‌❥⿻‌𝐃𝐈𝐏𝐑𝐄𝐄𝐒⿻‌‌❥
806 subscribers
394 photos
197 videos
22 links

حواست به اونی باشه که حواسش بهت هست نه اونی که جز تو حواسش به همه هست!
Download Telegram
کسی را که قصد ماندن ندارد باید راهی کرد!🖖🏽
به عنوان یه زمستون فن خیلی خوشحالم که استخونام داره از سرما منجمد میشه.
کنارش اصراری به قوی بودن نداشتم؛
این بالاترین مرحله دل‌دادگی در دنیای من بود...
نوتیف تو باعث می‌شه جهان بهم سلام کنه،
درختا شکوفه بزنن،
روح به بدنم برگرده
و ابرای ذهنم شبیه قلب بشن.
باعث می‌شه به زندگی لبخند بزنم
و برای زنده موندن تلاش کنم؛
حتی منو از آغوش افسردگی می‌کشه بیرون.

همه اینا درست هستش اما با این تفاوت که:
احساس من مثل اسب سرکشی هستش
که قبلاً کنترلش سخت بود
اما حالا باهاش کنار اومدم
هرجا حسم می‌ره، عقلمم همراهشه.
احساس هنوز غالبه، اما دیگه به ندرت باعث
جنگ درونی یا رفتار هیجانی میشه
حس من شده بزرگترین
لذت وآرامش زندگیم
شما برای مووآن کردن چندتا کار لازمه بکنی
اولیش دنبال نکردن چاووشیه.
من خیلی چیزهای ساده را ندارم مثلا کسی را که
دوستش بدارم،دوستم داشته باشد برایش چای بریزم وقتی که دلش گرفت و دلم گرفت بنشیند کنارم حرفهای دلش را به من بگویدحرفهای دلم را به او بگویم باهم قدم بزنیم من ساده‌ترین چیزها را ندارم.
تالا شده ساعت ها زل بزنی به تیک پی امت که کی دو تا میشه:)
تو
جهان را بر من سخت کردی!
بعید است خدایِ من
بر تو آسان بگیرد…
کمی زمان که بگذرد،
همه‌چیز را فراموش می‌کنی؛
همان‌طور که کودکی‌ات را،
همان‌طور که اسباب‌بازی‌های شکسته‌ات را فراموش کردی،
دل‌شکستگی‌ات را هم از یادت خواهی برد.
عشق چیزی نیست که من دنبالش باشم؛
اما اگر قرار باشد عاشق شوم، باید ارزشش را داشته باشد؛
باید کسی باشد که بتواند تاریکیِ مرا در آغوش بگیرد…
1
پرسید: «او هم هنوز تو را به یاد دارد؟»
با لبخندی غمگین گفتم:
من وقتی کنارَش بودم هم، فراموش شده بودم.
من انتهای داستان را می‌دانستم عزیز من؛
با این‌همه، خودم را به حماقت زدم و تمامِ عاشقانه‌هایم را صرفِ تو کردم.
اما حالا،
خودم را در آینه، تهی از هر حسی، می‌نگرم؛
روحی مچاله شده و تنی که توانِ ایستادن ندارد.
تو با من چه کردی
که جنگلِ جانِ من چنین خاکستر شد؟
تمام جانم تکه‌تکه شد تا قلبم حقیقتی را بپذیرد که مدت‌ها پیش عقل آن را دریافته بود.
آدما تا یه حدی صبورن؛
تحمل می‌کنن، نشنیده می‌گیرن،
اما از یه‌جا به بعد تموم می‌شن.
آدما رو تموم نکنید.
«در دوست داشتنِ تو، خودم را بسیار رنجاندم…»
تو را به گریه قسم، بازگرد!
آن بوسه برای آن‌که خداحافظی کنیم، نبود…
گاهی فکر می‌کنم؛
نه به تو، نه حتی به رفتنت یا نیامدنت،
به این‌که چقدر راحت
«مرا از دست دادی.»
بهت نگفتم عزیزم،
اما از شبی که فهمیدم بهم خیانت کردی،
با اینکه بخشیدمت و باهات ادامه دادم،
دیگه اون آدمِ سابق نشدم.
از همون شب انگار روانم درد می‌کنه.
وقتی می‌گی دوستم داری،
این میاد توی فکرم که تنها کسی نیستم
که اینو از زبونت می‌شنوه؛
و حقیقت اینه که دیگه هیچ‌کدوم از جمله‌های عاشقانه‌ت
برام مفهومِ سابق رو نداره.
آره، من بخشیدمت؛
اما دیگه هیچ‌وقت نتونستم بهت اعتماد کنم.
عقل و منطقم می‌گه همون موقع باید ترکت می‌کردم؛
نه فقط چون بهم خیانت کردی،
بلکه چون بارها بهت گفته بودم چقدر سختی کشیدم
و التماست کرده بودم روحمو نکشی.
با وجود همه‌ی این‌ها،
دلم نتونست بی‌خیالت بشه
با این امید که شاید روزی واقعاً بفهمی باهام چی کار کردی
و بتونی جبران کنی.
آره، من بخشیدمت؛
اما هیچ‌وقت خودمو بابتِ بخشیدنت نمی‌بخشم.
از تو گذشتم عزیز من؛
دیگر نه روانی مانده که برایت صرف کنم،
نه قلبی که دوستت بدارم،
و نه حتی اشکی که برایت بریزم.
پس از آن همه تلاش برای نگه‌داشتنِ چیزی که متعلق به من نبود،
بسیار فرسوده و خسته شدم.
پس…
بدرود، ای عزیزِ مدت‌های طولانی‌ام.
دست بردار مهربون؛
از دوست داشتنِ کسی که دوستت نداره،
از بخشیدنِ کسی که از اشتباهش پشیمون نیست،
از ادامه دادن با آدمایی که قدرتو نمی‌دونن،
از امیدوار بودن به آدمایی که مدام ناامیدت می‌کنن.
دست بردار؛
از خسته کردنِ روح و جسمت برای نگه داشتنِ چیزایی که متعلق به تو نیستن.