هر آنچه در قلب میگذرد را نمیتوان
گفت، برای همین خداوند آه، اشک
و لرزش دستان رو هم خلق کرد ...
گفت، برای همین خداوند آه، اشک
و لرزش دستان رو هم خلق کرد ...
روزی میرسد که
نهتنها دیگر عاشق نمیشوی،
بلکه عشقِ دیگران به خودت را هم
باور نمیکنی!
نهتنها دیگر عاشق نمیشوی،
بلکه عشقِ دیگران به خودت را هم
باور نمیکنی!
در آخرین نامهام برایش نوشتم:
«من سهمِ خود را انجام دادم.
امیدوارم غیبتِ من، آرامشی به تو بدهد
که عشقِ من نتوانست.»
«من سهمِ خود را انجام دادم.
امیدوارم غیبتِ من، آرامشی به تو بدهد
که عشقِ من نتوانست.»
اما عزیز من، بعضی روزها، انسان فقط خسته است؛
نه تنهاست، نه غمگین، و نه عاشق.
فقط خسته است.
نه تنهاست، نه غمگین، و نه عاشق.
فقط خسته است.
عشق آنطور که شاعران میگویند، لطیف نیست. عشق دندانهایی دارد که گاز میگیرند و زخمهایی که هرگز بسته نمیشوند.
سختترین جنگِ زندگی،
جنگیدن با خودته؛
وقتی خسته و ناامیدی، ولی باز به خودت میگی: «قوی باش و از این هم عبور کن…»
جنگیدن با خودته؛
وقتی خسته و ناامیدی، ولی باز به خودت میگی: «قوی باش و از این هم عبور کن…»
میپرسید: «ولی آخر این همه رنج برای چیست؟»
و ندا جواب میداد:
«دلیلی نیست! برای هیچ!»
و همین.
و ندا جواب میداد:
«دلیلی نیست! برای هیچ!»
و همین.
سرانجام، من آرام خواهم گرفت؛
اما تو دیگر هیچگاه اینچنین دوست داشته نخواهی شد…
اما تو دیگر هیچگاه اینچنین دوست داشته نخواهی شد…
اما…
هیچ انسانی،
به اندازهٔ کسی که از دوستداشتنِ آدمِ اشتباه برگشته،
خسته، بیپناه و غمگین نیست.
هیچ انسانی،
به اندازهٔ کسی که از دوستداشتنِ آدمِ اشتباه برگشته،
خسته، بیپناه و غمگین نیست.
یک روز، به خاطر همین عشقِ کنونیات و این همه رنجی که تحمل میکنی، از او متنفر خواهی شد.
باد که میوزد، درخت خم میشود و برمیگردد سرِ جایش.
تو گرفتارِ چه طوفانی شدی که
به خودت هم برنگشتی…؟
تو گرفتارِ چه طوفانی شدی که
به خودت هم برنگشتی…؟