هوا ، همه چیز – و حتی اگر به خیال خود قالش بگذاریم ، خودش ما را پیدا خواهد کرد.
آیا این تنها دریافتی شاعرانه از غم است؟ گمان نکنم. شاید اگر غم را به رسمیت بشناسیم و با حقیقت حضورش کنار بیاییم، بار رنجمان را جور دیگر باید به دوش بکشیم. زخم هایمان را جور دیگر تیمار کنیم. حتی جور دیگر شاد باشیم، شادی کنیم. آن ورونیکِ دیگر - به زعم من - غم است. حقیقتِ بودِ انسان.
زیرا مادام که انسان هست، غم هست. بودن، یعنی ضرورت وجودِ غم.گمانم بتوانیم آن ورونیک دیگرمان را پیدا کنیم، با اندکی مکث در چشمانش خیره شویم، لبخند بزنیم، چهره اش را به خاطر بسپاریم، برایش سری تکان دهیم، و بگذریم.
غم نه یک اتفاق زمانی یا حالت انسانی است؛ که موجودی است جاندار که نفس می کشد و در کنار ما زندگی میکند. آنگاه که خسته از روزمرگی بر صندلی اتوبوس نشسته ایم، یا در کنار محبوب آرمیده ایم، یا در جمع شادِ همراهانِ یک دل رها شده ایم، یا پس از سرخوشی و سرمستی میهمانی شبانه، پای ظرفشویی ایستاده ایم و بشقاب و لیوان ها را به کف آغشته ایم و شادمان، آهنگی را زمزمه می کنیم، غم می آید، آرام روی صندلی، لبه تخت، روی زمین، یا پشت میز آشپزخانه می نشیند، با شکیبی وصف ناشدنی به ما خیره می شود و آنقدر منتظر می ماند تا تیزیِ حضورش از حبابِ نازکِ انکارِ ما بگذرد.آنگاه، به آرامی برای هردویمان چای می ریزد و سیگاری روشن می کند. ما نمیخواهیم سهمی به غم بدهیم. با خودمان فکر می کنیم مگر چقدر در زندگیمان زمان داریم که سهمی از آن را به غم ببخشیم؟فکر میکنیم که نباید. نباید به غم اجازه بدهیم که پیش بیاید و این گونه به ما نزدیک شود؛ هر لحظه، هرجا، بیمحابا.اما هیچ کس به اندازه غم، سهم خودش را - به تمامی - از زندگی ما طلب نکرده است.
کریستین بوبن به ما می گوید :" در عمق هر زندگی ، چیزی دهشت بار ، سنگین و سخت وجود دارد. چیزی مانند رسوب ، سرب ، لکه .رسوب غم ، سرب غم ، لکه ی غم . همه ی ما کما بیش به غم مبتلا هستیم ، کمابیش. شادی ، کمیاب ترین ماده در این دنیاست ."
اما من با خودم می اندیشم که کاش شادی را در نیندازیم با غم. شادی ، عدم غم نیست. شادی ، کنار آمدن با غم است
... صبح که چشم باز میکنیم ، یادمان بیاید تنها نیستیم و لبخند بزنیم . چون غم – و تنها غم – است که مارا تنها نمی گذارد.
دیدی که مرا هیچکس یاد نکرد
جز غم ؟
که هزار آفرین بر غم باد !
مولانا می گوید انگار.
#حسین_وحدانی
یونگ جمله ای قابل تامل در باب غم دارد که به خوبی توصیف گر ماهیت آن است. یونگ می گوید:"تنها راه رهایی، تحمل امر تحمل ناپذیر است."بدین معنا که مواجهه با رنج و غم درونی که همیشه از آن فرار کرده ایم تنها راه رفع آنست.
بسیار درباره مثبت اندیشی برای نادیده گرفتن اتفاقات غم انگیز زندگی شنیده ایم اما به راستی آیا راه گریزی از آن هست؟آیا با مثبت اندیشی می توان بنیاد غم را برانداخت؟ آدمی با تجربیات تلخ انسانیش همچون درد فراق ،تنهایی و تجربه سهمگین سوگ و.. چه می تواند بکند؟
تجربه سوگ، یک لایه نامرئی - اما محسوس و واقعی - به روی همه چیزِ دنیای آدم میکشد. مثل لاک بی رنگ.مثل سلفون روی غذا.مثل چیزی که انگار نیست، اما هست. ما میدانیم که هست؛ و این، ما را همیشه اندکی غمگین می کند. اندکی اما همیشه.و ما میدانیم که هرگز، هیچ وقت، به تمامی شاد نخواهیم بود. که هرگاه دست مان را پیش آوریم تا شادی را لمس کنیم - حتی از نزدیک، حتی در آغوشش هم که باشیم - انگشتانمان لایه ای نامریی از غم را لمس خواهد کرد.
ورونیکایِ زندگی دوگانه؛ ورونیکا - ساخته شادروان کیشلوفسکی - دارد در آغوش معشوقش به پهنای صورت اشک می ریزد. چرا؟ او وجود ورونیکی دیگر را در جهان احساس میکند، بی آن که او را بشناسد. من اما آن ورونیکِ دیگر را می شناسم: غم.
غم یکی از همین روز ها ، در فاصله ی نادیدنیِ بین دو فنجان به لب بردن بی هوا ،با طعم قهوه و قهقه بر سر میزِ بی خیالی عصر گاهی در جمع یاران دل شاد،
یا در دود بازیگوش سیگار ، آمیخته با سکر هم آغوشی پیدایش می شود!
وقتی هیچ بهانه ای توی دنیا پیدا نمی کنی برای ناخوشی ، غم تو را می جوید ،یک صندلی پیش می کشد و از پشت دست بر شانه ات می گذارد . هم چون کالبدی نامریی ، اما ذی روح و ذی نفس . تا باور کنی که غم ، صفت و حالت افعال و احول ما نیست. یک مخلوق مستقل است در جهان. که بیرون ازما زندگی می کند ، راه می رود ،چرخ می زند و پرواز می کند . هرچند ، کمتر از ما حرف می زند . در سکوت خودش را می سراند توی لحظه هامان.
ما گمان می کنیم – به خطا – که چون تنهاییم یا دلواپسیم یا شکست خورده ایم یا کسی را از دست داده ایم ، غمگینیم . در حالی که این ها تنها بهانه ای است تا حضور غم را به روی خودمان بیاوریم. ظرفی است تا غم خود را در آن بریزد و شکل بگیرد. وگرنه غم همیشه بوده ، هست – همچون غباری نا دیدنی بر روی اشیا ، آدم ها ، هوا ، همه چیز – و حتی اگر به خیال خود قالش بگذاریم ، خودش ما را پیدا خواهد کرد.
آیا این تنها دریافتی شاعرانه از غم است؟ گمان نکنم. شاید اگر غم را به رسمیت بشناسیم و با حقیقت حضورش کنار بیاییم، بار رنجمان را جور دیگر باید به دوش بکشیم. زخم هایمان را جور دیگر تیمار کنیم. حتی جور دیگر شاد باشیم، شادی کنیم. آن ورونیکِ دیگر - به زعم من - غم است. حقیقتِ بودِ انسان.
زیرا مادام که انسان هست، غم هست. بودن، یعنی ضرورت وجودِ غم.گمانم بتوانیم آن ورونیک دیگرمان را پیدا کنیم، با اندکی مکث در چشمانش خیره شویم، لبخند بزنیم، چهره اش را به خاطر بسپاریم، برایش سری تکان دهیم، و بگذریم.
غم نه یک اتفاق زمانی یا حالت انسانی است؛ که موجودی است جاندار که نفس می کشد و در کنار ما زندگی میکند. آنگاه که خسته از روزمرگی بر صندلی اتوبوس نشسته ایم، یا در کنار محبوب آرمیده ایم، یا در جمع شادِ همراهانِ یک دل رها شده ایم، یا پس از سرخوشی و سرمستی میهمانی شبانه، پای ظرفشویی ایستاده ایم و بشقاب و لیوان ها را به کف آغشته ایم و شادمان، آهنگی را زمزمه می کنیم، غم می آید، آرام روی صندلی، لبه تخت، روی زمین، یا پشت میز آشپزخانه می نشیند، با شکیبی وصف ناشدنی به ما خیره می شود و آنقدر منتظر می ماند تا تیزیِ حضورش از حبابِ نازکِ انکارِ ما بگذرد.آنگاه، به آرامی برای هردویمان چای می ریزد و سیگاری روشن می کند. ما نمیخواهیم سهمی به غم بدهیم. با خودمان فکر می کنیم مگر چقدر در زندگیمان زمان داریم که سهمی از آن را به غم ببخشیم؟فکر میکنیم که نباید. نباید به غم اجازه بدهیم که پیش بیاید و این گونه به ما نزدیک شود؛ هر لحظه، هرجا، بیمحابا.اما هیچ کس به اندازه غم، سهم خودش را - به تمامی - از زندگی ما طلب نکرده است.
کریستین بوبن به ما می گوید :" در عمق هر زندگی ، چیزی دهشت بار ، سنگین و سخت وجود دارد. چیزی مانند رسوب ، سرب ، لکه .رسوب غم ، سرب غم ، لکه ی غم . همه ی ما کما بیش به غم مبتلا هستیم ، کمابیش. شادی ، کمیاب ترین ماده در این دنیاست ."
اما من با خودم می اندیشم که کاش شادی را در نیندازیم با غم. شادی ، عدم غم نیست. شادی ، کنار آمدن با غم است
... صبح که چشم باز میکنیم ، یادمان بیاید تنها نیستیم و لبخند بزنیم . چون غم – و تنها غم – است که مارا تنها نمی گذارد.
دیدی که مرا هیچکس یاد نکرد
جز غم ؟
که هزار آفرین بر غم باد !
مولانا می گوید انگار.
#حسین_وحدانی
💘1
| Distorted Human |
14. I Hold You.flac
🎶پیشنهاد ویژه ظهر
💎 از دست ندید و دوباره گوش کنید...
#Loner_Deer
#Folk #Rock #Flac 24bit
@DistortedHuman
💎 از دست ندید و دوباره گوش کنید...
#Loner_Deer
#Folk #Rock #Flac 24bit
@DistortedHuman