بسم الله الرحمن الرحیم
[ قانون ابن سينا]
صفرا بدو قسم طبیعی و نا طبیعی تقسیم میشود :
الف_صفرای طبیعی همان کف خون است که رنگ آن سرخ است و ماده ای است سبك و تند ، و هر قدر گرم تر باشد بر سرخی رنگش افزوده میشود وقتی از جگر بوجود میآید دو بخش میشود، قسمتی از آن همراه خون میرود و بخشی صاف شده، به سوی کیسه صفرا[اختلاط مایع با بلغم نمیتواند آنرا شور گرداند ، مگر عوامل دیگری در آن سهیم باشند راه می یابد]. آن بخش از صفرای طبیعی که باخون میرود وجودش هم ضروری است و هم انتفاعی اندامهایی مانند شش مزاجشان نیازمند مقدار معینی صفرای نيك است كه خون به آنها میرسد و در تغذیه خود از آن استفاده میکنند. ضرورت وجود این صفرا در همین موارد است.بوسیله جنبه انتفاعی آن در این است که خون را لطافت میبخشد و به جریان آن در مجاری تنگ كمك کند بخش تصفیه شده آن برای کیسه صفرا نیز ضروری و انتفاعی است : می ضرورت آن برای مجموعه تن آدمی است که از مواد زائد رهائی مییابد و یا برای تك تك اندام هاست که کیسه صفرا را غذا میدهند نفع آن نیز از دو جنبه ،است، یکی آنکه درد و بلغم لزج روده ها را میشوید و دیگر تحریک ماهیچه مقعد است که براثر آن احساس رفع حاجت به آدم دست میدهد تا محتوای رودها را دفع کند زیرا که به سبب بند آمدن مجرائی که از کیسه زهره بطرف روده سرازیر میشود ممکن است عارضه قولنج پدید آید. صفرای ناطبیعی در دو حالت پیش می آید : ب-
در حالت اول بسبب آمیختن با مواد بیگانه ای از حال طبیعی خارج میشود و در حالت دوم علت خارج شدن از حالت طبیعی در خود آن است.
۱- چنان مشهور و معروف است که حالت اول ناشی از آمیختن بلغم باماده بیگانه است. لیکن ؛ یعنی صفرائی است که از کبد پیدایش یافته پیس برخی معتقدند که آمیزش آن با سود موجب خارج شدن از حالت طبیعی میگردد و چنانکه مشهور است این مخالط بیگانه یا خلط زرد است و یا خلط زرده ای اگر بلغمی که در این آمیزه شرکت کرده است آبکی باشد اولی را بوجود میآورد و اگر آن بلغم آمیزه غلیظ باشد، حالت دوم یعنی صفرائی که به زرده تخم مرغ شبیه است ایجاد میگردد.
آنچه کمتر شهرت دارد اعتقادی است بر این اساس که گویا صفرای خارج از حالت طبیعی همان است که به صفرای سوخته معروف است و پیدایش آن نیز بر دو حالت محتمل است یکی آنکه صفرا خود بخود بسوزد و چنان خاکستری از خود بوجود آورد که بخش لطیف آن از بخش خاکستری تمیز داده نشود و خاکسترش در آن حبس شود؛ این بخش را صفرای سوخته نامیده اند و چنان حالتی خالی از خطر نیست دیگر آنکه از خارج سودا بر آن وارد شده و با آن آمیخته است؛ این حالت سلیمتر از حالت قبلی .است رنگ صفرای آلوده به سودا سرخ است ولی نه صاف است و نه روشن و شبیه خون است ولیکن آبکی تر است و گاهی بعللی تغییر رنگ پیدا میکند.
۲ _ صفرائی که در گوهر خود از حالت طبیعی خارج شده است و آن غالبا در جگر . میشود و یا بخشی است که از معده بوجود میآید آنچه که قسمت اعظمش از جگر است.
يك قسم بوده و سوخته خون لطیف است و غلیظ آن در رنگ سیاه ماندگار است و آنچه که بخش اکثر آن از محتویات معده حاصل میشود دو نوع است که بنام کرائی (گندنائی) و زنگاری مینامند چنین مینماید که صفرای کرانی از سوختن صفرای زرده ای بوجود میآید زیرا وقتی صفرای زرده ای سوخته شود سیاهی بازردی بهم می آمیزد و از آن رنگ سبز حاصل میشود شاید صفرای زنگاری زاده صفرای کراتی باشد که چنان شدید سوخته است که نمناکی را از دست داده است و رنگ آن براثر خشکی بسفیدی میزند. حرارت ابتدا در جسم نمناک سیاهی بوجود میآورد و بعد از زائل کردن ،نم سیاهی را از آن می زداید و اگر بازهم پیش برود سپیدی بر سیاهی غالب میشود صحت این نظر را در وضع هیزم بجوی چه این جسم با تاثیر آتش ابتدا به زغال سیاه و بعد به رنگ خاکستری تبدیل میشود. علت این است که حرارت در تری سیاهی و در مخالفش سفیدی میآفریند لیکن سردی آنرا سپیدفام کند و در مخالف آن بالعکس سیاهی بوجود میآورد این دو حکم من درباره کرانی و زنگاری بر اساس تخمین است. حالت زنگاری گرمترین حالات و بدترین و کشنده ترین صفرا است و گوئی از گوهر زهرهاست.
_سوداء:
سودای طبیعی و سودای ناطبیعی
سودای طبیعی درد و رسوبات و تیرگی خون است مزه آن بین شیرین و تلخ گس است و پس از آنکه از جگر میتراود دو قسمت میشود؛ بخشی از آن همراه خون جریان دارد و بخش دیگر به سوی طحال میرود بخشی که با خون جریان دارد دارای ضرورت و منفعت است.
[ قانون ابن سينا]
صفرا بدو قسم طبیعی و نا طبیعی تقسیم میشود :
الف_صفرای طبیعی همان کف خون است که رنگ آن سرخ است و ماده ای است سبك و تند ، و هر قدر گرم تر باشد بر سرخی رنگش افزوده میشود وقتی از جگر بوجود میآید دو بخش میشود، قسمتی از آن همراه خون میرود و بخشی صاف شده، به سوی کیسه صفرا[اختلاط مایع با بلغم نمیتواند آنرا شور گرداند ، مگر عوامل دیگری در آن سهیم باشند راه می یابد]. آن بخش از صفرای طبیعی که باخون میرود وجودش هم ضروری است و هم انتفاعی اندامهایی مانند شش مزاجشان نیازمند مقدار معینی صفرای نيك است كه خون به آنها میرسد و در تغذیه خود از آن استفاده میکنند. ضرورت وجود این صفرا در همین موارد است.بوسیله جنبه انتفاعی آن در این است که خون را لطافت میبخشد و به جریان آن در مجاری تنگ كمك کند بخش تصفیه شده آن برای کیسه صفرا نیز ضروری و انتفاعی است : می ضرورت آن برای مجموعه تن آدمی است که از مواد زائد رهائی مییابد و یا برای تك تك اندام هاست که کیسه صفرا را غذا میدهند نفع آن نیز از دو جنبه ،است، یکی آنکه درد و بلغم لزج روده ها را میشوید و دیگر تحریک ماهیچه مقعد است که براثر آن احساس رفع حاجت به آدم دست میدهد تا محتوای رودها را دفع کند زیرا که به سبب بند آمدن مجرائی که از کیسه زهره بطرف روده سرازیر میشود ممکن است عارضه قولنج پدید آید. صفرای ناطبیعی در دو حالت پیش می آید : ب-
در حالت اول بسبب آمیختن با مواد بیگانه ای از حال طبیعی خارج میشود و در حالت دوم علت خارج شدن از حالت طبیعی در خود آن است.
۱- چنان مشهور و معروف است که حالت اول ناشی از آمیختن بلغم باماده بیگانه است. لیکن ؛ یعنی صفرائی است که از کبد پیدایش یافته پیس برخی معتقدند که آمیزش آن با سود موجب خارج شدن از حالت طبیعی میگردد و چنانکه مشهور است این مخالط بیگانه یا خلط زرد است و یا خلط زرده ای اگر بلغمی که در این آمیزه شرکت کرده است آبکی باشد اولی را بوجود میآورد و اگر آن بلغم آمیزه غلیظ باشد، حالت دوم یعنی صفرائی که به زرده تخم مرغ شبیه است ایجاد میگردد.
آنچه کمتر شهرت دارد اعتقادی است بر این اساس که گویا صفرای خارج از حالت طبیعی همان است که به صفرای سوخته معروف است و پیدایش آن نیز بر دو حالت محتمل است یکی آنکه صفرا خود بخود بسوزد و چنان خاکستری از خود بوجود آورد که بخش لطیف آن از بخش خاکستری تمیز داده نشود و خاکسترش در آن حبس شود؛ این بخش را صفرای سوخته نامیده اند و چنان حالتی خالی از خطر نیست دیگر آنکه از خارج سودا بر آن وارد شده و با آن آمیخته است؛ این حالت سلیمتر از حالت قبلی .است رنگ صفرای آلوده به سودا سرخ است ولی نه صاف است و نه روشن و شبیه خون است ولیکن آبکی تر است و گاهی بعللی تغییر رنگ پیدا میکند.
۲ _ صفرائی که در گوهر خود از حالت طبیعی خارج شده است و آن غالبا در جگر . میشود و یا بخشی است که از معده بوجود میآید آنچه که قسمت اعظمش از جگر است.
يك قسم بوده و سوخته خون لطیف است و غلیظ آن در رنگ سیاه ماندگار است و آنچه که بخش اکثر آن از محتویات معده حاصل میشود دو نوع است که بنام کرائی (گندنائی) و زنگاری مینامند چنین مینماید که صفرای کرانی از سوختن صفرای زرده ای بوجود میآید زیرا وقتی صفرای زرده ای سوخته شود سیاهی بازردی بهم می آمیزد و از آن رنگ سبز حاصل میشود شاید صفرای زنگاری زاده صفرای کراتی باشد که چنان شدید سوخته است که نمناکی را از دست داده است و رنگ آن براثر خشکی بسفیدی میزند. حرارت ابتدا در جسم نمناک سیاهی بوجود میآورد و بعد از زائل کردن ،نم سیاهی را از آن می زداید و اگر بازهم پیش برود سپیدی بر سیاهی غالب میشود صحت این نظر را در وضع هیزم بجوی چه این جسم با تاثیر آتش ابتدا به زغال سیاه و بعد به رنگ خاکستری تبدیل میشود. علت این است که حرارت در تری سیاهی و در مخالفش سفیدی میآفریند لیکن سردی آنرا سپیدفام کند و در مخالف آن بالعکس سیاهی بوجود میآورد این دو حکم من درباره کرانی و زنگاری بر اساس تخمین است. حالت زنگاری گرمترین حالات و بدترین و کشنده ترین صفرا است و گوئی از گوهر زهرهاست.
_سوداء:
سودای طبیعی و سودای ناطبیعی
سودای طبیعی درد و رسوبات و تیرگی خون است مزه آن بین شیرین و تلخ گس است و پس از آنکه از جگر میتراود دو قسمت میشود؛ بخشی از آن همراه خون جریان دارد و بخش دیگر به سوی طحال میرود بخشی که با خون جریان دارد دارای ضرورت و منفعت است.
ضرورت آن بر این اساس است که اندازه معینی از آن بایسته است که برای تغذیه برخی اندام ها - نظیر استخوان - با خون بیامیزد جنبه انتفاعی آن در این است که خون را محکم نیرومند و غلیظ ،ساخته از تحلیل رفتنش پیشگیری میکند بخشی که برای طحال است خلطی است که خون از آن بی نیاز شده است و وجود آن نیز ضرورت و منفعت در بردارد. ضرورت آن در تمام بدن برای رهائی تن از مواد زائد است و درباره اندامی مانند طحال مایه تغذیه است. نفعش در این است که بعد از عمل هضم (تحلیل گداختن) بردهانه معده فرود می آید و در این فرود آمدن دونفع ،دارد یکی آنکه دهانه معده را سخت و سخت و نیرومند میک دوم آنکه دهانه را بوسیلهٔ ترشی خود تحریک میکند و باین وسیله انسان را از گرسنگی باخبر می سازد و اشتها را بر می انگیزد. و بدان صفرائی که به سوی کیسه زهره روان است صفرائی است که خون از آن بی نیاز است و صفرائی که از کیسه صفرا بیرون میتراود از بی نیازی کیسه صفرا به آن است. همچنین سودائی که به سوی طحال در جریان است خون از آن بی نیاز است و هرآنچه که از طحال می تراود طحال به آن نیازی ندارد همچنانکه صفرای تراویده از کیسه صفرا نیروی دفع کننده
را از طرف پائین هشیاری میدهد حس اجابت سودائی که از طحال تراوش میشود نیروی جذب کننده را از قسمت بالا آگاه میسازد میل) پذیرش غذا بزرگواری ایزد پاک را که بهترین پدیدآور و داورترین داورهاست.
اما روند سودای غیر طبیعی برته نشین شدن و درد گشتن نیست، بلکه برراه خاکستر شدن و سوختن است چون هر چیز نمناکی که با ماده خاکی ،آمیزد آن را به یکی از دو حالت سوق میدهد (ماده) خاکی یا ته نشین میگردد و سودای طبیعی میشود و یا بخش لطیف آن تحلیل میرود و بخش غلیظش میماند و حالت سوختگی را بخود میگیرد و از آن خون و اخلاط ، سودای زائد بوجود میآید و آنرا خلط سیاه یا) (سودا) مینامند. ولی آنچه ته نشین است تنها خون است زیرا که بلغم بواسطه لزج بودن ته نشین درد مانندی ندارد صفرا لطیف است و همواره در حرکت، و مقدار جدا شده آن از خونی که در بدن است کمتر و مزاج خاکی آن اندک است؛ رسوب چشمگیری ندارد و آنچه از آن به ته نشینی گراید بیدرنگ میگندد و یا بیرون ریخته میشود اگر بگندد لطیفش میگدازد تحلیل میرود) و غلیظش به سوداء سوختنی تبدیل میشود نه به درد سودای زائد غیر طبیعی بقایای سوختگی و خاکستر صفرا و مزه آن تلخ است فرق میان این سودا و صفرائی که سوخته نامیدیم آن است که صفرای سوخته با خاکستر مخلوط است و این سودا در ذات خاکستری است جداگانه و لطیفش گداخته است. سودای نوع دوم سودای نا طبیعی خاکستر و سوخته بلغم است هرگاه بلغم بسیار لطيف وأبكى باشد خاکستری آن به شور مزگی میزند و گرنه به ترش مزگی یا تلخ گس نزديك است. نوع سوم سودای نا طبیعی خاکستر و سوخته خون است و مزه آن شور است که کمی به شیرینی میزند. نوع چهارم سودای نا طبیعی خاکستر سودای طبیعی است که اگر لطیف باشد خاکستر سوخته اش در ترش مزگی به سر که میماند و روی زمین جوش میخورد و چنان بوی ترشی از آن خارج میشود که مگس و موجودات نظیر آن گریزان میشوند و اگر غلیظ باشد، ترشی آن کمتر و اندکی گسی و تلخی دارد پس انواع سودای بد سه نوع است: صفراها که سوخته و لطیفش گداخته است تحلیل رفته است و نوع دوم و سوم که بعد از نوع اول مذکور افتاد. نوع چهارم، سودای بلغمی است که در بدبودن کمتر و در زیان رساندن کم اثرتر است این اخلاط چهارگانه پس از سوخته شدن از لحاظ تباهی بترتیب زیر هستند سودای زردابی سخت تر و پرخطرتر از سایر سوداهاست و از همه آنها به تباه شدن نزديكتر ولی معالجه پذیرتر است از دو نوع دیگر آنکه ترش تر است بدتر و اگر از ابتدا به آن رسیدگی شود علاج پذیر تر است نوع سوم در روی زمین کمتر جوش میخورد و به اندام ها کمتر می چسبد و از سایر انواع دیر کش تر است ولی در گداختن و پذیرائی مداوا سرسخت تر است. انواع اخلاط طبیعی و ناطبیعی همین بود که ذکر شد. جالینوس گوید: کسانی که میپندارند خلط طبیعی فقط خون است و سایر اخلاط بی مصرفند در اشتباهند زیرا اگر خون تنها خلطی در بدن بود که غذای اندام ها را بکرد اندامها در شکل و مزاج همانند میشدند علت اینکه استخوان از گوشت سخت تر است که گوهر سودائی سخت با خونش در آمیخته است و مغز که از استخوان نرمتر ين علت است که گوهر نرم بلغمی را همراه خون پذیرفته است خود خون نیز با اخلاط دیگر آمیزش دارد؛ هرگاه خون را در ظرفی بریزیم و در آن دقت ،کنیم میبینیم که اجزاء اخلاط از آن جدا میشوند اجزائی که کف مانند هستند زرداب و آنهائی که
به سفیده (خام) تخم مرغ شرکت دارند بلغم و هر چه که تیر اورنگ و درد مانند است سوداء است. جزء آبکی آن که زیادیش بوسیله ادرار دفع میشود اخلاط نیست و ناشی از نوشیدنیهائی است که غذا دهنده نیستند و کار آن از لحاظ نیاز بدن آنست که غذا را لطیف و روان سازد.
@Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
🌸🌺🌼 @Dissection786
را از طرف پائین هشیاری میدهد حس اجابت سودائی که از طحال تراوش میشود نیروی جذب کننده را از قسمت بالا آگاه میسازد میل) پذیرش غذا بزرگواری ایزد پاک را که بهترین پدیدآور و داورترین داورهاست.
اما روند سودای غیر طبیعی برته نشین شدن و درد گشتن نیست، بلکه برراه خاکستر شدن و سوختن است چون هر چیز نمناکی که با ماده خاکی ،آمیزد آن را به یکی از دو حالت سوق میدهد (ماده) خاکی یا ته نشین میگردد و سودای طبیعی میشود و یا بخش لطیف آن تحلیل میرود و بخش غلیظش میماند و حالت سوختگی را بخود میگیرد و از آن خون و اخلاط ، سودای زائد بوجود میآید و آنرا خلط سیاه یا) (سودا) مینامند. ولی آنچه ته نشین است تنها خون است زیرا که بلغم بواسطه لزج بودن ته نشین درد مانندی ندارد صفرا لطیف است و همواره در حرکت، و مقدار جدا شده آن از خونی که در بدن است کمتر و مزاج خاکی آن اندک است؛ رسوب چشمگیری ندارد و آنچه از آن به ته نشینی گراید بیدرنگ میگندد و یا بیرون ریخته میشود اگر بگندد لطیفش میگدازد تحلیل میرود) و غلیظش به سوداء سوختنی تبدیل میشود نه به درد سودای زائد غیر طبیعی بقایای سوختگی و خاکستر صفرا و مزه آن تلخ است فرق میان این سودا و صفرائی که سوخته نامیدیم آن است که صفرای سوخته با خاکستر مخلوط است و این سودا در ذات خاکستری است جداگانه و لطیفش گداخته است. سودای نوع دوم سودای نا طبیعی خاکستر و سوخته بلغم است هرگاه بلغم بسیار لطيف وأبكى باشد خاکستری آن به شور مزگی میزند و گرنه به ترش مزگی یا تلخ گس نزديك است. نوع سوم سودای نا طبیعی خاکستر و سوخته خون است و مزه آن شور است که کمی به شیرینی میزند. نوع چهارم سودای نا طبیعی خاکستر سودای طبیعی است که اگر لطیف باشد خاکستر سوخته اش در ترش مزگی به سر که میماند و روی زمین جوش میخورد و چنان بوی ترشی از آن خارج میشود که مگس و موجودات نظیر آن گریزان میشوند و اگر غلیظ باشد، ترشی آن کمتر و اندکی گسی و تلخی دارد پس انواع سودای بد سه نوع است: صفراها که سوخته و لطیفش گداخته است تحلیل رفته است و نوع دوم و سوم که بعد از نوع اول مذکور افتاد. نوع چهارم، سودای بلغمی است که در بدبودن کمتر و در زیان رساندن کم اثرتر است این اخلاط چهارگانه پس از سوخته شدن از لحاظ تباهی بترتیب زیر هستند سودای زردابی سخت تر و پرخطرتر از سایر سوداهاست و از همه آنها به تباه شدن نزديكتر ولی معالجه پذیرتر است از دو نوع دیگر آنکه ترش تر است بدتر و اگر از ابتدا به آن رسیدگی شود علاج پذیر تر است نوع سوم در روی زمین کمتر جوش میخورد و به اندام ها کمتر می چسبد و از سایر انواع دیر کش تر است ولی در گداختن و پذیرائی مداوا سرسخت تر است. انواع اخلاط طبیعی و ناطبیعی همین بود که ذکر شد. جالینوس گوید: کسانی که میپندارند خلط طبیعی فقط خون است و سایر اخلاط بی مصرفند در اشتباهند زیرا اگر خون تنها خلطی در بدن بود که غذای اندام ها را بکرد اندامها در شکل و مزاج همانند میشدند علت اینکه استخوان از گوشت سخت تر است که گوهر سودائی سخت با خونش در آمیخته است و مغز که از استخوان نرمتر ين علت است که گوهر نرم بلغمی را همراه خون پذیرفته است خود خون نیز با اخلاط دیگر آمیزش دارد؛ هرگاه خون را در ظرفی بریزیم و در آن دقت ،کنیم میبینیم که اجزاء اخلاط از آن جدا میشوند اجزائی که کف مانند هستند زرداب و آنهائی که
به سفیده (خام) تخم مرغ شرکت دارند بلغم و هر چه که تیر اورنگ و درد مانند است سوداء است. جزء آبکی آن که زیادیش بوسیله ادرار دفع میشود اخلاط نیست و ناشی از نوشیدنیهائی است که غذا دهنده نیستند و کار آن از لحاظ نیاز بدن آنست که غذا را لطیف و روان سازد.
@Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
🌸🌺🌼 @Dissection786
خلط از خوراك و نوشیدنی غذا دهنده حاصل میشود و منظور ما از بکار بردن واژه «غذا دهنده آن است که شباهت به نیروی بدن دارد و هر آنچه از لحاظ نیرو شبیه بدن باشد جسمی است مرکب ند ساده برخی پندارند که نیروی بدن بستگی به فزونی خون دارد و لاغری از کم خونی است. این عقیده درست نیست زیرا خونی به اعتبار می آید که بدن سهم خود را از آن برمیدارد یعنی آن مقدار خونی که مناسب حال حال بدن است. بگمان بر برخی دیگر اخلاطی که مورد نیاز بدن است اگر نسبت بهم فزونی و کاستی پیدا کنند بهبودی تن را آسیبی نمی رسانند و این درست نیست زیرا هر خلطی باید اندازه معینی را که بدن به آن نیازمند است نگهدارد و در مقایسه با خلط دیگر در اندازه مورد نیاز موجود باشد در زمینۀ اخلاط هنوز جای بحث باقی است و این پژوهشی است نه بر عهده طبیبان ، بلکه بر عهده فیلسوف؛ از اینرو از آن پرهیز کردیم.
🌹 @Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
🌹 @Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
بسم الله الرحمن الرحیم
[قانون ابن سينا ]
🕊 در چگونگی پیدایش خلطها
بدان که عمل جویدن تا اندازه ای در هضم غذا دخالت ،دارد زیرا که سطح دمان باسطح معده آنچنان پیوندی دارد که گوئی هر دو یک سطح هستند دهان نیز از آن نیروی هاضمه ای معده وجود دارد برخوردار است وقتی غذای جویده شده بمعده میرسد، نوعی تغییر در آن رخ میدهد و در این عمل، بزاق که دارای حرارت غریزی است در این عمل هضم آنرا یاری میدهد. از این روست که گندم جویده در رسیدن دمل و خراج (دمل ، ورم) از گندم کوبیده و آب پز موثرتر است. دلیل اینکه در غذای جویده شده نوعی پختگی وجود دارد این است که غذا بعد از جویده شدن نه طعم اول را دارد و نه بوی آنرا و بعد از آنکه وارد معده شد کاملا هضم میشود این هضم تنها بوسیله حرارت معده ،نیست بلکه گرمی اندام هائی که در پیرامون معده قرار دارند نیز معده را در عمل هضم یاری میدهد در جانب راست معده، کبد و در طرف چپ آن طحال قرار دارد گرمی طحال نه از گوهر اوست بلکه از شریانها و وریدهائی است که در آن وجود دارند در قسمت جلو بواسطۀ پرده نازك پيه (ثرب) که گر میرا بسرعت میگیرد و روانه معده میسازد و در قسمت بالا قلب بواسطه گرم کردن حجاب به آن كمك می که کند. پس همینکه غذا هضم شد قسمت اعظم ،آن خودبخود وبكمك آميزه نوشیدنی در بسیاری از جانداران به کیلوس تبدیل .میشود کیلوس ماده ای است آبکی و در روانی و سفیدی غلیظ به آب جو میماند بعد از هضم ماده لطیف کیلوس از دیوار معده وروده ها جذب میشود و از طریق رگهائی که آنها را ماساریقا (روده بند : مزانتر) می نامند روان میگردد ماساریقا رگ های باریك و سختی هستند که به سراسر امعاء پیوسته اند. کیلوس بعد از عبور از این رگها به رگی وارد میگردد که باب کبدی نامیده میشود و آنگاه از راه انشعابات ریزرگ باب که در باریکی مانند موی هستند با دهانههای ریشه های رگی که از سطح مقعر جگر سر بر آورده اند بهم میرسند جریان کیلوس در چنین مجراهائی فقط براثر آمیزش آب زائدی صورت میگیرد که نوشیده شده است و بیشتر از آب مورد نیاز بدن است. وقتی کیلوس در رشته های این رگ ها منتشر شد مثل این است که همه کیلوس به سرتاسر جگر رسیده است و بهمین علت تاثیر جگر در آن شدیدتر و سریع تر است و کیلوس میپزد.در هر نوع پخته شدنی بخشی کف مانند و درد مانند وجود دارد و چنانچه زیاده از حد و قسمتی درد مانند و پخته شود حالتی شبیه سوختن روی میدهد و اگر کمتر از حد لزوم بپزد، حالت خام بودن در آن پیدا میشود ،آن ،کف صفرا است و آن درد ،سودا و هردو طبیعی هستند. آنچه میسوزد لطیفش صفرائی تباه و غلیظش سودائی تباه است و هر دو غیر طبیعی هستند. خام و نارسیده بلغم است و آنچه از این مجموعه صاف شده و پخته است خون است و خون تا در جگر جایگیر است بعلت آب زائد یعنی آب بیشتر از حد نیاز خود لطیف تر از حد لازم است. وقتی خون از جگر بیرون میرود از آن آب زیادی رهائی مییابد چه انگیزه نیاز به آن آب زائد رفع شده است. چنین آبی که از خون جدا میشود وارد رکی میگردد که به سوی کلیه ها سرازیر است کی حامل خونی است که غذای کلیه ها را از حیث کیفیت و کمیت تامین میکند. بعد از آنکه آبکی چربی و مواد لازم خون را به کلیدها ،رسانید بقایای ماده آبکی به مثانه و از آنجا ادراری میرود و دفع میگردد اما خون نيك ،و كامل از رگ بزرگی که از سطح ) جگر بیرون میآید بجریان میافتد و به سوی وریدها میرود که از کبد منشعب شده اند و بعد به شاخه های آنها و سپس به انشعابات فرعی آنها مکنده ها) و آخر الامر خاتمه از دهانه های این مویرگها تراوش میکند و به اندام ها می رسد. به مویرگها می رسد و این بفرمان خدای شکوهمند و دانا است.
علت فاعلی تاثیر خونگرمی معتدل است و علت آن غذاها و نوشیدنیهای شایسته و درحد اعتدال؛ علت صوری آن خوب رسیدن و علت مادی آن تغذیه تن است. علت فاعلی در صفرای طبیعی (کف) خون و گرمی معتدل است لیکن علت فاعلی در صفرای سوخته گرمی بیش از حد بویژه در جگر است.علت مادی صفرای ،طبیعی لطیف گرم و شیرین چرب و غذاهای تندمزه است و علت صوریش پخته گشتن بیش از حد و علت تمامی آن ضرورت و منفعت آنست که ذکر شد. علت فاعلی بلغم گرمی ناتمام؛ علت مادی آن غلیظتر و چسبنده تر بودن از غذاها؛ علت آن کوتاه آمدن در پختگی و علت تمامی آن ضرورت و منفعت آن است که سابقا صوری ذکر شد .علت فاعلی سوداء در دو حالت است یکی ته گرائی آن است که باید گرمی معتدل باشد و دیگر سوخته آن است که گرمیاش بیشتر از اعتدال است علت مادی آن غذاهای بسیار غلیظ و کم رطوبت و علت صوری آن دردی است که سیال نیست و دردی است ته نشسته و یا دردی است که گداخته نمیشود و علت تمامی آن ضرورت و منفعت مذکور است.
@Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
[قانون ابن سينا ]
🕊 در چگونگی پیدایش خلطها
بدان که عمل جویدن تا اندازه ای در هضم غذا دخالت ،دارد زیرا که سطح دمان باسطح معده آنچنان پیوندی دارد که گوئی هر دو یک سطح هستند دهان نیز از آن نیروی هاضمه ای معده وجود دارد برخوردار است وقتی غذای جویده شده بمعده میرسد، نوعی تغییر در آن رخ میدهد و در این عمل، بزاق که دارای حرارت غریزی است در این عمل هضم آنرا یاری میدهد. از این روست که گندم جویده در رسیدن دمل و خراج (دمل ، ورم) از گندم کوبیده و آب پز موثرتر است. دلیل اینکه در غذای جویده شده نوعی پختگی وجود دارد این است که غذا بعد از جویده شدن نه طعم اول را دارد و نه بوی آنرا و بعد از آنکه وارد معده شد کاملا هضم میشود این هضم تنها بوسیله حرارت معده ،نیست بلکه گرمی اندام هائی که در پیرامون معده قرار دارند نیز معده را در عمل هضم یاری میدهد در جانب راست معده، کبد و در طرف چپ آن طحال قرار دارد گرمی طحال نه از گوهر اوست بلکه از شریانها و وریدهائی است که در آن وجود دارند در قسمت جلو بواسطۀ پرده نازك پيه (ثرب) که گر میرا بسرعت میگیرد و روانه معده میسازد و در قسمت بالا قلب بواسطه گرم کردن حجاب به آن كمك می که کند. پس همینکه غذا هضم شد قسمت اعظم ،آن خودبخود وبكمك آميزه نوشیدنی در بسیاری از جانداران به کیلوس تبدیل .میشود کیلوس ماده ای است آبکی و در روانی و سفیدی غلیظ به آب جو میماند بعد از هضم ماده لطیف کیلوس از دیوار معده وروده ها جذب میشود و از طریق رگهائی که آنها را ماساریقا (روده بند : مزانتر) می نامند روان میگردد ماساریقا رگ های باریك و سختی هستند که به سراسر امعاء پیوسته اند. کیلوس بعد از عبور از این رگها به رگی وارد میگردد که باب کبدی نامیده میشود و آنگاه از راه انشعابات ریزرگ باب که در باریکی مانند موی هستند با دهانههای ریشه های رگی که از سطح مقعر جگر سر بر آورده اند بهم میرسند جریان کیلوس در چنین مجراهائی فقط براثر آمیزش آب زائدی صورت میگیرد که نوشیده شده است و بیشتر از آب مورد نیاز بدن است. وقتی کیلوس در رشته های این رگ ها منتشر شد مثل این است که همه کیلوس به سرتاسر جگر رسیده است و بهمین علت تاثیر جگر در آن شدیدتر و سریع تر است و کیلوس میپزد.در هر نوع پخته شدنی بخشی کف مانند و درد مانند وجود دارد و چنانچه زیاده از حد و قسمتی درد مانند و پخته شود حالتی شبیه سوختن روی میدهد و اگر کمتر از حد لزوم بپزد، حالت خام بودن در آن پیدا میشود ،آن ،کف صفرا است و آن درد ،سودا و هردو طبیعی هستند. آنچه میسوزد لطیفش صفرائی تباه و غلیظش سودائی تباه است و هر دو غیر طبیعی هستند. خام و نارسیده بلغم است و آنچه از این مجموعه صاف شده و پخته است خون است و خون تا در جگر جایگیر است بعلت آب زائد یعنی آب بیشتر از حد نیاز خود لطیف تر از حد لازم است. وقتی خون از جگر بیرون میرود از آن آب زیادی رهائی مییابد چه انگیزه نیاز به آن آب زائد رفع شده است. چنین آبی که از خون جدا میشود وارد رکی میگردد که به سوی کلیه ها سرازیر است کی حامل خونی است که غذای کلیه ها را از حیث کیفیت و کمیت تامین میکند. بعد از آنکه آبکی چربی و مواد لازم خون را به کلیدها ،رسانید بقایای ماده آبکی به مثانه و از آنجا ادراری میرود و دفع میگردد اما خون نيك ،و كامل از رگ بزرگی که از سطح ) جگر بیرون میآید بجریان میافتد و به سوی وریدها میرود که از کبد منشعب شده اند و بعد به شاخه های آنها و سپس به انشعابات فرعی آنها مکنده ها) و آخر الامر خاتمه از دهانه های این مویرگها تراوش میکند و به اندام ها می رسد. به مویرگها می رسد و این بفرمان خدای شکوهمند و دانا است.
علت فاعلی تاثیر خونگرمی معتدل است و علت آن غذاها و نوشیدنیهای شایسته و درحد اعتدال؛ علت صوری آن خوب رسیدن و علت مادی آن تغذیه تن است. علت فاعلی در صفرای طبیعی (کف) خون و گرمی معتدل است لیکن علت فاعلی در صفرای سوخته گرمی بیش از حد بویژه در جگر است.علت مادی صفرای ،طبیعی لطیف گرم و شیرین چرب و غذاهای تندمزه است و علت صوریش پخته گشتن بیش از حد و علت تمامی آن ضرورت و منفعت آنست که ذکر شد. علت فاعلی بلغم گرمی ناتمام؛ علت مادی آن غلیظتر و چسبنده تر بودن از غذاها؛ علت آن کوتاه آمدن در پختگی و علت تمامی آن ضرورت و منفعت آن است که سابقا صوری ذکر شد .علت فاعلی سوداء در دو حالت است یکی ته گرائی آن است که باید گرمی معتدل باشد و دیگر سوخته آن است که گرمیاش بیشتر از اعتدال است علت مادی آن غذاهای بسیار غلیظ و کم رطوبت و علت صوری آن دردی است که سیال نیست و دردی است ته نشسته و یا دردی است که گداخته نمیشود و علت تمامی آن ضرورت و منفعت مذکور است.
@Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
👍1
علل افزایش سوداء عبارتند از:
ا۔ گرمی جگر
۲_ناتوانی طحال
۳_ سردی انجماد کننده
۴_دوام احتقانه
۵_ بیماریهای زیاد و مداوم که اخلاط را خاکستر میکند.
اگر سوداء زیاد شود و در درون معده و جگر قرار گیرد پیدایش خون و خلطهای نيك كاهش مییابد و در نتیجه خون کم میشود و باید بدانی که گرمی و سردی همراه علل دیگر دوانگیزه بوجود آمدن خلطها ،هستند لیکن از گرمی ،معتدل خون بوجود میآید و از کرمی زیاده از حد صفرا و از گرمی خیلی بیش از حد که بسیار سوزنده است سوداء حاصل میشود. سردی سبب پیدایش بلغم و سردی خارج از حد و مفرط بسبب خاصیت یخ گردانیدن آن موجب ایش سوداء .میشود و بایسته است که نیروهای تاثیر پذیر در برابر نیروهای تاثیر کننده شوند و نشاید همیشه چنین پنداشت که هر مزاجی جز شبیه خود را نمی آفریند زیرا رچند در ذات خود ضد آفرین نباشد ولی ممکن است بر اثر يك پدیده عارضی ضد آفرینی کند .
🌹 @Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
ا۔ گرمی جگر
۲_ناتوانی طحال
۳_ سردی انجماد کننده
۴_دوام احتقانه
۵_ بیماریهای زیاد و مداوم که اخلاط را خاکستر میکند.
اگر سوداء زیاد شود و در درون معده و جگر قرار گیرد پیدایش خون و خلطهای نيك كاهش مییابد و در نتیجه خون کم میشود و باید بدانی که گرمی و سردی همراه علل دیگر دوانگیزه بوجود آمدن خلطها ،هستند لیکن از گرمی ،معتدل خون بوجود میآید و از کرمی زیاده از حد صفرا و از گرمی خیلی بیش از حد که بسیار سوزنده است سوداء حاصل میشود. سردی سبب پیدایش بلغم و سردی خارج از حد و مفرط بسبب خاصیت یخ گردانیدن آن موجب ایش سوداء .میشود و بایسته است که نیروهای تاثیر پذیر در برابر نیروهای تاثیر کننده شوند و نشاید همیشه چنین پنداشت که هر مزاجی جز شبیه خود را نمی آفریند زیرا رچند در ذات خود ضد آفرین نباشد ولی ممکن است بر اثر يك پدیده عارضی ضد آفرینی کند .
🌹 @Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
بسا اتفاق میافتد که مزاج ناگزیر از ضد آفرینی باشد. از مزاج سردخشك ، بیگانه و غیر طبیعی ایجاد میشود و این نه برای آن است که خود را با آن همانند سازد بلکه از سوءهضم سرچشمه میگیرد انسانی که چنین مزاج را دارد لاغر و دارای مفاصل سست ، و بيمناك وترسو وتنگ رگ میباشد و در موقع لمس احساس میشود که بدن او سرد و نرم است و این شبیه همان است که پیری بلغم را می آفریند زیرا مزاج پیری در واقع سرد و خشك است. و باید بدانی که خون و هرچه با خون در رگهاست هضم سومی دارند و وقتی در اندامها پخش میشوند برای اینکه به همه آنها برسند هضم چهار می دارند مواد زائد هضم اول که در معده است از راه روده ها و مواد زائد هضم دوم که در کبد است قسمت بیشترش از طریق ادرار و بقیه آن از راه طحال و کیسه صفرا دفع .میشود مواد زائد دو هضم دیگر از راه تحلل دفع میگردد که محسوس نیست و یا بصورت عرق و چرك بیرون میریزد. این نوع دفع یا از مجاری محسوس مانند بینی و سوراخ گوش و یا بوسیله منافذ غیر محسوس از قبیل منفذهای ریز پوست و یا بطریق غیر عادی مانند ورمهای ترکیده انجام میگیرد و یا بصورت مواد زائدی که در بدن میرویند، نظیر موی و ناخن دفع میگردد و بدان هرکس دارای خلطهای رقیق باشد براثر تخلیه آن اخلاط ضعیف خواهد شد و اگر منافذ پوست او گشاد باشند به نیروی وی آسیب میرسد زیرا ناتوانی ناشی از تحلیل رفتن است و تحلیل نیرورا در پی دارد زیرا اخلاط رقیق به آسانی دفع میشوند و به آسانی تحلیل میروند و هرچه دفع و تحلیلش آسان ،باشد همراهی او باروان در تحلیل آسان است و روان نیز با او می گدازد و بدان همچنانکه در بوجود آمدن اخلاط عللی وجود دارد، در حرکت آنها نیز موجباتی هست. حرکت و خوردن چیزهای گرم، خون و صفرارا بحرکت وادار میکند و ممکن است سوداء را نیز تحریك و تقویت کند لیکن ،آرامش بلغم و چند نوع از سوداء را تقویت می کند تخیلات خود بخود اخلاط را تحریک میکنند چنانکه از تماشای رنگ سرخ خون تحريك میشود و باین جهت است که نمیگذارد کسی که خونریزی بینی دارد به اشیای سرخ بنگرد. این بود گفتار ما درباره اخلاط و پیدایش آنها و جدال مخالفان که داوری در صحت و سقم آن برعهده فیلسوفان است نه طبیبان.
🌹 @Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
🌹 @Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
👍2
بسم الله الرحمن الرحیم
[ قانون ابن سينا]
🍀شامل يك فصل و پنج جمله است :
♻️فصل اول در چگونگی اندام و انواع آن
میگوئیم اندامها اجسامی هستند که از نخستین آمیزش اخلاط نيك پیدا شده اند همچنانکه اخلاط نیز بنوبه خود اجسامی هستند که از نخستین آمیزش ارکان حاصل گشته اند. اندام ها دو بخش هستند اندام های ساده (مفرده) و اندامهای مرکب اندام های ساده اندامهائی هستند که هر جزئی از اجزاء آنها چه در نام و چه در صفات کلی همه با هم مشتر کند مانند گوشت و اجزای آن استخوان و اجزای آن ، پی و اجزای آن و از این قبیل..... و آنها را متشابه الاجزاء مینامند.اندامهای مرکب اندامهائی هستند که هیچ جزئی از اجزای آنها چه در نام و چه در صفات کلی مشترك ،نیستند مانند دست و صورت يك جزء از صورت صورت نیست و جزئی از دست نیز دست نیست. اندامهای مرکب را اندامهای ابزاری مینامند زیرا که این اندامها در تمام جنبشها و اعمال بدن ابزار کار هستند.اندامهای متشابه الاجزاءبترتيب :
۱ _ استخوان: سخت آفریده شدن استخوان از آن است که شالوده تن برآن و استمرار جنبشها از آن است.
۲ _غضروف : غضروف از استخوان نرم تر و نرمش پذیرتر و از اندامهای دیگر سخت تر است. فائده سرشتی آن در این است که استخوانها را بطور ملایم با اندامها مربوط میکند چه اگر سخت و نرم بدون ماده حد واسط با هم اصطكاك يابند و بویژه اگر در این برخورد فشار یا ضربه ای در کار باشد، نرم از سخت آسیب میبیند. غضروف در این بین همان ماده حد واسط است که در بین سخت و نرم جای میگیرد و بهم پیوستگی آنها را بطور تدریجی ممکن میسازد همچنانکه این امر در اتصال استخوان کتف و لبه دنده های عقبی نمایان است و بهمین ترتیب است غضروف گلو که زیر استخوان سینه قرار دارد. فائده دیگر غضروف آن است که بستگی پیوند مفصلهای بهمساینده را بخوبی نگهدارد تا از سفتی همدیگر دچار کوفتگی نشوند وقتی برخی از ماهیچه ها به سوی یکی از اندامهای بی استخوان کشیده میشوند برغضروف تکیه میدهند و غضروف آنها را نیرو می بخشد، مانند ماهیچه پلك ها که برای و ترهای آنها غضروف مانند تکیه گاهی است وايضا در بسیاری از جاها که بسیار سخت نیستند و تکیه گاهی مورد نیاز است مانند گلو.
۳_پی (عصب) - پیها اجسامی هستند که از مغز سر یا نخاع منشاء میگیرند این اجسام سفید و نرم و نرمش پذیرند و بعد از جدا شدن سخت میگردند . کار سرشتی پی آن است که حس و حرکت اندامها را تکمیل کند.
۴_وترها: وترها اجسامی هستند که از انتهای ماهیچه ها رویش می یابند و به اندامهای رکتی میرسند این اجسام گاهی براثر جمع شدن خویش اندام ها را بطرف خود می کشند تا حالت انقباض و جمع شدن و به عقب برگشتن را به اندامها بدهند و گاهی با انبساط خود اندام ها را باز میکنند تا ماهیچه را به وضع منبسط خود بازگردانند؛ یا اینکه در حدی که با سرشت اندام متناسب است در آن نفوذ میکنند و به طول خود می افزایند. همانطور که در برخی ماهیچه ها میبینیم غالبا پیهائی که در ماهیچه نفوذ کرده اند از طرف دیگر آن بیرون آمده اند.از اندام هائی که بعد از وترها نام میبریم زردپیها هستند
ه _زردپی (رباط):
زردپیها در تجربه با حس بینائی ولامسه همانند پیها بنظر میرسند. این اجسام از طرف اندامها به سوی ماهیچه ها می آیند و همراه و ترها رشته هائی از خود میپرا را کنند. بخشی از این رشته ها با ماهیچه ها مجاورت مییابد به داخل گوشت میرود و بخشی که از ماهیچه جدا ،میشود بسوی مفصل و اندام حرکتی میرود دور خود جمع میشود و برای مفصل و اندام حرکتی وتر تابیده ای بوجود میآورد زردپیها همانطور که ذکر شد اندامهای پیمانندی هستند که برخی از آنها را رباط رباط مطلق و برخی دیگر را رباط «عقب» مینامند. زردپیی که به سوی ماهیچه میرود و در آن نفوذ میکند بنام رباط خوانده میشود و بس زردپیی که از ماهیچه دور است و بمیان دو طرف استخوانی مفصل یا اندامهای دیگر میرود و بخشی را به بخش دیگر بطور محکم پیوند میدهد با اینکه اصولا رباط است اما نام رباط عقب بد آن اطلاق شده ست.زردپیها از حس بی بهره اند و نداشتن حس از بهر آن است که از جنبش وسایش که لازمه حس است گزندی نبینند این بود فوائد زردپیها که ذکر شد.
٦- شریانها رگ های ضربان دار:شریانها اجسامی هستند که از قلب منشاء میگیرند؛ رگهائی کشیده و دراز و در طول خود مجوف هستند و بازردپی و پی هم گوهرند روند جنبش آنها برای آسایش قلب است و بخار دودی را از آن میزدایند و روح را - بدستور آفریدگار - دراندامهای تن توزیع میکنند .
۷_وریدها :وریدها مشابه شریانها هستند لیکن از جگر منشاء میگیرند و بدون ضربان هستند و برای پخش خون در اندامهای بدن آفریده شده اند .
[ قانون ابن سينا]
🍀شامل يك فصل و پنج جمله است :
♻️فصل اول در چگونگی اندام و انواع آن
میگوئیم اندامها اجسامی هستند که از نخستین آمیزش اخلاط نيك پیدا شده اند همچنانکه اخلاط نیز بنوبه خود اجسامی هستند که از نخستین آمیزش ارکان حاصل گشته اند. اندام ها دو بخش هستند اندام های ساده (مفرده) و اندامهای مرکب اندام های ساده اندامهائی هستند که هر جزئی از اجزاء آنها چه در نام و چه در صفات کلی همه با هم مشتر کند مانند گوشت و اجزای آن استخوان و اجزای آن ، پی و اجزای آن و از این قبیل..... و آنها را متشابه الاجزاء مینامند.اندامهای مرکب اندامهائی هستند که هیچ جزئی از اجزای آنها چه در نام و چه در صفات کلی مشترك ،نیستند مانند دست و صورت يك جزء از صورت صورت نیست و جزئی از دست نیز دست نیست. اندامهای مرکب را اندامهای ابزاری مینامند زیرا که این اندامها در تمام جنبشها و اعمال بدن ابزار کار هستند.اندامهای متشابه الاجزاءبترتيب :
۱ _ استخوان: سخت آفریده شدن استخوان از آن است که شالوده تن برآن و استمرار جنبشها از آن است.
۲ _غضروف : غضروف از استخوان نرم تر و نرمش پذیرتر و از اندامهای دیگر سخت تر است. فائده سرشتی آن در این است که استخوانها را بطور ملایم با اندامها مربوط میکند چه اگر سخت و نرم بدون ماده حد واسط با هم اصطكاك يابند و بویژه اگر در این برخورد فشار یا ضربه ای در کار باشد، نرم از سخت آسیب میبیند. غضروف در این بین همان ماده حد واسط است که در بین سخت و نرم جای میگیرد و بهم پیوستگی آنها را بطور تدریجی ممکن میسازد همچنانکه این امر در اتصال استخوان کتف و لبه دنده های عقبی نمایان است و بهمین ترتیب است غضروف گلو که زیر استخوان سینه قرار دارد. فائده دیگر غضروف آن است که بستگی پیوند مفصلهای بهمساینده را بخوبی نگهدارد تا از سفتی همدیگر دچار کوفتگی نشوند وقتی برخی از ماهیچه ها به سوی یکی از اندامهای بی استخوان کشیده میشوند برغضروف تکیه میدهند و غضروف آنها را نیرو می بخشد، مانند ماهیچه پلك ها که برای و ترهای آنها غضروف مانند تکیه گاهی است وايضا در بسیاری از جاها که بسیار سخت نیستند و تکیه گاهی مورد نیاز است مانند گلو.
۳_پی (عصب) - پیها اجسامی هستند که از مغز سر یا نخاع منشاء میگیرند این اجسام سفید و نرم و نرمش پذیرند و بعد از جدا شدن سخت میگردند . کار سرشتی پی آن است که حس و حرکت اندامها را تکمیل کند.
۴_وترها: وترها اجسامی هستند که از انتهای ماهیچه ها رویش می یابند و به اندامهای رکتی میرسند این اجسام گاهی براثر جمع شدن خویش اندام ها را بطرف خود می کشند تا حالت انقباض و جمع شدن و به عقب برگشتن را به اندامها بدهند و گاهی با انبساط خود اندام ها را باز میکنند تا ماهیچه را به وضع منبسط خود بازگردانند؛ یا اینکه در حدی که با سرشت اندام متناسب است در آن نفوذ میکنند و به طول خود می افزایند. همانطور که در برخی ماهیچه ها میبینیم غالبا پیهائی که در ماهیچه نفوذ کرده اند از طرف دیگر آن بیرون آمده اند.از اندام هائی که بعد از وترها نام میبریم زردپیها هستند
ه _زردپی (رباط):
زردپیها در تجربه با حس بینائی ولامسه همانند پیها بنظر میرسند. این اجسام از طرف اندامها به سوی ماهیچه ها می آیند و همراه و ترها رشته هائی از خود میپرا را کنند. بخشی از این رشته ها با ماهیچه ها مجاورت مییابد به داخل گوشت میرود و بخشی که از ماهیچه جدا ،میشود بسوی مفصل و اندام حرکتی میرود دور خود جمع میشود و برای مفصل و اندام حرکتی وتر تابیده ای بوجود میآورد زردپیها همانطور که ذکر شد اندامهای پیمانندی هستند که برخی از آنها را رباط رباط مطلق و برخی دیگر را رباط «عقب» مینامند. زردپیی که به سوی ماهیچه میرود و در آن نفوذ میکند بنام رباط خوانده میشود و بس زردپیی که از ماهیچه دور است و بمیان دو طرف استخوانی مفصل یا اندامهای دیگر میرود و بخشی را به بخش دیگر بطور محکم پیوند میدهد با اینکه اصولا رباط است اما نام رباط عقب بد آن اطلاق شده ست.زردپیها از حس بی بهره اند و نداشتن حس از بهر آن است که از جنبش وسایش که لازمه حس است گزندی نبینند این بود فوائد زردپیها که ذکر شد.
٦- شریانها رگ های ضربان دار:شریانها اجسامی هستند که از قلب منشاء میگیرند؛ رگهائی کشیده و دراز و در طول خود مجوف هستند و بازردپی و پی هم گوهرند روند جنبش آنها برای آسایش قلب است و بخار دودی را از آن میزدایند و روح را - بدستور آفریدگار - دراندامهای تن توزیع میکنند .
۷_وریدها :وریدها مشابه شریانها هستند لیکن از جگر منشاء میگیرند و بدون ضربان هستند و برای پخش خون در اندامهای بدن آفریده شده اند .
👍2
✅نکته: [[وریدها از نقاط مختلف بدن منشاء میگیرند و خون را از نواحی مختلف بدن به قلب میرسانند تا پس از انتقال خون از قلب به ریه ها عمل تصفیه و پاكسازی خون صورت گیرد. وریدهای جگر مواد غذائی را از جگر میگیرند و وارد جریان خون اصلی میکنند و بدین ترتیب غذا از طریق شریانها به تمام نواحی بدن .میرسد تصور اینکه وریدها خون را به نقاط مختلف بدن میرند تصور درستی نیست و یا پذیرش همین تصور غلط بود که کشف جریان خون قرنها به تأخیر افتاد.]].
۸_شامه ها( غشاءها ): شامه ها اجسامی هستند که از رشته های پیهای نامحسوس تنیده شده اند؛ اجسامی هستند رقیق و لطیف و در بر گیرنده که روی اجسام دیگر را میپوشانند و دارای فوائد زیر هستند.
الف_ شکل و هیئت اندام در بر گرفته شده را حفظ می کنند.
ب_ از اندامهای دیگر میگیرند و بوسیله پی و زردپیهائی که در تارهای آنها پراکنده شده اند و تار و پود آنها را تشکیل میدهند به اندام در بر گرفته میدهند. رابطه ای که بین کلیه ها و پشت بوسیله غشاء برقرار میشود از این مقوله است.
🌹 @Sahab_Saqeb786
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
ج-شامه ها برای اندامهایی که در اصل فاقد حس هستند سطح حساسی بوجود میآورند و موجب احساس برخوردها میگردند وعوارض اندامهای در بر گرفته را درک می کنند. اندام هائی از قبیل ،شش ،جگر طحال و کلیه در گوهر خود حساس نیستند لیکن بوسیله شامه های فراگیرنده خود به برخوردها پی میبرند اگر بادی در آنها به پیچد غشاء کشیدگی پیدا میکند و آنرا درک مینماید و اگر ور می روی آورد شامه میتواند ورم و عضو متورم شده را بعلت زیاد شدن سنگینی اندام براثر ثقل ورم، حس کند.
۹_ گوشت:گوشت آکنه ای است که درون اندامها را پر کرده است و نیروئی است که اندامها از آن استواری مییابند.هراندامی بخودی خود دارای نیروئی غریزی است که بوسیله آن غذای خود را تامین ی بیرونی عزیزی میکند مواد غذائی را به طرف خود می ،کشد در خود نگاه ،میدارد همانند و جزو خودش میسازد و مواد زائد را بیرون میریزد.اندامها در کیفیت و کمیت نیروی غریزی باهم برابر و یکسان نیستند؛ برخی از آنها همراه نیروی غریزی نیروئی دارند که به اندامهای دیگر نیز میرسد و برخی دیگر غیر از آن هستند. از طرف دیگر عده ای از اندامها علاوه بر نیروی ،خود از اندامهای دیگر نیز نیرو دریافت میکنند و عده ای غیر از آن هستند اگر اندامها با هم ترکیب شوند چند . حالت بوجود می آید :
الف_اندامی (نیرو) میبخشد و (نیرو) میپذیرد.
ب_ اندامی (نیرو) میبخشد و نمی پذیرد.
ج_ اندامی (نیرو) میپذیرد و نمیبخشد. د_اندامی نه (نیرو) میپذیرد و نه نیرو میبخشد.
🌹
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
۸_شامه ها( غشاءها ): شامه ها اجسامی هستند که از رشته های پیهای نامحسوس تنیده شده اند؛ اجسامی هستند رقیق و لطیف و در بر گیرنده که روی اجسام دیگر را میپوشانند و دارای فوائد زیر هستند.
الف_ شکل و هیئت اندام در بر گرفته شده را حفظ می کنند.
ب_ از اندامهای دیگر میگیرند و بوسیله پی و زردپیهائی که در تارهای آنها پراکنده شده اند و تار و پود آنها را تشکیل میدهند به اندام در بر گرفته میدهند. رابطه ای که بین کلیه ها و پشت بوسیله غشاء برقرار میشود از این مقوله است.
🌹 @Sahab_Saqeb786
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
ج-شامه ها برای اندامهایی که در اصل فاقد حس هستند سطح حساسی بوجود میآورند و موجب احساس برخوردها میگردند وعوارض اندامهای در بر گرفته را درک می کنند. اندام هائی از قبیل ،شش ،جگر طحال و کلیه در گوهر خود حساس نیستند لیکن بوسیله شامه های فراگیرنده خود به برخوردها پی میبرند اگر بادی در آنها به پیچد غشاء کشیدگی پیدا میکند و آنرا درک مینماید و اگر ور می روی آورد شامه میتواند ورم و عضو متورم شده را بعلت زیاد شدن سنگینی اندام براثر ثقل ورم، حس کند.
۹_ گوشت:گوشت آکنه ای است که درون اندامها را پر کرده است و نیروئی است که اندامها از آن استواری مییابند.هراندامی بخودی خود دارای نیروئی غریزی است که بوسیله آن غذای خود را تامین ی بیرونی عزیزی میکند مواد غذائی را به طرف خود می ،کشد در خود نگاه ،میدارد همانند و جزو خودش میسازد و مواد زائد را بیرون میریزد.اندامها در کیفیت و کمیت نیروی غریزی باهم برابر و یکسان نیستند؛ برخی از آنها همراه نیروی غریزی نیروئی دارند که به اندامهای دیگر نیز میرسد و برخی دیگر غیر از آن هستند. از طرف دیگر عده ای از اندامها علاوه بر نیروی ،خود از اندامهای دیگر نیز نیرو دریافت میکنند و عده ای غیر از آن هستند اگر اندامها با هم ترکیب شوند چند . حالت بوجود می آید :
الف_اندامی (نیرو) میبخشد و (نیرو) میپذیرد.
ب_ اندامی (نیرو) میبخشد و نمی پذیرد.
ج_ اندامی (نیرو) میپذیرد و نمیبخشد. د_اندامی نه (نیرو) میپذیرد و نه نیرو میبخشد.
🌹
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
👍1
بسم الله الرحمن الرحیم
[قانون ابن سينا ]
🌿در وجود اندام پذیرنده و بخشنده جای تردیدی نیست؛ همگی برآنند که مغز سر و جگر نیروی زیستی و حرارت سرشتی و روان را از قلب میپذیرند و هریک از این دواندام خودشان منشاء نیروئی هستند که به اندامهای دیگر میبخشند به عقیدۀ گروهی، مغز مطلقا سرچشمه حس است و در نزد گروه ،دیگر سرچشمه مطلق نیست بنظر عده ای جگر منشاء مطلق برای تغذیه است و عده ای می پندارند که چنین نیست.در وجود اندامی که نیرو) میپذیرد و نمیبخشد تردیدی نیست مانند گوشت که نیروی حس و زندگی را میپذیرد و منشاء هیچ نیروئی نیست که به غیر خود بدهد. لیکن درباره اندامی که (نیرو) میبخشد و نمیپذیرد و درباره اندامی که نه (نیرو) می پذیرد و نه می،بخشد طبیبان نتوانسته اند با بسیاری از فیلسوفان اتفاق نظر پیدا کنند و در این مورد اختلاف نظر وجود دارد.بسیاری از پیشینیان گفته اند اندامی که (نیرو) میبخشد و نمی پذیرد قلب است. قلب منشاء تمام نیروهاست و به همه اندام هائی که از آن زنده اند و از آن حس میگیرند و در جنبش اند نیروهایی میبخشد اما طبیبان و گروهی از فیلسوفان پیشین این نیروها را درمیان اندام ها پخش شده پنداشته اند و نامی از اندام بخشنده و ناپذیرا نبرده اند. گفته پیشینیان را اگر مورد بررسی و تدقیق قرار دهیم صحیح تر است و گفته طبیب ها در دید نخستین آشکارتر درباره اندام ناپذیرا و نادهنده بین خود طبيبها از يك طرف وخـــود فيلسوفان از طرف دیگر اختلاف وجود دارد برخی برآنند که استخوان و گوشت و مشابه آنها که از حس بهره ای ندارند از نیروئی ماندگارند که ویژه خود آنهاست و آنرا از هیچ منبع دیگر دریافت نکرده اند و از نیروئی که ویژه آنهاست غذای خود را بکفایت تامین میک از این نیروی ویژه بهيچ يك از اندامها بهره ای نمیرسد و هیچ اندامی نیز از نیروی خود به آنها بهره ای نمی رساند ،لیکن گروه دیگری بر این پندارند که نیروی ویژه مورد بحث از آن آنها نیست بلکه آنرا در اولین مراحل بوجود آمدن خود از جگر و دل دریافت کرده اند و این نیرو در آنها ماندگار است نظر راستین کدام است و كدام يك دليل صوابی نشان می دهند با کار طبیب ارتباطی ندارد طبيب - باقتضای حرفه اش - بی نیاز از این بحث هاست و اختلاف رای دیگران به کردار و پژوهش وی آسیبی نمیرساند لیکن طبیب باید بداند و در مورد بحث اول بر این رای باشد که قلب خواه منشاء حس و حرکت مغز باشد و خواه نباشد در هر حال مغزچه بخودی خود و چه بعد از ،قلب منشاء تاثیرات نفسانی سایر اندامها است. نیروی غذادهنده کبد خواه قلب باشد و خواه نباشد کبد در هر حال منشاء اعمال تغذیه طبیعی سایر اندام هاست.درباره مورد اختلاف دوم، طبیب باید بداند و باور داشته باشد که اگر فرض کنیم. ٤٩
نیروی غریزی استخوان در اولین مرحله از کبد آمده باشد ویانه و همینطور استخوان بمزاج خود سزاوار این نیرو بوده باشد و یا هیچ یك از این آمدنها و بودنها در کار نبوده باشد در هر حال ربطی به کاروی ندارد.طبیب باید بر این باور باشد که نیروی غریزی ،استخوان بخششی از جانب کبد نیست تا اگر در این میان راه بندانی رخ دهد غذای نیرودهنده به استخوان نرسد و این عضو از کار بیفتد وضع استخوان برمبنای حس و حرکت نیست که اگر عصبی که از مغز به آن میرسد بند ،آید حس و حرکت از بین ،برود بلکه نیروی موجود در استخوان نیروی غریزی آن شده است و تا هنگامی که استخوان در مزاج خود پایدار است نیروی او نیز برقرار است. باین ترتیب تقسیم بندی اندامها بر طبیب روشن میشود و رده بندی آنها را بشرح زیر ارائه میدهد:
۱- اندامهای اصلی
۲_ اندامهای یاری دهنده اندامهای اصلی [اندامهای خادمه].
۳_ اندامهای پیرو و فاقد یاری دهنده[ مرئوس بدون خادمه ].
۴_اندام هایی که نه اصلی و نه یاری دهنده هستند .
اندامهای اصلی اندامهائی هستند که منشاء نیروهای اولیه بدن میباشند و برای بقای فرد و نوع مورد نیازند اندامهائی که برای بقای فرد مورد نیاز عبارتند از:
الف _قلب که منشاء نیروی حیاتی است.
ب_ مغز که منشاء حس و حرکت است.
ج _کبد که منشاء نیروی غذائی است.
بقای نوع نیز با این سه اندام بستگی ،دارد لیکن اندام چهارمی نیز هست که وجود آن از جهتی ضروری و از جهتی انتفاعی است و آن دو بیضه انسان است.ضرورت بیضه از آن است که منی را پیدایش میدهد و نسل را بقاء میبخشد. نفعش در تکمیل هیئت و مزاج نرینه و مادینه است که این دو خاصیت نه متعلق به نفس جاندار است بلکه روی آوردی است که بایسته نوعیت جانداران است و از آن استفاده میشود.
اندامهای یاری دهنده: بخشی از این اندامها در آماده کردن خدمت و بخشی دیگر در ادای این خدمت بکار می.آیند آماده کردن خدمت نسبت به کار اندام اصلی مقدم است و
[قانون ابن سينا ]
🌿در وجود اندام پذیرنده و بخشنده جای تردیدی نیست؛ همگی برآنند که مغز سر و جگر نیروی زیستی و حرارت سرشتی و روان را از قلب میپذیرند و هریک از این دواندام خودشان منشاء نیروئی هستند که به اندامهای دیگر میبخشند به عقیدۀ گروهی، مغز مطلقا سرچشمه حس است و در نزد گروه ،دیگر سرچشمه مطلق نیست بنظر عده ای جگر منشاء مطلق برای تغذیه است و عده ای می پندارند که چنین نیست.در وجود اندامی که نیرو) میپذیرد و نمیبخشد تردیدی نیست مانند گوشت که نیروی حس و زندگی را میپذیرد و منشاء هیچ نیروئی نیست که به غیر خود بدهد. لیکن درباره اندامی که (نیرو) میبخشد و نمیپذیرد و درباره اندامی که نه (نیرو) می پذیرد و نه می،بخشد طبیبان نتوانسته اند با بسیاری از فیلسوفان اتفاق نظر پیدا کنند و در این مورد اختلاف نظر وجود دارد.بسیاری از پیشینیان گفته اند اندامی که (نیرو) میبخشد و نمی پذیرد قلب است. قلب منشاء تمام نیروهاست و به همه اندام هائی که از آن زنده اند و از آن حس میگیرند و در جنبش اند نیروهایی میبخشد اما طبیبان و گروهی از فیلسوفان پیشین این نیروها را درمیان اندام ها پخش شده پنداشته اند و نامی از اندام بخشنده و ناپذیرا نبرده اند. گفته پیشینیان را اگر مورد بررسی و تدقیق قرار دهیم صحیح تر است و گفته طبیب ها در دید نخستین آشکارتر درباره اندام ناپذیرا و نادهنده بین خود طبيبها از يك طرف وخـــود فيلسوفان از طرف دیگر اختلاف وجود دارد برخی برآنند که استخوان و گوشت و مشابه آنها که از حس بهره ای ندارند از نیروئی ماندگارند که ویژه خود آنهاست و آنرا از هیچ منبع دیگر دریافت نکرده اند و از نیروئی که ویژه آنهاست غذای خود را بکفایت تامین میک از این نیروی ویژه بهيچ يك از اندامها بهره ای نمیرسد و هیچ اندامی نیز از نیروی خود به آنها بهره ای نمی رساند ،لیکن گروه دیگری بر این پندارند که نیروی ویژه مورد بحث از آن آنها نیست بلکه آنرا در اولین مراحل بوجود آمدن خود از جگر و دل دریافت کرده اند و این نیرو در آنها ماندگار است نظر راستین کدام است و كدام يك دليل صوابی نشان می دهند با کار طبیب ارتباطی ندارد طبيب - باقتضای حرفه اش - بی نیاز از این بحث هاست و اختلاف رای دیگران به کردار و پژوهش وی آسیبی نمیرساند لیکن طبیب باید بداند و در مورد بحث اول بر این رای باشد که قلب خواه منشاء حس و حرکت مغز باشد و خواه نباشد در هر حال مغزچه بخودی خود و چه بعد از ،قلب منشاء تاثیرات نفسانی سایر اندامها است. نیروی غذادهنده کبد خواه قلب باشد و خواه نباشد کبد در هر حال منشاء اعمال تغذیه طبیعی سایر اندام هاست.درباره مورد اختلاف دوم، طبیب باید بداند و باور داشته باشد که اگر فرض کنیم. ٤٩
نیروی غریزی استخوان در اولین مرحله از کبد آمده باشد ویانه و همینطور استخوان بمزاج خود سزاوار این نیرو بوده باشد و یا هیچ یك از این آمدنها و بودنها در کار نبوده باشد در هر حال ربطی به کاروی ندارد.طبیب باید بر این باور باشد که نیروی غریزی ،استخوان بخششی از جانب کبد نیست تا اگر در این میان راه بندانی رخ دهد غذای نیرودهنده به استخوان نرسد و این عضو از کار بیفتد وضع استخوان برمبنای حس و حرکت نیست که اگر عصبی که از مغز به آن میرسد بند ،آید حس و حرکت از بین ،برود بلکه نیروی موجود در استخوان نیروی غریزی آن شده است و تا هنگامی که استخوان در مزاج خود پایدار است نیروی او نیز برقرار است. باین ترتیب تقسیم بندی اندامها بر طبیب روشن میشود و رده بندی آنها را بشرح زیر ارائه میدهد:
۱- اندامهای اصلی
۲_ اندامهای یاری دهنده اندامهای اصلی [اندامهای خادمه].
۳_ اندامهای پیرو و فاقد یاری دهنده[ مرئوس بدون خادمه ].
۴_اندام هایی که نه اصلی و نه یاری دهنده هستند .
اندامهای اصلی اندامهائی هستند که منشاء نیروهای اولیه بدن میباشند و برای بقای فرد و نوع مورد نیازند اندامهائی که برای بقای فرد مورد نیاز عبارتند از:
الف _قلب که منشاء نیروی حیاتی است.
ب_ مغز که منشاء حس و حرکت است.
ج _کبد که منشاء نیروی غذائی است.
بقای نوع نیز با این سه اندام بستگی ،دارد لیکن اندام چهارمی نیز هست که وجود آن از جهتی ضروری و از جهتی انتفاعی است و آن دو بیضه انسان است.ضرورت بیضه از آن است که منی را پیدایش میدهد و نسل را بقاء میبخشد. نفعش در تکمیل هیئت و مزاج نرینه و مادینه است که این دو خاصیت نه متعلق به نفس جاندار است بلکه روی آوردی است که بایسته نوعیت جانداران است و از آن استفاده میشود.
اندامهای یاری دهنده: بخشی از این اندامها در آماده کردن خدمت و بخشی دیگر در ادای این خدمت بکار می.آیند آماده کردن خدمت نسبت به کار اندام اصلی مقدم است و
ادای خدمت بعد از کار اندام اصلی است اولی را منفعت و دومی را خدمت مینامند و بس. آماده کننده خدمت برای ،قلب شش و ادا کننده ،خدمت شریان است. اندام یاری دهنده و آماده کننده مغز عبارتست از جگر و سایر اندامهای تغذیه دستگاه گوارش و حفظ و اداکننده خدمت آن اعصاب است. روح اندام آماده کننده جگر ، معده و اندام اداکننده آن وریدهاست. مهیا کننده خدمات بیضه ها اندام هائی هستند که قبلا منی را پدید آورده اند و ادا کننده خدمت در مردان مجرای ادراری ورگ هائی هستند که بین بیضه ها و مجرای ادراری طنابهای منوی است و درزنان رگهائی (مجاری) است که منی (تخمك) از راه آنها لوله های فالوپ به زهدان میرسد وزنان دارای زهدان (اضافی هستند که نفع منی در آن تکمیل میشود. جالینوس گوید اندامها بر سه گونه اند : اندام هائی که فقط دارای کنش هستند؛ اندام هائی که دارای بهره و بدون کنش میباشند و اندامهای دارای کنش و بهره اولی چون قلب ، دومی چون شش و سومی چون کبد و من میگویم منظور از کنش مذکور باید کنشی باشد که زندگی انسان با پایداری نوع بستگی به آن دارد مانند کاردل در پیدایش جان مراد از اندام انتفاعی (با بهره) آن است که آمادگی تاثیر پذیری از اندام دیگری داشته باشد و در اینصورت کنش در بخشیدن حیات به انسان و در پایداری نوع کم و کاستی ندارد مانند آمادگی شش برای گرفتن هوا اما جگر هضم دوم را انجام میدهد و غذا را آماده هضم سوم و چهارم میکند. این اندام هضم اول را بپایان میرساند تا خونی مناسب تغذیه خود فراهم سازد پس در اینصورت کاری را انجام داده است و شاید کار دیگری را انجام دهد برای کاری که شاید نافع باشد. باز میگوئیم برخی از اندامهای متشابه الاجزاء بجز گوشت و پیه از منی بوجود می آیند و برخی دیگر مانند گوشت و پیه از خون پیدایش یافته اند همه اندامها بجز گوشت و پیه از منی (جرم پلاسم) نرینه و منی مادینه بوجود می.آیند بنا بگفته فیلسوفان پژوهشگر (ارسطو) نقش منی در بوجود آوردن موجود زنده مانند نقش مایه پنیر در تشکیل پنیر است و نقش منی مادینه در ایجاد جاندار مشابه نقش شیر است در پیدایش .پنیر همانطور که مایه پنیر کارش انعقاد است کار منی نرینه شکل دادن .است همانطور که تاثیر پذیری جهت انعقاد در شیر است کار منی ماده نیز تاثیر پذیری در این عمل است. همچنانکه شیر و مایه پنیر هر دو جزئی از گوهر تشکیل دهنده پنیرند منی نرینه و منی مادینه نیز جزئی از گوهر جنین میباشند و این گفتار من با فرموده جالینوس بس متفاوت است.وی که میگوید منی نرینه و منی مادینه هر دو در بسته شدن جنین دارای کنش و واکنش هستند باز نمیبیند که بگوید بند آوردن در منی نرینه قوی تر و بندپذیری در منی مادینه نیرومندتر است ما این مسئله را در کتابهای خود که در زمینه علوم طبیعی هستند بررسی کرده ایم.خونی که در دوره بارداری از زن میتراود غذا .میگردد. قسمتی از آن تغییر مییابد و همانند گوهرمنی و اندامهای حاصل از منی میشود و غذای نمودهنده ای برای گوهر منی میگردد، قسمت دیگر به غذا تبدیل نمیشود ولی در اگنۀ آن بسته میشود و جای اندامهای اولیه را پر میکند و گوشت و پیه بوجود میآورد قسمتی نیز نه به آن صورت و نه به این شکل در می آید بلکه بصورت ماده ی غذائی است که تا هنگام زایمان میماند و در چنین موقعی بیرون میرود. وقتی که جنین بدنیا آمد، خونی که زائیده کبد است جانشین آن خون میشود و کاری را که آن بعهده داشت این یکی انجام میدهد.پیدایش گوشت از خونی قوی است که براثر حرارت و خشکی بسته شده، سفت گردیده است لیکن پیه از بخش آبکی و چرب خون بوده براثر سردی بسته شده است و باین جهت گرمی آنرا میگدازد. اندامهائی که از دومنی پیدایش یافته اند هرگاه از هم جدا شوند پیوستگی کامل را باز نمی یابند مگر برخی از آنها و در شرایط اندکی و آنهم درسن خردسالی از این قبیل هستند استخوان و شاخه های كوچك نه بزرگ وریدها نه شریانها) هرگاه آن اندام جزئی از اجزای خود را از دست دهد دیگر ترمیم نمیشود بدیل آن نمیروید). این حالت مثلا در مورد پی و استخوان صادق .است هر آنچه آفریده خون است. مثلا گوشت - اگر خللی در آن ایجاد شود جبران میشود و بخش آسیب دیده ترمیم میشود و با او میپیوندد. هراندامی که از خون آفریده شده است و نیروی منی هنوز در او وجود دارد، چنانچه از بین رفت بسا ممکن است که دوباره بروید دندان در دوران خردسالی دندان شیری از این جمله است زیرا که دوره خردسالی هنوز از منی دور نیفتاده است لیکن اگر مزاج دیگری. برخون غالب شود اندام از دست رفته ترمیم نخواهد شد و باز میگوئیم منشاء حس و حرکت اندامهای حسی و حرکتی گاهی عصبی است و گاهی نیروی عصبی است .همچنین گوئیم منشاء همه شامه ها که احشاء را در بر گرفته اند یکی از دو شامهای است که آسترسینه و شکم میباشند لیکن منشاء شامه هایی که با اعضای داخلی سینه، مانند حجاب وورید و شریان وشش مرتبط هستند شامهای است که دنده ها را آستر
شده است اما منشاء شامه های اندامها
و رگهائی که مجوف هستند صفاق است - [غشاء های سروزی که احشاء را میپوشانند هم از جنب و هم از صفاق منشاء میگیرند اعضائی که در قفسه سینه قرار گرفته اند مانند حجاب حاجز، شش ها و وریدها و شریانها توسط پرده جنب پوشیده میشوند و اندامهائی که در شکم قرار گرفته اند و نیز عروق آنها بوسیله صفاق پوشیده میشوند].
که آستر ماهیچه های شکم گردیده است و همچنین همه اندامهای گوشتی یا رشته ای هستند مانند گوشتی که در ماهیچه هاست ويا فاقد رشته اند مانند .جگر هر جا چنین رشته هائی وجود ندارد حرکتی نیز وجود نخواهد داشت عامل حر رکت های ارادی تارهای ماهیچه هاست حرکات طبیعی مانند جنبش زهدان ورگ ها و حرکات مرکبه ارادی و غیرارادی مانند جنبشی که در عمل بلع انجام میگیرد مربوط به رشتههائی است که به اشکال طولی و عرضی و مورب هستند رشته های طولی در جذب رشته های عرضی در فشردن و رشته های مورب در گرفتن (امساك) بکار میروند در اندامهایی مانند وریدها که دارای یک لایه ،هستند هر سه نوع تار بهم تنیده اند. هراندامی که واجد دولایه است رشتههای عرضی در لایه خارجی آن و دو نوع رشته دیگر در لایه داخلی قرار دارند و در آنجا که اندام طویل میگردد به سطح داخل گرایش دارند. مراد از این سرشت آن است که رشته های جذب و دفع در برابر رشته های جذب و منع (نگهداشتن) قرار نگیرند و آندو بهتر است در همه جا بجز روده ها با هم ،باشند زیرا که روده ها نیاز زیادی به منع ندارند بلکه نیاز آنها به جذب و دفع است.همچنین :گوئیم گروهی از اندامهای عصبی که اجسامی را در بردارند که هم گوهر آن اندام عصب دار نیستند یا از يك لايه هستند و یا از دو لایه دولایه بودن آنها امتیازهائی دارد باینقرار :
الف - دارای جسم محکمی هستند که بر اثر شدت حرکات خود و اندامهای محتوایشان مانند شریانها ترك برنمی دارند.
ب_ میتوانند جسمی را که در داخل آنهاست بواسطه استحکام کافی نگهدارند و از تحلیل رفتن یا بیرون رفتن آنها جلوگیری کنند زیرا اگر از یک لایه تشکیل شده بودند.
براثر کم تار و پودی ممکن بود آن محتوا تحلیل رود و یا براثر کمتابی لایه پاره شود و محتوا بیرون بریزد اجسامی مانند روح و خون که در شریان جریان دارند باید در نگهداری شان احتیاط زیادی مراعات شود روح بتحليل از بین میرود و خون از ترک خارج میشود و این دو حالت خطر بسیار بزرگی است.
ج _هر عضوی که به عامل دفع و جذب نیرومندی نیاز دارد ابزار ویژه خود را دارد. معده و روده ها از این اندام ها هستند.
د_ گاهی در اندامی هر لایه ای از لایدها برای کار ویژه ای ساخته شده است و هريك از دولایه کاری مخالف مزاج لایه دیگر انجام میدهد شاید جدا بودن آنها بهتر میبود . معده که برای حس و عمل هضم آفریده شده است برای حس به اندام عصبی و جهت هضم بداندامی گوشتی ،نیاز دارد باین جهت برای هریک از این دو کارلایه ای خلق شده است : لايه عصبی برای حس و لایه گوشتی جهت هضم لایه درونی آن عصبی و لایه بیرونی گوشتی است زیرا که هضم کننده باید بدون هیچ ،اصطکاکی بوسیله نیروی خود به ماده هضم شده برسد در حالی که حس کننده را شایسته نیست به محسوس برسد یعنی آنرا لمس کند .همچنین گوئیم خون برای تغذیه اندامهائی مانند گوشت است که در مزاج به آن نزديك هستند و به تغییر زیاد نیازمند نیستند. از این روست که تجاویف و حفره هائی در گوشت وجود ندارد که غذا در آن بماند و در مدتی که که خون به آن نمیرسد از آن تغذیه کند. لیکن در اندامی مانند استخوان که مزاجش از مزاج خون ،دور است خون باید در راه رسیدن به آن تغییراتی را تحمل کند . از این جهت استخوان دارای تجویف و یا تجاویفی است. مثلا استخوان ساق و ساعد دارای یک تجويف است که غذای خود را مدتی در آن نگه میدارد تا آنرا بر وفق مزاج خود نماید.استخوان آرواره زیرین و اعضاء مشابه آن که دارای تجاویفی است بغذای بیشتر از حد نیاز دائمی خود نیازمند است تا بتدریج آن غذای ذخیره شده را با مزاج خود دمساز نماید. اندامهای نیرومند مواد زائد خود را بسوی اندامهای ناتوان مجاور میرانند .مواد زائد قلب به زیر بغل ها میرود مواد زائد مغز به غده های پشت گوشها و مواد زائد جگر به غده های بیخ رانها میرسد.
🌹 @Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
و رگهائی که مجوف هستند صفاق است - [غشاء های سروزی که احشاء را میپوشانند هم از جنب و هم از صفاق منشاء میگیرند اعضائی که در قفسه سینه قرار گرفته اند مانند حجاب حاجز، شش ها و وریدها و شریانها توسط پرده جنب پوشیده میشوند و اندامهائی که در شکم قرار گرفته اند و نیز عروق آنها بوسیله صفاق پوشیده میشوند].
که آستر ماهیچه های شکم گردیده است و همچنین همه اندامهای گوشتی یا رشته ای هستند مانند گوشتی که در ماهیچه هاست ويا فاقد رشته اند مانند .جگر هر جا چنین رشته هائی وجود ندارد حرکتی نیز وجود نخواهد داشت عامل حر رکت های ارادی تارهای ماهیچه هاست حرکات طبیعی مانند جنبش زهدان ورگ ها و حرکات مرکبه ارادی و غیرارادی مانند جنبشی که در عمل بلع انجام میگیرد مربوط به رشتههائی است که به اشکال طولی و عرضی و مورب هستند رشته های طولی در جذب رشته های عرضی در فشردن و رشته های مورب در گرفتن (امساك) بکار میروند در اندامهایی مانند وریدها که دارای یک لایه ،هستند هر سه نوع تار بهم تنیده اند. هراندامی که واجد دولایه است رشتههای عرضی در لایه خارجی آن و دو نوع رشته دیگر در لایه داخلی قرار دارند و در آنجا که اندام طویل میگردد به سطح داخل گرایش دارند. مراد از این سرشت آن است که رشته های جذب و دفع در برابر رشته های جذب و منع (نگهداشتن) قرار نگیرند و آندو بهتر است در همه جا بجز روده ها با هم ،باشند زیرا که روده ها نیاز زیادی به منع ندارند بلکه نیاز آنها به جذب و دفع است.همچنین :گوئیم گروهی از اندامهای عصبی که اجسامی را در بردارند که هم گوهر آن اندام عصب دار نیستند یا از يك لايه هستند و یا از دو لایه دولایه بودن آنها امتیازهائی دارد باینقرار :
الف - دارای جسم محکمی هستند که بر اثر شدت حرکات خود و اندامهای محتوایشان مانند شریانها ترك برنمی دارند.
ب_ میتوانند جسمی را که در داخل آنهاست بواسطه استحکام کافی نگهدارند و از تحلیل رفتن یا بیرون رفتن آنها جلوگیری کنند زیرا اگر از یک لایه تشکیل شده بودند.
براثر کم تار و پودی ممکن بود آن محتوا تحلیل رود و یا براثر کمتابی لایه پاره شود و محتوا بیرون بریزد اجسامی مانند روح و خون که در شریان جریان دارند باید در نگهداری شان احتیاط زیادی مراعات شود روح بتحليل از بین میرود و خون از ترک خارج میشود و این دو حالت خطر بسیار بزرگی است.
ج _هر عضوی که به عامل دفع و جذب نیرومندی نیاز دارد ابزار ویژه خود را دارد. معده و روده ها از این اندام ها هستند.
د_ گاهی در اندامی هر لایه ای از لایدها برای کار ویژه ای ساخته شده است و هريك از دولایه کاری مخالف مزاج لایه دیگر انجام میدهد شاید جدا بودن آنها بهتر میبود . معده که برای حس و عمل هضم آفریده شده است برای حس به اندام عصبی و جهت هضم بداندامی گوشتی ،نیاز دارد باین جهت برای هریک از این دو کارلایه ای خلق شده است : لايه عصبی برای حس و لایه گوشتی جهت هضم لایه درونی آن عصبی و لایه بیرونی گوشتی است زیرا که هضم کننده باید بدون هیچ ،اصطکاکی بوسیله نیروی خود به ماده هضم شده برسد در حالی که حس کننده را شایسته نیست به محسوس برسد یعنی آنرا لمس کند .همچنین گوئیم خون برای تغذیه اندامهائی مانند گوشت است که در مزاج به آن نزديك هستند و به تغییر زیاد نیازمند نیستند. از این روست که تجاویف و حفره هائی در گوشت وجود ندارد که غذا در آن بماند و در مدتی که که خون به آن نمیرسد از آن تغذیه کند. لیکن در اندامی مانند استخوان که مزاجش از مزاج خون ،دور است خون باید در راه رسیدن به آن تغییراتی را تحمل کند . از این جهت استخوان دارای تجویف و یا تجاویفی است. مثلا استخوان ساق و ساعد دارای یک تجويف است که غذای خود را مدتی در آن نگه میدارد تا آنرا بر وفق مزاج خود نماید.استخوان آرواره زیرین و اعضاء مشابه آن که دارای تجاویفی است بغذای بیشتر از حد نیاز دائمی خود نیازمند است تا بتدریج آن غذای ذخیره شده را با مزاج خود دمساز نماید. اندامهای نیرومند مواد زائد خود را بسوی اندامهای ناتوان مجاور میرانند .مواد زائد قلب به زیر بغل ها میرود مواد زائد مغز به غده های پشت گوشها و مواد زائد جگر به غده های بیخ رانها میرسد.
🌹 @Astrology_Dissection
•┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•
کانال مطالب طب؛ تشریح و آناتومی 👇
🌸🌺🌼 @Dissection786
❤1