طب، تشریح و آناتومی
1.19K subscribers
86 photos
18 videos
57 files
208 links

مگر آن شِهاب ثاقبْ مددی دهد سُها را...
🌺 @Astrology786
🌼 @Marefat786
💐 @Reason786
🔥 @Saqeb786
@Aresmatiq
⁉️ @Farazehn
«وَعَلَامَاتٍ ۚوَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ؛ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ»
💫 @shahab_saqeb
www.shahab-saqeb.com
Download Telegram
حقيقت امر اين است كه علم تشريح اساس علم طبّ‌ است و بقاى وجود علم شريف طبّ‌ به قانون موزون علم تشريح بر پا و استوار است؛ لذا گفته‌اند: طبيب بى‌بهره از تشريح، به ندانستن علم طب شهره است و تهيدستان از علم تشريح، از طبّ‌ بجز افسون و دستانى در دست ندارند؛ زيرا كه علم طبّ‌ علمى را گويند كه به واسطه ى آن صحّت و اعتلال ابدان بشرى شناخته مى‌شود. پس چگونه بدون علم تشريح به وقوع مى‌رسد؟

بر اين مبنا كه اشاره كرده‌ايم كه علم تشريح اساس علم طبّ‌ است، در غالب كتب طبّى علماى پيشين ما، نخست در آغاز يك دوره تشريح و آثار و اعمال مترتّبه بر آن را كه امروز به واژه ى فرانسه فيزيولوژى گويند تعليم و تدوين كرده‌اند و پس از آن به مطالب و مسائل علم طب و جرّاحى پرداخته‌اند، چنان كه «قانون» جناب شيخ رئيس ابوعلى سينا شرّف الله نفسه بر صدق مقالتم حجّتى بالغ است.

در واقع منزلت علم تشريح به علم طب به منزلت دانش ترازو - كه آن را علم ميزان و علم منطق نيز گويند - به حكمت و كلام اصيل اسلامى است كه در افتتاح كتُب حكمت و كلام، يك دوره دانش ترازو را كه ميزان استدلال است تحرير مى‌كردند
و پس از آن علم حكمت و كلام را؛ چنان كه باز «اشارات» و «شفا»ى شيخ در قسم حكمت، و «مطالع»، «تجريد» و «تهذيب» در كلام، و بسيارى از كتب و رسائل ديگر در هر دو قسم، بر مدعاى ما شاهد عادل‌اند.

اگر طبيب در تشريح ماهر نباشد، چگونه مى‌تواند تشخيص مرض دهد و طبابت كند؟ و به حقيقت طبيبى كه تشريح نداند مُحال است كه بتواند تشخيص هرگونه مرض دهد و از عهده ى علاج آن بر آيد. معالجه ى امراض بدون معرفت به علم تشريح، ظنّى است نه يقينى. طبيبى كه تشريح نداند، حالت او در معالجه معلوم است كه چه خواهد بود. به قول متين ابوالحسن على بن ربن طبرى:
«الطبيبُ‌ الجاهل مُستَحِثُّ‌ الموت.»
يعنى: پزشك نادان برانگيزاننده ى مرگ بيمار است.
به مَثَل يك چشم پزشك اگر از تركيب جهاز چشم به خوبى آگاه نباشد، نحوه ى معالجت او مر چشم بيمار را به چه صورت بايد بوده باشد؟
مى‌دانيم كه تركيب ارگانيكى اعضا و جوارح هر يك از دستگاه هاى پيكر شگفت انسانى به صُنعى آن چنان شايسته و بايسته آراسته و پيراسته است كه اگر مثلاً به اندازه ى يك ميكرون ( micron ) خلل و انحراف و ناهنجارى در عدسه ى چشم پديد آيد، يا چشم از بينايى بماند و يا از درست بينى باز ايستد و كاژ گردد.
همان گونه كه قوه ى باصره براى انسان از جميع حواس پنج گانه ى ظاهر، الزم و اوجب است و جهاز چشم مر او را آلت است و به تعبير لطيف على بن ربن طبرى در «فردوس الحكمة»:
«إنّ‌ العَيْنَينِ‌ سراجا البَدن.»
يعنى: دو چشم دو چراغ بدن‌اند. و به واسطه ى شرافتى كه چشم راست، ايزد تعالى مقرّ و جايگاه آن را در بالاى اندام انسان قرار داد تا بر اطراف و اكنافش مشرف باشد و درست ديده بانى كند و انسان را از سقوط‍‌ در مغاك ها و وقوع در پرتگاه ها و مانند
آن ها حفظ‍‌ نمايد، و از عثور بر شجر و حجر و برخورد بر اين و آن باز دارد، و نيز او را در محفظه‌اى چند مقرّر داشت كه از آفات وقايع و حوادث محفوظ‍‌ بماند، و غشاء مُقله را به سان شيشه‌اى كه روى جعبه ى ساعت تعبيه كنند محيط‍‌ گردانيده، و ابروان را حافظ‍‌ و جَفْنَين - يعنى دو پلك - را به جهت آن حاجب قرار داد كه همچو سرپوش در فوق و تحت مقله قرار گرفته‌اند تا در زمان حاجت باز و در غير ضرورت و لزوم بسته گشته چشم را از عاهات و عوارض و آسيب ها مصون دارند.
همچنين چشم پزشك بايد كسى باشد كه به قاعده ى علم تشريح از تركيب اعصاب و عضلات و ترتيب اغشيه و رطوبات و طبقات آن ها به خوبى بصيرت داشته باشد تا بداند علت ساريه ى عضو در كدامين جزء است و باعث حدوث و موجب زوال اين چيست كه طريقه ى ازالت علّت و اعادت صحّت را دريابد و متصدى معالجه ى آن عضو شريف گردد؛ وگرنه آيه ى (لَطَمَسْنٰا عَلىٰ‌ أَعْيُنِهِمْ‌) را بر بيمار بيچاره بايد تلاوت كرد.
على بن عيسى كحّال، چشم پزشكى چيره‌دست و چشم‌گير بوده است. وى از دانشمندان بنام معاصر شيخ رئيس ابوعلى سينا بوده است، بلكه بيست و هفت سال پيش از وفات شيخ وفات كرده است. كتاب بسيار گران قدرش به نام «تذكرة الكحّالين»، موضوع آن چشم است و مسائل آن وصف چشم و بحث از عوارض و علاج آن است.

اين كتاب مستطاب سه مقالت است و هر مقالت آن چند باب. از باب ششم تا باب بيستم مقالت نخستين آن در تشريح جهاز چشم و بيان طبقات و رطوبات آن است كه موجب شگفتى هر بخرد سخن شناس است.

باب ششم آن در تشريح طبقات هفت گانه ى چشم به نام هاى صُلبيّه، مشيميّه، شبكيّه، عنكبوتيّه، عنبيّه، قرنيّه و ملتحمه‌اند كه اين طبقات هفت گانه ى چشم از ديرباز در نظم و نثر ارباب قلم مشاهده مى‌شود. مثلاً حافظ‍‌ شيرين سخن گويد:

اشك حرم نشين نهان خانه ى مرا / زان سوى هفت پرده به بازارمى‌كشى

و در «ديوان» اين كم ترين آمده است:

ز هفتم آسمان غيب بى عيب خدا بينم / گهرها ريخت كامروزم بشد هر دانه خرمن ها
كتاب «تذكرة الكحّالين» به قطع وزيرى در ۳۸۶ صفحه در سنه ي۱۳۸۳ه. در حيدرآباد دكن به طبع رسيده است.
قديم ترين كتاب در چشم پزشكى كه اكنون در دست است كتاب نفيس «العشر مقالات فى العين» تأليف حنين بن اسحاق عبادى متوفاى ۲۶۴ه. است، كه قريب به دو قرن قبل از شيخ رئيس مى‌زيست.

اين كتاب بسيار مغتنم را دكتر ماكس مايرهوف به انگليسى ترجمه كرده است كه اصل و ترجمه با مقدمه‌اى بسيار سودمند در معرفى چند رساله و كتاب قدما در طبّ‌ العيون - يعنى چشم پزشكى - در سنه ى ۱۹۲۷م. بسيار مرغوب و مطلوب به طبع رسيده است. در سر آغاز اين كتاب شريف در تشريح چشم خوب بحث كرده است.

همچنين بعد از حنين، شاگردش على بن سهل بن ربن طبرى در باب اوّل مقاله ى سوم كتاب «فردوس الحكمة» در تشريح عين وارد شده است.
بعد از على بن ربن طبرى، شاگرد وى محمد بن زكرياى رازى متوفاى حوالى ۳۲۰ه. در كتاب عظيم الشأن «الحاوى فى الطب» تشريح عين و مطلق تشريح را عنوان فرموده است.

حاجى خليفه چلبى در «كشف‌الظنون» آورده است كه:
«كتب التشريح أكثر من أن تحصي.»
يعنى كتاب هايى كه در تشريح نوشته‌اند بيش از آن اند كه به شماره درآيند. تاريخ وفات چلبى صاحب «كشف‌الظنون» سنه ى ۱۰۶۸ه. است كه قريب به چهار قرن پيش از اين مى‌زيست.
آرى، بسيارى از دانشمندان پيشين را كتب ويژه در علم تشريح و شروح آن ها مانند شرح ابوالحسن على بن نفيس ابى الحزم القرشى متوفاى ۶۸۷ه. بر تشريح «قانون» بوعلى سيناست.
👍1
علاوه آن كه در كتب طب نيز - مانند «كامل الصناعه»ى على بن عباس اهوازى متوفاى ۳۸۴ ه. كه از نفايس كتب طبّيه است و «حاوى» رازى و «قانون» ابن سينا و «العمدة فى الجراحة» تأليف ابوالفرج متوفاى ۶۸۵ ه. و «ذخيره ى خوارزمشاهى» - فصولى در تشريح تحرير كرده‌اند.

كتبى را كه نام برده‌ايم در تصرّف داريم و در آن ها كار كرده‌ايم، مزيداً آن چه از كتب و رسائلى كه در «طبقات الأطباء» تأليف ابن أبى أصيبعه و در «مطرح‌الأنظار فى تراجم أطباء الأمصار» تأليف عبدالحسين طبيب تبريزى و كتب تراجم ديگر نام برده شده‌اند.

غرض اين كه آن همه نُسخ كتب و رسائل كه در تشريح و طب به يادگار مانده‌اند از معرفت پزشكان پيشين و ديرين اسلامى و غير اسلامى و از اهتمام تام آن دانشمندان نستوه در پيشرفت و ارج به طب و تشريح حكايت مى‌كنند.

تنى چند از دانشمندان متأخر ما نيز كتب بسيار سودمند در تشريح نوشته‌اند؛ از
قبيل كتاب «تشريح البشر» تأليف محمد بن عبدالصبور خويى، كتاب «جواهر التشريح» تأليف على بن زين العابدين همدانى و كتاب «خلاصة الحكمة» و كتاب «مجمع الجوامع» تأليف مير محمدحسين عقيلى علوى كه هر يك، از پزشكان نامور بوده‌اند و كتب ياد شده به زيور طبع به صورت چاپ سنگى و هيأت رحلى آراسته شده‌اند.


بسيار شايسته است كه به گونه ى نمونه، برخى از گفتار سودمندشان را به مناسبت موضوع رساله در پيرامون تشريح نقل كنيم:
«تشريح در لغت به معناى اظهار، كشف و تبيين شيء است و به اصطلاح، عبارت از علمى است كه شناخته مى‌شود به آن حقيقت اعضا از روى كمّيت، كيفيّت و وضع يعنى تعداد و صور اشكال و موقع و نسبت آن ها با هم از قُرب و بُعد و مشاركت و محاذات و غيرها.

و فايده ى علم تشريح بَيّن و بديهى است كه طبيب محتاج بدان است كه تا او را معرفت - كما ينبغى - حاصل نشود بحث او از عوارض ذاتيه ى آن كه موضوع آن است آسان نخواهد بود.
👍2
انتفاع طبيب به اين فن از جهت عمل اين كه بشناسد مواضع اعضا را تا آن كه تواند ادويه ى موضعيّه را هر يك به جاى لايق خود وضع كند تا آن كه به زودى اثر ادويه به عضو مأوف مخصوص برسد و نفع آن به اسرع زمانى ظاهر گردد و خطا و خطر واقع نشود.

ديگر اين كه بشناسد مبادى شعب اعصاب، عروق، مفاصل و استخوان ها را تا آن كه تواند ادويه را بر مبادى آن ها استعمال كند تا انتفاع آن ها به زودى ظاهر شود كه چون مبادى اصلاح يافتند بواقى كه فروع آن اند بالتبع اصلاح مى‌يابند.

ديگر اين كه بشناسد هيأت اعضاى مفاصل را كه اگر از جاى خود به دَر روند، به جاى خود تواند آورد، و هر آفتى كه به هر يك برسد به حدّ لايق آن تواند اصلاح نمود.

ديگر اين كه بشناسد اوضاع اعضا و مواضع آن ها را بعضى نسبت به بعضى تا آن كه در هنگام عمل آفتى به اعضاى ديگر مانند الياف، عضلات، اعصاب،
عروق و غيرها نرسد...»

ولكن آن چه را كه اين بزرگواران به فارسى در كتب تشريح ياد شده آورده‌اند در حقيقت ترجمه و تفصيل عبارات علّامه شمس‌الدين محمد بن محمود آملى شارح كليات «قانون» و صاحب «نفائس‌الفنون» از دانشمندان بزرگ قرن هشتم هجرى است، چنان كه در آغاز «شرح تشريح قانون» گويد:
«أقول: و أنا العبد الضعيف محمد بن محمود الآملى: إنّ‌ علم التشريح من معظم أركان الطب إذ به يحصل الاطّلاع علي تركيب البنية و غوامض الحكمة و الطبيب ينتفع به من وجوه؛ الأوّل من معرفة جواهر الأعضاء و أجزائها...»

البته جاى انكار نيست كه علم تشريح و طبّ‌ مانند بسيارى از شُعَب علوم و فنون، سال به سال بلكه ماه به ماه و روز به روز در ترقّى و تكامل‌اند.

مثلاً جناب شيخ الرئيس در «قانون» در عمل جراحى كليه ى سنگ گرفته گويد:
«و قد يتصدّي قوم لإخراجها، - يعنى اخراج حصات كه سنگ كليه باشد - من الخاصرة و من الظّهر و هو خطرٌ عظيمٌ‌ و فعل من لايعقل له.»
و امروز عمل شديدتر از آن مى‌كنند و كليه را مى‌گيرند و كليه ى ديگر را پيوند مى‌دهند و هيچ خطرى روى نمى‌آورد، و فعل آن هم فعل عاقل بدان است نه فعل من لايعقل له (در اين جا مسئله‌اى فقهى روى آورد كه گفته آيد).
👍1
و نيز جناب بوعلى در «قانون» در بيمارى سرطان گويد كه سرطان را مجروح نكنند كه قطع عضو سرطان گرفته موجب زيادتى شرّ مى‌شود و در عضو ديگر پديد مى‌آيد ، كه اين دستور هنوز تا امروز در حدّى به قوّت خود باقى است.

يكى از شگفتى هاى بسيار چشم گير جناب استادم حضرت علّامه ذوالفنون آية‌الله حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى رضوان الله تعالى عليه در اثناى تدريس، موضوع بيهوش كردن بيمار و به هوش آمدن آن بود كه در كتب قدما و عمل جراحى آنان سابقه ندارد.

ولكن بايد انصاف داد كه دانشمندان پيشين را در ترقّى و تكامل علوم، حقّى عظيم و اهمّيتى بسزاست؛ چه هر سابقى مُعِدّ و كارگشاى لاحق در رشته‌هاى علوم است و در حقيقت اساس و پايه ى طب امروز همان طب ديروزى است؛ همانند سائر علوم از رياضى، هيئت و غيرهما.
👍1
به ويژه پيشينيان را در اهتمام به گياه شناسى و بيان خواص آن ها، تعريف ضارّ و نافع اغذيه و درمان به ادويه ى گياهى، و پشتكار به فنون تجربى در معرفت به فوائد و منافع اشيا مطلقاً اعم از معدنى، نباتى، حيوانى و نظائر امور ياد شده، ايثار و جان نثارى و از خودگذشتگى شگفت است كه همواره بشر مديون خدمت هاى علمى آن بزرگواران است، چنان كه «صيدنه»ى ابوريحان بيرونى، «ذخيره ى خوارزمشاهى»، «جامع ابن بيطار» «عشّاب» اندلسى، «تذكره»ى داوود انطاكى، «تحفه ى حكيم مؤمن»، «مخزن الأدويه»ى محمد حسين عقيلى علوى و ده ها كتاب ديگر در موضوعات ياد شده گواه اند.

شيخ رئيس رحمة الله عليه در چند جاى طبيعيات «شفا» به ويژه در نبات و حيوان آن سخن از تجربه به ميان آورده است. تجربه در لسان دانشمندان ستوده شده است؛ بدين لحاظ‍‌ كه بسيارى از داروها، درمان ها و پديده‌هاى علمى از تجربه به دست آمده است.
👍1
در فصل دوم مقاله ى هشتم حيوان «شفا» گويد:
«و قد حَكي لى شيخٌ‌ مِمَّن كانَ‌ يُحِبُّ‌ الصّيدَ و كان مِن الثِّقاتِ‌ أنّه عايَنَ‌ الحُباري تُقاتلُ‌ الأفعى و تَنهزمُ‌ عنه إلي بَقْلَةٍ‌ تتناولُ‌ مِنها ثمّ‌ تَعود و لايزالُ‌ ذلك دَأبها و أنّ‌ هذا الشيخَ‌ قد كان قاعداً عندَ مَصيدَتِهِ‌ فى كِنٍّ‌ غائرٍ فعلَ‌ القَنَصةِ‌ و كانت البَقْلَةُ‌ قريبةً‌
مِن مَسكنِهِ‌ فلمّا اشتغلتِ‌ الحُباري بالأفعى قَلَعَ‌ البَقْلَةَ‌ فعادتِ‌ الحُباري إلي مَنْبَتِها فَفَقَدتْها و أخَذَتْ‌ تَدُور حَولَ‌ مَنْبَتِها دَوَراناً مُتتابعاً حتّي خَرَّتْ‌ ميتَةً‌ فَعَلِم الشيخُ‌ أنّها كانت تَتَعالجُ‌ بِأكْلها مِن اللَّسعَةِ‌ و لمّا شرحَ‌ لى لَوْنَ‌ البَقْلَة و شَكْلها خَمَّنْتُ‌ أنَّها الخَسَّ‌ البَرِّىُ‌.»
ترجمه: حُبارى به ضم اول و الف مقصوره، پرنده‌اى است آبى از جنس مرغابى شبيه به مرغ خانگى كه آن را به فارسى شوات به فتح اوّل گويند. و قنصه جمع قانص به معناى شكارچى است، مثل طالب و طلبه. خس، كاهو را گويند و خس برّى، كاهوى بيابانى است در مقابل كاهوى بستانى، و مى‌دانيم كه كاهوى بستانى منوّم است و اندكى تلخى دارد، كاهوى برّى از آن تلخ تر و منوّم تر است.

يعنى: پيرمردى دوست دار شكار كه بدو اعتماد داشتم برايم حكايت كرد كه به عيان ديده است شوات با افعى به جنگ افتاد و تا از افعى آسيب مى‌ديد و شكست مى‌خورد به گياهى روى مى‌آورد و از آن گياه مى‌خورد و سپس به سوى افعى بر مى‌گشت (كه گويا آشيانه ى شوات در آن جا بود و جوجگانش در آشيانه) و همواره بر اين سان بود و آن پيرمرد در شكارگاه خود در پوششى چنان كه كار شكارچيان است پنهان بود و آن گياه نزديك جايگاهش رسته بود. پس گاهى كه شوات با افعى سرگرم به جنگ بود پيرمرد آن گياه را بركند. پس چون شوات به رستن گاه آن گياه برگشت آن را نيافت و شروع كرد به گرد رستن گاه آن پيوسته دور زدن تا اين كه افتاد و مرد. پس آن مرد فهميد كه شوات خود را به خوردن آن گياه درمان مى‌كرد و از زهر افعى نجات مى‌يافت (كه گويى افعى دشمن جوجگان شوات است و شوات براى روز مبادا آشيانه‌اش را در نزديك چنان گياهى مى‌سازد).
شيخ رئيس گويد: چون آن پيرمرد رنگ و شكل آن گياه را برايم حكايت كرد، تخمين زدم كه بايد آن گياه كاهوى برى بوده باشد.

غرض اين كه شيخ رئيس رضوان الله تعالى عليه واقعه‌اى تجربى را كه بيانگر يك حقيقت و واقعيت درمانى است چنان اهميت مى‌دهد كه او را در متن كتاب عظيم الشأن
«شفا» نقل مى‌كند تا دانسته شود كه در تأليف كتب طبّ‌ و يافتن خواص اشيا تا چه پايه اهتمام و اعتنا داشته‌اند و مقدمات پيشرفت را براى ديگران فراهم كرده‌اند. و از اين گونه وقايع تجربى در كتب مربوطه بسيار حكايت شده است.
هيچ گاه انسان از تحصيل معارف فارغ نبوده است و همواره در كار كاوش، پژوهش و بينش بوده و هست. به قول متين شيخ بزرگوار ابن سينا در «تعليقات»:
«النفس الإنسانية مطبوعة علي أن تشعر بالموجودات.»
يعنى: انسان بر پى بردن به هستى ها سرشته شده است كه موشكافى كند تا به تار و پود و نهان و آشكار هر چيز آگاه شود، و به فرموده ى ديگرش در آغاز شناختن قياس «دانشنامه ى علايى»:
«به هر نادانسته راهى است كه به وى دانسته شود.»
از آن جمله انسان همواره در راه چاره ى بيمارى ها و در انديشه و كار يافتن درمان ها كه بخش بسيار بزرگ آن وابسته به علم آناتومى است، بوده و هست و مى‌داند كه هر دردى را درمانى است.
به فرموده ى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :
«تَداوَوْا فإنّ‌ الذى أنزل الداءَ أنزل الدواءَ.»
و نيز فرموده است:
«ما أنزلَ‌ اللهُ‌ من داءٍ إلّا أنزل لَهُ‌ شفاءً.»
و همچنين از امام صادق عليه السلام است كه:
«ما خَلق اللهُ‌ داءً إلّا جعلَ‌ لَهُ‌ دواءً.»
به مناسبت روى داد بحث، خيلى به اختصار از تاريخ تشريح مستفاد از دو كتاب مستطاب «جواهر التشريح» و «تشريح البشر» كه پيشترك از آن ها نام برده‌ايم و نيز از تاريخ طبّ‌ مستفاد از كتاب گران قدر «پزشكى نامه» تأليف مُنيف مرحوم ميرزا على اكبر طبيب كرمانى كه حاكى شمّه‌اى از خدمات ارزنده ى پيشينيان در تشريح و طب‌اند، چند سطرى مى‌نگاريم:
پيشينيان از تشريح حيوانات و به خصوص از تشريح ميمون در كالبدشناسى انسان، راهى مى‌يافتند و آشنايى به دست مى‌آوردند.

اقدمين از ملت يهود و غيره كه اغلب شكافتن بدن انسان و حيوان در مذهب شان نهى شده بود، از ذبح حيوانات براى غذا و قربانى كردن، معرفتى به اشكال اعضا و هيآت آن ها تحصيل كرده بودند.
اول ملتى از قدما كه به علم شريف تشريح اعتنا كرده بود حكماى اصطخر فارس بودند و پس از آن ها اطبّاى مصر كه به تكميل صنعت حفظ‍‌ اجساد موتى و ذخيره كردن و تازه و خوب نگاه داشتن آن ها بيش تر از شفاى مَرضى اهتمام داشتند. لذا در شكافتن بدن انسان ها و موميايى كردن آن ها به مطالبى تشريحى دست يافتند.
بعد از آن ها يونانيان در اين علم شريف بيش تر دقت و اعتناى زياد كردند، ليكن چون تشريح انسان در مذهب شان نهى شده بود و محرّم بود، هر چه امتحان و تحقيق مى‌كردند در حيوانات بود؛ حتّى اين كه ذى مقراطيس (ديموكريت) حكيم، استاد بقراط‍‌ غالباً اوقات خود را در بيابان ها و جاى هاى خلوت و جنگل ها به سر مى‌برد و به عمل تشريح اشتغال داشت.
عوام‌الناس او را مجنون مى‌خواندند. بقراط‍‌ تجسس كرده معلوم نمود كه خلوتى مى‌جسته است كه حيوانى به دست آورده تشريح كند، به مردم خبر داد كه اين نه مجنون است، عاشق علم است و به تكميل تشريح مى‌كوشد.
ارسطاطاليس استاد اسكندر كه تخميناً هزار سال قبل از بعثت حضرت ختمى مآب صلى الله عليه و آله و سلم مى‌زيست، اول كسى است كه حيوانات زنده را تشريح كرد و از مشابهت و مقايست حيوانات به انسان، بعض مطالب، تعريف و بيانات در علم تشريح نوشت. و در رأى بقراط‍‌ كه پيش از وى بود و مى‌پنداشت اوعيه ى دمويّه از دماغ رسته‌اند، طعن مى‌زد كه اين اوعيه از قلب رسته‌اند نه از دماغ؛ يعنى مَنبت اوعيه، خون قلب است نه دماغ.
در «تاريخ تشريح» آورده‌اند كه بقراط‍‌ و شاگرد وى «اِسْكليپياذ» در علم تشريح چندان كامل و متين نبوده‌اند و تنها تشريح عظام و مواضع احشا را مى‌دانستند؛ اما شرايين را از اورده و اعصاب را از اوتار تميز نمى‌دانند.
آورده‌اند اول كسى كه اجساد آدمى را تشريح كرد و كالبد انسان را شكافت دو نفر به نام «ارازيسطِراطوس» و «ايروفيل» كه هروفيل نيز گويند، بوده‌اند.
اوّلى پسر كوچك ارسطاطاليس بوده است و دومى حكيمى بود در مدينه ى كرتاچنس. اين دو شخص نامور پس از مدّتى كه به تحصيل علوم به خصوص طبّ‌ و شُعَب آن مشغول بودند به ديار مصريه سفر كردند و در اسكندريه ماندند و در مدرسه ى اسكندريه كه بانى آن «الابطلوميون» بوده است تشريح انسان مى‌كردند، مردم را صنعت طبّ‌ مى آموختند و در آن جا از معلمين بسيار معروف شدند. پس از آن علم تشريح در اسكندريه متداول شد.
بعد از آن در مدت ما بين اين دو شخص و جالينوس كه در حدود پانصد سال بوده است، علم تشريح ترقّى نيافت و بر يك حالت بماند تا آن كه بيش از چهارصد سال قبل از هجرت حضرت خاتم انبيا صلى الله عليه و آله و سلم جالينوس ظاهر شد، مدرسه ى جديدى براى تشريح بنا كرد و در آن علم تشريح تحصيل مى‌شد. جالينوس بهتر از جميع متقدمين در اين علم تعمّق كرد چنان كه بزرگ ترين مشرّحين قدما شد و عصر او، عصر دوم ترقّى تشريح خوانده مى‌شود.
جالينوس ثابت كرده است كه شرايين مادام الحيات پر از خون‌اند و ابداً هوا در جوف آن ها نيست. و بدين نظر صحيح بر «ارازيسطراطوس» كه بر آن شده بود كه شريان ها پر از خون نيستند، هوا هم در آن ها هست، طعن مى‌زد، چنان كه بر برخى از آراى ديگر وى.
كتابى را كه جالينوس در علم تشريح تصنيف كرده است بيش تر از هزار سال در ميان اطبّا متداول و معتبر بوده است و درباره ى زمان بعد از جالينوس مؤلف «جواهرالتشريح» و همانند آن مؤلف «تشريح البشر» كه پيش تر از آن ها ياد كرده‌ايم چنين گفته‌اند:
«بعد از جالينوس اين علم به همين حالت ماند و در بلاد مصريه باز تحصيل تشريح مى‌كردند. اعراب به خصوص حكماى كبارى از آن ها كه در اسپانيول بودند، اگرچه ظاهراً اجتناب از تشريح داشتند، از بابت اين كه در جراحى زياد ماهر بودند معلوم بود كه تشريح كرده بودند و مى‌كردند تا اين كه عمر بن الخطاب كتاب خانه ى اسكندريه را كه از مبدأ خلقت آدم تا آن زمان آن چه كتاب از هر علم تأليف شده بود به سعى زياد جمع كرده بودند كه مثل آن إلى الآن ممكن نشده است، به آتش هواى خود سوزانيد ، كتب تشريحيّه كه از اول انكشاف تشريح تا آن وقت مانده بود تماماً را بسوخت و از تشريح نهى نمود. معلمين به بلاد مغرب رفتند علم تشريح مهجور و متروك شد.
پس از چندى اعراب كتب جالينوس را به دست آورده علاوه بر غلط‍‌ هايى كه داشت ، چون در ترجمه ى يونانى چندان ماهر نبودند، غلطات زياد ديگر بر آن افزودند و مدتى در ميان آن ها متداول بوده و هست تا اين كه آفتاب علم از افق مغرب طلوع كرده پس از چندى به نصف النهار تحقيق و تدقيق رسيده كه اكنون اين علم رزين در آن سرزمين « كالشمس فى وسط‍‌ السماء » واضح و منكشف شده است، بيش تر از شش صد سال قبل از اين كه ابتداى هنگام سوم ترقى تشريح است «ماندينبى» معلم در مدرسه بولنى
ايطاليا در حضور شاگردهاى خود انسان تشريح مى‌كرد. كتابى تصنيف كرد كه مدتى در ميان اطبا متداول بود. با كمال احتياط‍‌ بسيارى از غلط‍‌ هاى جالينوس را تصحيح كرد. تا اين كه «وسل ايطاليايى» ظاهر شد در پاداوى ايطاليا انكشافات جديده در تشريح كرده بدون خوف، غلط‍‌ هاى جالينوس را واضح كرد. جهّال و حاسدين از اطبا بر او شوريدند. از خوف آن ها از مدرسه پس از آن از شهر خارج شده به كشتى رفت. از قضا كشتى او طوفانى گشته در دريا هلاك شد. كتابى كه نقشه‌هاى تشريحى زيادى داشت تأليف كرده ناتمام مانده بود. شاگردهاى كافى قابلى داشت آن را به اتمام رسانيدند كه هنوز هم در دست است. و همچنين از آن وقت تا به حال معلمين بى شمارى آمده تشريح كرده، اسامى بعض آن ها را كه مشهورترند ذكر مى‌كنيم.

«اُوسْتاش»، «فِلوُبْيُوس» و «آنكرآسْياس» و «فارُول» و غيرهم كه بعضى در تشريح دماغ و بعضى در احشا و سائر اعضا مسائل مهمه منكشف كردند. «وِزال»، «سِرْوِه» و «سِرزال‌پَن» هر يك قسمتى از دَوَران خون را دانستند. «فابْريز» كه معلم «هَرْوِه» بود، در سنه ى ۱۵۷۴ عيسوى مطابق سنه ى ۹۷۷ هجرى ولوول داخل وريدها را پيدا كرد. ولى هنوز نتيجه‌اى را كه دَوَران خون باشد نمى‌دانستند تا اين كه در سنه ى ۱۶۱۹ عيسوى مطابق سنه ى ۱۰۲۶ هجرى «هَروه» معلم انگليسى حكيم باشى «شارل» اول پادشاه انگليس دَوَران خون را منكشف كرد. نه سال بعد از او «آزِلّى» عروق كيلوسى را شناخت. بيست‌وشش سال بعد از او «پكه» مخزن، مجمع الكيلوس و مجراى صدرى را يافت. چهار سال بعد از او «بارتُلَن» معلم مدرسه ى پاويا، عروق لمفاتيكى را ظاهر ساخت. بنابراين پس از قرن شانزدهم عيسوى شروع به شناختن اجزاى دَوَران خون شد. در وسط‍‌ قرن هفدهم «هَروه» آن را آشكار كرد. در اواخر قرن هفدهم و اوائل قرن هيجدهم تكميل شد، چنان كه معروف است هيچ وقت مثل از اواسط‍‌ قرن شانزدهم إلى اواخر قرن هفدهم انكشافات عمده در تشريح نشده است.
«وينْزِلّو» و «مُرْكانيئى» و «ويلّيسْ‌» و «ويُوسَنْس» و «استينو» و «حالِرْ» و
«سبْتيه» و «دِسُول» هر يك مطالب جديده يافته‌اند.
و از متأخرين قريب به عصر ما «بِيِّه»، «پايل»، «اِسپلَند ثانى»، «سِمِرَنگ» و «شُسيه»، «اِسْكارْپا»، «بيشا» و «مِكِلْ‌»، «ژُولْ‌ كُلوكه» و «بُطال» و «دوماسْ‌» و «دوپويْترَنْ‌» و امثال آن ها كه همه مستغنى از تمجيدند مطالب عاليه فهميدند.
معاصرين پيش تر از پيشينيان‌اند از مشاهير آن ها «كُل دُبِرْنارْد»، «ساپه»، «بِرُكا»، «رُبَنْ‌»، «شارْكو»، «وولپِيان»، «ريشِه» و غيرهم‌اند كه هر يك مساعى جميله كرده انكشافات مفيده نموده در تشريح ذره بينى ترقى بسيار كرده‌اند و به همين طور در سائر ممالك اروپا كه ذكر آن ها موجب اطناب است. در همين قرن زياد در تشريح پيش رفته‌اند به خصوص در آلمانى كه در كليه ى تشريح به خصوص در تشريح ذره بينى، فوق العاده جهد كرده‌اند.
اعتقاد بعضى اين است كه در اين فن در اول درجه واقع‌اند و إلى الآن كسى به درجه ى آن ها ترقى نكرده است.»
اين بود شمه‌اى از تاريخ تشريح كه از مآخذ ياد شده به اختصار نقل كرده‌ايم. بسيار شايسته بود كه حروف لاتين هر اسم با آن نوشته شود تا تلفظ‍‌ آن به درستى و آسانى صورت گيرد؛ چه اين كه در هر زبان لغت بيگانه به صورت هايى در مى‌آيد؛ مثلاً عرب در تصرف لغت بيگانه گويد: عجمىُّ‌ فَالعَبْ‌ بِهِ‌ ما شِئْتَ‌ ، يعنى: واژه ى بيگانه است، هرگونه مى‌خواهى بدان بازى كن. چنان كه «هَروه» در «تشريح البشر» به صورت «اَرْوى» در آمده است و «هرفيل» به صورت «ايروفيل»، «هَروِه» لاتين آن بدين وجه است ( Harvey. ) در صفحه ى ۷۹۵ جلد پنجم «گراندلاروس» بيوگرافى وى مذكور است و در آن جا بدين عبارت ستوده شده است:
Harvey Sest Immortalis
e Par La De couverte De La circulation Du Sanq ۱۷۲ يعنى: هروه جاويد است؛ زيرا كه كاشف دَوَران خون است.
ولكن چون اين گونه مقالات و مباحث، خواصّ‌ را به كار آيد كه به تلفظ‍‌ اسامى و بيوگرافى دانشمندان ياد شده به خوبى آگاه اند بدانچه نگاشته آمده اكتفا شده است، جز اين كه طبيب هروى (محمد بن يوسف) در كتاب بسيار مفيد «بحر الجواهر» در لغت طبّ‌، از جالينوس ياد شده چند سطرى ذكر كرده است كه هم طبيب را به كار
آيد و هم ديگران را نقل آن - هر چند كه خارج از موضوع مقاله و جمله ى معترضه است - مغتنم مى‌دانيم:
«جالينوس از جمله هشت طبيب كه مرجع و مآب و رؤوس ارباب صناعت طبّ‌ بودند يكى او بود. وى ختم اطباى كبار بود و در علم طبّ‌ چهار صد كتاب تصنيف كرد. و زنى را كه در علم طبّ‌ مهارتى داشت خصوصاً در معالجه ى زنان دريافت و از او ادويه ى بسيار قليل الوجود به دست آورد و بعد از آن به جانب مصر سفر كرد و مدتى از براى تحصيل عقاقير در آن جا اقامت كرد.
از سخنان اوست: شرف نفس انسان را بدان توان شناخت كه از ملابست اعمال دون و مزاولت امور حقير اجتناب نمايد و پيوسته خاطر وى به عظائم امور مقصور باشد.
و چنين استماع افتاده كه وى را در آخر عمر اسهالى شد و مدتى مديد هر چند در معالجت خود جدّ و جهد كرد آن مرض بيش تر مى‌شد. مردم طعن بسيار مى‌كردند كه با وجود كمال در معالجت امراض، خصوصاً در اين مرض عجب درمانده است.

آخرالامر از طعن مردم به تنگ آمد و ايشان را بخواند و فرمود كه خمى بيارند و پر آب كنند و اندك داروى بر آن آب زد. و بعد از آن فرمود تا آن را بشكستند. آن آب بسته شده بود. فرمود كه از اين دارو بسيار خورده‌ام اصلاً نفع نكرد. بدانيد كه علم و تجربه در حين قضاى حق تعالى به امرى هيچ نفع نمى‌دهد.»
امّا سير تاريخ طبّ‌ نقل به اختصار از كتاب «پزشكى نامه» ياد شده اين كه:
«طبّ‌ به معناى پزشكى و داروى جسم و روح و درمان هر دو است و در اصطلاح پزشكان، علمى را گويند كه به واسطه ى آن صحّت و اعتلال ابدان بشرى شناخته مى‌شود، و غرض از آن حفظ‍‌ صحّت است در صورتى كه
حاصل بود و استرداد آن هرگاه زائل شده باشد.»
در ابتداى تمدن در ميان نوع انسانى آن چه در دست مردم بود مأخوذ از استقرا و تجارب بود.
اوّل گروهى كه شروع در اين علم كردند اهالى شهر بابل بودند، و آن نخست شهرى است كه روى زمين پس از طوفان نوح بر پا شده است. دأب آنان بر اين بود كه بيمارها را در گذرگاه‌هاى مشهور شهر مى آوردند و نگاه مى‌داشتند تا در مداواى آن ها از عابرين - كه يا خودشان به آن درد مبتلا شده‌اند و تجربه‌اى حاصل كرده‌اند و شفا يافته‌اند و يا از ديگرى كه مبتلا شده بود و آگاهى حاصل كرده بودند - كسب استفاده كنند و آن چه را كه در اين راه تحصيل مى كردند، به خصوص اسامى دواهاى حتمى‌الأثر و طريق استعمال آن ها را بر الواح مى‌نوشتند و ضبط‍‌ مى‌كردند و بسيارى از مردم ديگر مانند مصرى ها به بابلى ها اقتدا مى‌كردند.
در سال ۱۵۶۴ قبل از ميلاد اخراج دَمْ‌ از عروق به واسطه ى فصد معمول شد و در سال ۱۵۰۴ق.م. استعمال مقيّئ و در سال ۱۴۹۴ق.م. استعمال ضمادات متداول شد.
و در ميان عبرى ها و بنى اسرائيل حضرت سليمان پيغمبر عليه السلام كه بعد از پدرش حضرت داود نبى عليه السلام در سال ۱۰۱۴ قبل از ميلاد بر تخت نبوت جلوس كرد، اول كسى است كه در خواص نباتات و حيوانات سخن رانده است.
و گروه آسينه در ۲۰۰ سال قبل از ميلاد مشغول به تعليم و تعلّم علم طبّ‌ بودند و از قوه ى مولّده ى نباتات و جمادات گفت وگو مى‌كردند.

در يونان بنى اقليموس كه قبل از بقراط‍‌ بودند خلفاً عن سلفٍ‌ مشغول به تداوى امراض بودند. اين طائفه علم را از شخصى موسوم به «اِسْكولاپ» پسر «آپولون» أخذ كرده بودند و اسكولاپ از شخص ديگرى مسمّا به «شيرون قنطورى» آموخته بود، تا آن كه در ۴۶۰ سال قبل از ميلاد بقراط‍‌ در يونان ظاهر شد و كتبى چند در اين صناعت نوشت.

و چون اين دانشمند بزرگوار نخست كسى است كه تجربياتى را كه در دست مردم بود ضبط‍‌ نموده و مدوّن كرد و بعضى قواعد اساسى در نظر به احوال مرضى و تجربيات اختراع كرد و بيمارستان هاى چند مرتب ساخت، لهذا اختراع طبّ‌ را به او نسبت مى‌دهند و او را أب الأطبّاء و إمام الأطبّاء مى‌نامند.
در سال ۳۸۴ قبل از ميلاد فيلسوف بزرگ ارسطاطاليس كه معلم اسكندر مقدونى بود ظاهر شد و شروع در تشريح حيوانات و فحص از طبايع و خصوصيات او كرد. و نيز ثابت كرد كه توليد اصوات به واسطه ى تموّج هواست. و ثقل هوا را او معين كرد.

در سال ۱۵۰ بعد از ميلاد جالينوس ظاهر شد، و دائره ى طبّ‌ را وسعت داده است و كتبى چند در طبّ‌ تصنيف كرد، و در همين زمان نيز «روفس» و بعضى ديگر ظاهر شدند و دائره ى طب را وسعت دادند.

در زمان قياصره ى روم تا زمان ملوك بنى‌عباسى، اطباى بزرگ ظاهر شدند، چنان كه در مائه ى پنجم بعد از ميلاد «ثيودورس برسيان» چهار مجلد كتاب به زبان يونانى در طبّ‌ تصنيف كرد؛ جلد اوّل در ادويه ى مسهله ى عامه، جلد دوم در معرفت امراض، جلد سوم در امراض مخصوصه به زن ها، جلد چهارم در مجرّبات طبيعيه. و اين مجلّدات را به زبان لاتينى ترجمه كرده‌اند.

و تقريباً پنجاه سال بعد از اين دانشمند «ابسيوس» نيز كتابى تأليف كرد و از جالينوس در اين كتاب پيروى كرد.
و از قدماى اطبّا بعد از بقراط‍‌ و جالينوس، «اسكندوترالى» است كه صاحب دو تأليف مشهور يكى در ادويه و ديگر رساله‌اى متعلق به دود احشاست. در اين كتاب جز تجربه و اختبار بر چيز ديگرى استدلال نكرده است.

و در مائه ى هفتم بعد از ميلاد «بولس» نام همه ى انواع مسائل طبّيه را تلخيص و جمع كرد و آن كتاب، به خصوص جزء هفتمش كه در تشريح است، مقبول عامه ى اطبّا گرديد، و از متقدمين اوّل كسى كه در فن ولادت گفت و گو كرده اين دانشمند است.

در زمان ملوك بنى اميه و بنى عباس بعضى از اطبّاى يهود و نصارا از قبيل جويه يهودى و بختيشوع نصرانى را استخدام كردند و ترويج اين فن شريف را مى‌كردند.

هارون رشيد و پسرش مأمون را در طلب علوم فلسفيه و طبّيه رغبتى تمام بود و مأمون را بيش تر، چنان كه از اطراف و اكناف عالم حكم به جمع‌آورى علما و اصحاب معارف را مى‌كرد، آن ها را بسيار گرامى مى‌داشت و كمال جدّ و جهد را در ترجمه ى كتب فلاسفه ى يونانى به زبان عربى داشت. و مترجمينى كه بر آن ها اعتماد بسيار مى‌كرد چهار نفر بودند: «حنين بن اسحاق عبادى»، «يعقوب بن اسحاق كندى»،
«ثابت بن قره حرانى» و «علم بن فرجان طبرى». و مؤلفات فيثاغورس، افلاطون، ارسطاطاليس، بقراط‍‌ و جالينوس را از زبان يونانى به زبان عربى ترجمه كردند
همچنين عبدالرحمن اموى ملقب به ناصر در اندلس نيز در ترجمه ى اين علوم به نهايت راغب بود.

در اين قرن فلاسفه ى بزرگ در اسلام ظاهر شدند كه از جمله ى آنان يعقوب بن اسحاق كِنْدى و ابونصر فارابى‌اند. فارابى، اصل وى تُرك و مولِدش فاراب و از اكابر فلاسفه ى مسلمين به شمار مى‌آيد و به تعبير ابن خلكان در «تاريخ»اش:
«و هو أكبر فلاسفة المسلمين و لم‌يكن فيهم من بلغ رتبته فى فنونه...»
فارابى در شهر دمشق در سال ۳۳۹ ه. وفات كرده است.
از جمله اطباى بزرگ يكى يوحنّا پسر ماسويه است كه طبيب مخصوص هارون رشيد بود و در نزد وى منزلتى تمام داشت. اين دانشمند داراى مؤلفات كثيره است، مانند: «كتاب برهان»، «كتاب بصيرت»، «كتاب حميات»، «كتاب فصد و حجامت»، «كتاب جذام»، «كتاب اغذيه»، «كتاب معده» و «كتاب ادويه ى مسهله». حنين بن اسحاق عبادى كه يكى از مترجمين اربعه ى ياد شده است، شاگرد يوحنّا بوده است و در نزد مأمون تقرّب زيادى داشت و داراى مؤلفاتى است، از قبيل: «كتاب اغذيه»، «كتاب تدبير ناقهين» و «كتاب ادويه ى مسهله»، و علاوه به طريق سؤال و جواب كتابى در فن نظرى و فن عملى طبّ‌ تأليف كرده معروف به «مسائل حنين».

يكى از شاگردان حنين خواهرزاده‌اش به نام «حبيش اعسم» برخى مطالب مهم بر كتاب «مسائل حنين» افزوده است.
شيخ عبدالرحمن نيشابورى كه از فحول اطبّاست، شرح مبسوطى در دو مجلد بر آن نوشته و از كتب عمده ى طب به شمار مى‌آيد. بالجمله پس از آن كه كتب بقراط‍‌ و جالينوس را ترجمه كردند، اطباى اسلام پيروى استنباطات اين دو دانشمند - يوحنّا و حنين - را كرده و مؤلفات بسيارى تاليف نمودند.

از جمله ى آنان محمد بن زكرياى رازى است كه طبّ‌ را از حكيم ابوالحسن بن زيد طبرى صاحب كتاب «فردوس‌الحكمة» أخذ كرده بود. رازى مطالب مهم كتب بقراط‍‌ و جالينوس را جمع كرده در قريب سى مجلّد آن ها را ايراد كرد و اسم آن را «حاوى كبير» گذاشت. از اين جهت است كه گفته‌اند: «علم طبّ‌ معدوم بود، بقراط‍‌ آن را ايجاد كرد؛ و مرده بود، جالينوس احيايش‌كرد؛ و متفرق بود، رازى جمعش نمود؛ و ناقص بود، شيخ رئيس ابوعلى سينا تكميلش كرد.»

محمد زكرياى رازى در سال ۳۲۰ هجرى پس از آن كه از دو ديده نابينا شده بود وفات كرد و در سبب كورى آن چنين نوشته‌اند كه در اثبات صناعت كيميا از براى اميرمنصور بن اميرنصر سامانى كتابى تأليف كرد. امير منصور فرمان داد آن چه را كه از براى اين ادعا از آلات، ادوات و غيرها لازم است جهت وى مهيا و حاضر كنند تا آن چه ادعا كرده و ضمانت كرده است به عمل بياورد.

و چون حكيم - أعنى محمد زكرياى رازى - عاجز شد، منصور گفت: گمان نمى‌كنم كه شخص حكيم به تخليد كذب در كتبى كه آن ها را به حكمت نسبت داده است راضى شود. پس فرمان داد تازيانه بر سر او زدند و نيز همان كتاب را به قدرى برسرش زدند تا پاره شده و به واسطه ى اين صدمه چشمش آب آورده و كور گرديد.

نگارنده حسن حسن‌زاده ى آملى گويد كه: شيخ رئيس ابوعلى سينا در آغاز، صنعت كيميا را انكار داشت، چنان كه در آخر فصل پنجم مقاله ى نخستين فن پنجم طبيعيات «شفا» به تفصيل صنعت كيميا را رد كرده است؛ ولكن بعد از آن به صحت صنعت كيميا اعتراف كرده و رساله‌اى در صحت آن به نام «حقائق الإشهاد» نوشته است و ما به طور مشروح در «شرح عيون مسائل نفس» به نام «سرح‌العيون فى شرح العيون» آن را عنوان كرده‌ايم.

دور نيست كه نحوه ى تدبير محمد زكرياى رازى در معالجت منصور بن نوح سامانى بدان تفصيل كه در مقاله ى مطبوع در كتاب شريف «اخلاق پزشكى» نقل كرده‌ايم، سبب چنان اهانت و جسارت منصور سامانى به جناب حكيم محمد زكرياى رازى شده باشد.
علم التشريح:

علم يبحث فيه عن أعضاء الإنسان و كيفيّة تركيبها. فموضوعه أعضاء الإنسان و غايته أمور متعدّدة: منها معرفة كمال صنعه تعالى وسهولة معرفة أسباب الأمراض و تيسّر التّداوى.»

🌸🌺🌼 t.me/dissection786