وقتی از شعر کسی تعریف میکنی
حسود میشوم،
بیهوا دنبال کلمه میگردم،
یک انباریِ شلوغ
در دلم بههم میریزد،
و خودم را لعنت میکنم
که چرا آن کتاب آبی را
دم دستت گذاشتم؟
#جواد_گنجعلی
Join US! @Distortedhuman
حسود میشوم،
بیهوا دنبال کلمه میگردم،
یک انباریِ شلوغ
در دلم بههم میریزد،
و خودم را لعنت میکنم
که چرا آن کتاب آبی را
دم دستت گذاشتم؟
#جواد_گنجعلی
Join US! @Distortedhuman
فلسفه اگزستانسیالیسم یا اصالت وجود
برای فهم هر موضوعی ابتدا باید اشرافی بر معنای لغوی و اصطلاحی آن داشته باشیم تا بتوانیم به ژرفای آن برسیم.اگزیستانسیالیسم از واژه Existence اقتباس شده که در لغت به معنی وجود یا هستی ترجمه شده.در خصوص معنای اصطلاحی آن فلاسفه یا از تعریف آن امتناع کرده اند یا هیچ رغبتی برای ارائه تعریف از خود نشان نداده اند.صرف نظر از تعاریف متعددی که برای اگزیستانسیالیسم مطرح شده تعریف ژان پل سارتر که خود یکی از اثرگذار ترین فلاسفه در این زمینه است مطلوب به نظر می آید: اگزیسنانسیالیسم کوششی است برای استخراج کلیه آثار ونتایج مترتب بر وضعی منسجم بی اتکاء به واجب الوجود.فلسفه اگزیستانسیالیسم از قرن 19 صریحا توسط فیلسوفانی همچون نیچه و سورن کی یرکگارد معرفی شد هرچند که در آثار خود به طور واضح به این اصطلاح اشاره نداشتند.در آثار سقراط نیز رگه هایی از بینش اگزستانسیالیستی به چشم می خورد.در تمام اشتغال فلسفه ای سقراط 2 شعار یا آموزه به چشم می خورد که اولی زندگی نیازموده، ارزش زیستن ندارد و دومی شعار خودت را بشناس می باشد.اما سوال اصلی این است که فلسفه اگزیستانسیالیسم چه می خواهد بگوید؟ بهتر است جواب این سوال را در سوالی دیگر بیابیم.بشر امروزه به خصوص جوامع غربی به دنبال پاسخ به این سوال اند که آیا بشر می تواند بدون توسل به مولفه های فراسویی،زندگی کند؟یا چشم پوشی از سنن دیرینه خود موجب سرگشتگی در زندگی خواهد شد؟ آیا بشر بالاصاله می تواند در برابر این جهان قد علم کرده و بدون اتکا به واجب الوجود چراغ امید را زنده نگه دارد؟ ساده تر بگوییم آیا انسان می تواند بدون وجود مشیت واجب الوجود به زیستن ادامه دهد؟ البته مقصود نفی واجب الوجود نیست بلکه همانطور که سارتر اظهار داشته: «به فرض بودن واجب الوجود نیز کار دگرگون نمی شود؛زیرا مسئله اساسی بودن واجب الوجود نیست،بلکه مهم تر آن است که بشر باید خود شخصا خویشتن را بازیابد».بسیاری از افراد اگزیستانسیالیسم را با بی دینی یا با نفی واجب الوجود مترادف می دانند اما حقیقت این است که خود اگزیستانسیالیست ها در این خصوص به دو دسته تقسیم می شوند: اگزیستانسیالیسم بیخدایی و اگزیستانسیالیسم مسیحی(در این نوع نوع دین مقصود نیست پس می تواند هر دینی باشد) که از سردمداران دسته اخیر می توان به سورن کی یرکگارد اشاره کرد.در اندیشه اگزستانسیالیستی زندگی فی نفسه بی معنی است و این انسان است که باید بدان معنی ببخشد.در اینجا نیز اکثرا اگزیستانسیالیسم را با پوچ گرایی یا نیهیلیسم همسان می دانند در حالی که در فلسفه پوچ انگاری زندگی انسان معنی نداشته و نیز نخواهد داشت.از قرن 19 اگزیستانسیالیسم به حوزه ی ادبیات وارد می شود و بسیاری از فیلسوفان با استعانت از ادبیات اندیشه خود را مطرح می کنند.از جمله مهم ترین این نویسندگان داستایوسکی،کافکا و سارتر می باشد.اندیشه آلبرکامو به اگزستانسیالیسم نزدیک است اما فلسفه ی او آبزوردیسم است که با اگزستانسیالیسم تفاوت هایی دارد که اگر در آینده مجالی باشد در اینباره سخن خواهیم گفت.همانطور که قبلا به آن اشاره کردیم در نظر اگزیستانسیالیست ها زندگی فی نفسه بی معنی است و این رسالت انسان است که خود را بسازد و به زندگی خود روح معنی بدمد.اما چرا زندگی معنایی ندارد؟یکی از اصول فلسفه اگزستانسیالیسم تقدم وجود بر ماهیت است به این معنی که انسان ابتدا وجود پیدا می کند سپس ماهیت پیدا می کند.با مثالی ساده این عبارت را توضیح میدهیم.وقتی جنینی متولد می شود کسی نمی داند در آینده چه انسانی خواهد شد،مثل کاغذ سفیدی است که هر چه در آن بنویسد همان خواهد شد.در فلسفه های غیر اگزستانسیالیستی ماهیت بر وجود مقدم است فرض کنید نقاشی می خواهد تابلویی نقاشی کند نقاش در ذهنش می داند چه خواهد کشید هر چند که هنوز آن را نکشیده پس ابتدا ماهیت تابلو در ذهن نقاش مجسم می شود و سپس آن را به وجود می آورد.اما طبیعت انسان با طبیعت سایر موجودات متفاوت است که دلیل آن ذات و استعدادهای خاص بشر است. در اگزیستانسیالیسم مبنا بر تقدم وجود بر ماهیت انگاشته شده یعنی اینکه انسان ابتدا به وجود می آید و در جهان اطراف خود به نظاره می پردازد سپس از چیستی خود تعریفی ارائه می دهد. انسان تصمیم می گیرد،کار هایی انجام می دهد و نتایج اعمال خود را به دوش می کشد برای همین است که سارتر می گوید: ما حاصل تصمیمات خود هستیم.برای اینکه انسان بتواند تصمیم بگیرد باید آزادی انتخاب داشته باشد. سارتر به عواملی که موجب تحدید آزادی انسان می شود پاک بی اعتنا است. در نظر او انسان می تواند با استفاده از قوه ای که در نهاد او وجود دارد بر این محدودیت ها چیره یابد.او می گوید: «راست است،گذشته ها را نمی توان نابود ساخت ولی بسته به اینکه به آنها ببالیم یا از آنها شرم زده باشیم می توان آنرا تغییر داد».اما ایرادی که به این آزادی شده این است که آیا این آزادی مطلق،
برای فهم هر موضوعی ابتدا باید اشرافی بر معنای لغوی و اصطلاحی آن داشته باشیم تا بتوانیم به ژرفای آن برسیم.اگزیستانسیالیسم از واژه Existence اقتباس شده که در لغت به معنی وجود یا هستی ترجمه شده.در خصوص معنای اصطلاحی آن فلاسفه یا از تعریف آن امتناع کرده اند یا هیچ رغبتی برای ارائه تعریف از خود نشان نداده اند.صرف نظر از تعاریف متعددی که برای اگزیستانسیالیسم مطرح شده تعریف ژان پل سارتر که خود یکی از اثرگذار ترین فلاسفه در این زمینه است مطلوب به نظر می آید: اگزیسنانسیالیسم کوششی است برای استخراج کلیه آثار ونتایج مترتب بر وضعی منسجم بی اتکاء به واجب الوجود.فلسفه اگزیستانسیالیسم از قرن 19 صریحا توسط فیلسوفانی همچون نیچه و سورن کی یرکگارد معرفی شد هرچند که در آثار خود به طور واضح به این اصطلاح اشاره نداشتند.در آثار سقراط نیز رگه هایی از بینش اگزستانسیالیستی به چشم می خورد.در تمام اشتغال فلسفه ای سقراط 2 شعار یا آموزه به چشم می خورد که اولی زندگی نیازموده، ارزش زیستن ندارد و دومی شعار خودت را بشناس می باشد.اما سوال اصلی این است که فلسفه اگزیستانسیالیسم چه می خواهد بگوید؟ بهتر است جواب این سوال را در سوالی دیگر بیابیم.بشر امروزه به خصوص جوامع غربی به دنبال پاسخ به این سوال اند که آیا بشر می تواند بدون توسل به مولفه های فراسویی،زندگی کند؟یا چشم پوشی از سنن دیرینه خود موجب سرگشتگی در زندگی خواهد شد؟ آیا بشر بالاصاله می تواند در برابر این جهان قد علم کرده و بدون اتکا به واجب الوجود چراغ امید را زنده نگه دارد؟ ساده تر بگوییم آیا انسان می تواند بدون وجود مشیت واجب الوجود به زیستن ادامه دهد؟ البته مقصود نفی واجب الوجود نیست بلکه همانطور که سارتر اظهار داشته: «به فرض بودن واجب الوجود نیز کار دگرگون نمی شود؛زیرا مسئله اساسی بودن واجب الوجود نیست،بلکه مهم تر آن است که بشر باید خود شخصا خویشتن را بازیابد».بسیاری از افراد اگزیستانسیالیسم را با بی دینی یا با نفی واجب الوجود مترادف می دانند اما حقیقت این است که خود اگزیستانسیالیست ها در این خصوص به دو دسته تقسیم می شوند: اگزیستانسیالیسم بیخدایی و اگزیستانسیالیسم مسیحی(در این نوع نوع دین مقصود نیست پس می تواند هر دینی باشد) که از سردمداران دسته اخیر می توان به سورن کی یرکگارد اشاره کرد.در اندیشه اگزستانسیالیستی زندگی فی نفسه بی معنی است و این انسان است که باید بدان معنی ببخشد.در اینجا نیز اکثرا اگزیستانسیالیسم را با پوچ گرایی یا نیهیلیسم همسان می دانند در حالی که در فلسفه پوچ انگاری زندگی انسان معنی نداشته و نیز نخواهد داشت.از قرن 19 اگزیستانسیالیسم به حوزه ی ادبیات وارد می شود و بسیاری از فیلسوفان با استعانت از ادبیات اندیشه خود را مطرح می کنند.از جمله مهم ترین این نویسندگان داستایوسکی،کافکا و سارتر می باشد.اندیشه آلبرکامو به اگزستانسیالیسم نزدیک است اما فلسفه ی او آبزوردیسم است که با اگزستانسیالیسم تفاوت هایی دارد که اگر در آینده مجالی باشد در اینباره سخن خواهیم گفت.همانطور که قبلا به آن اشاره کردیم در نظر اگزیستانسیالیست ها زندگی فی نفسه بی معنی است و این رسالت انسان است که خود را بسازد و به زندگی خود روح معنی بدمد.اما چرا زندگی معنایی ندارد؟یکی از اصول فلسفه اگزستانسیالیسم تقدم وجود بر ماهیت است به این معنی که انسان ابتدا وجود پیدا می کند سپس ماهیت پیدا می کند.با مثالی ساده این عبارت را توضیح میدهیم.وقتی جنینی متولد می شود کسی نمی داند در آینده چه انسانی خواهد شد،مثل کاغذ سفیدی است که هر چه در آن بنویسد همان خواهد شد.در فلسفه های غیر اگزستانسیالیستی ماهیت بر وجود مقدم است فرض کنید نقاشی می خواهد تابلویی نقاشی کند نقاش در ذهنش می داند چه خواهد کشید هر چند که هنوز آن را نکشیده پس ابتدا ماهیت تابلو در ذهن نقاش مجسم می شود و سپس آن را به وجود می آورد.اما طبیعت انسان با طبیعت سایر موجودات متفاوت است که دلیل آن ذات و استعدادهای خاص بشر است. در اگزیستانسیالیسم مبنا بر تقدم وجود بر ماهیت انگاشته شده یعنی اینکه انسان ابتدا به وجود می آید و در جهان اطراف خود به نظاره می پردازد سپس از چیستی خود تعریفی ارائه می دهد. انسان تصمیم می گیرد،کار هایی انجام می دهد و نتایج اعمال خود را به دوش می کشد برای همین است که سارتر می گوید: ما حاصل تصمیمات خود هستیم.برای اینکه انسان بتواند تصمیم بگیرد باید آزادی انتخاب داشته باشد. سارتر به عواملی که موجب تحدید آزادی انسان می شود پاک بی اعتنا است. در نظر او انسان می تواند با استفاده از قوه ای که در نهاد او وجود دارد بر این محدودیت ها چیره یابد.او می گوید: «راست است،گذشته ها را نمی توان نابود ساخت ولی بسته به اینکه به آنها ببالیم یا از آنها شرم زده باشیم می توان آنرا تغییر داد».اما ایرادی که به این آزادی شده این است که آیا این آزادی مطلق،
افزایش جمعیت یکی از مشخصات ملتهای کم رشد است.روستایی در برابر زندگی،در برابر مرگ،همچنان عادتهای گذشته خود را حفظ می کند.بدون حساب بچه درست می کند: طبیعت خودش می دهد و اگر هم زیاد شوند خودش پس می گیرد !
👤 ژان پل سارتر
📘جنگ شکر در کوبا
Join US! @Distortedhuman
👤 ژان پل سارتر
📘جنگ شکر در کوبا
Join US! @Distortedhuman
Forwarded from | Distorted Human |
| Distorted Human |
Audio