مشکل اساسی همین بود. آدم نمیتواند جای امن و آرامی پیدا کند، چون همچینجایی اصلاً وجود خارجی ندارد.
- ۱۹۵
- ۱۹۵
جالب بود، اما نه اونقدر که نتونی رهاش کنی.
بخاطر همینم انقدر خوندنش طول کشید احتمالاً.
بخاطر همینم انقدر خوندنش طول کشید احتمالاً.
زیادی دوستش داشتم. دلم برای هرتیکهش قیلیویلی میرفت و مطمئنم شماهم بخونید زیادی دوست خواهید داشت.
من خستهام. به تو احتیاج دارم. اما با اینکه قبول دارم که نمیتوانیم به همدیگر از این حرفها بزنیم؛ باید کنار من میبودی.
- خطاب به عشق / ۱۴
- خطاب به عشق / ۱۴
نمیدانم در این مدت چه اتفاقی افتاده است، اما گویی نوری تابیدن گرفت. چیزی میان ما جاری شد. شاید نگاهی، و حالا مدام احساسش میکنم؛ سخت، مثل روح که ما را به هم بسته و پیوسته است. پس منتظرت میمانم با عشق و اعتماد.
- ۲۱
- ۲۱
سخت شکوهمند اما هولناک است که باید یکدیگر را وقت مخاطره و تردید هم دوست بداریم، در قعر دنیایی که فرو میپاشد و در تاریخی که زندگی انسان پشیزی نمیارزد.
- ۲۴
- ۲۴
ای کاش میدانستی! انتظارم را، بیقراریام را، هیجان فروخفتهام را، تمنایم را. اما چه کنم؟ تو از هیچکدام اینها بیخبر نیستی و آنقدر مرا میشناسی که بتوانی آنچه را که نمیدانی، تصور کنی.
- ۲۷
- ۲۷
بیا عزیزم. خواهش میکنم. هرچه زودتر بیا. این بیتابی که محض دیدارت دارم تبدیل شده به وسواس. انگار دیگر به هیچچیز امیدی ندارم مگر کمی خوشبختیِ واقعی که بتوانم به دست بیاورم. الآن باقیِ چیزها به چشم نمیآیند.
- ۲۹
- ۲۹
اگر تو فقط یکبار مرا از ته دل دوست میداشتی، باید میفهمیدی که انتظار و تنهایی برای من فقط مترادف ناامیدی است.
- ۳۸
- ۳۸
چرا اینقدر دیر میکنی؟ هر دقیقهای که میگذرد از حجم این تودهی کوچک دقایق که برایمان مانده، کم میشود.
- ۳۹
- ۳۹
درواقع، زندگیات مرا از خود رانده و دور ریخته و به تمامی انکارم میکند. من که در اوج مشغلههایم جایگاه تو را در زندگیام حفظ کردهام، امروز دیگر جایی در زندگیات ندارم.
- ۴۰
- ۴۰
تمام دیشب مدام از خودم میپرسیدم آیا تو واقعاً مرا دوست داشتی یا تمام اینها فقط جلوهای بوده و حتی توهم به سهم خودت فریبش را خورده بودی.
- ۴۲
- ۴۲