آدم خوب به پستتون خورد نگهش دارید؛
اگه رفیقه رفاقت کنید، اگه شریکه شراکت کنید، اگه ازش خوشتون میاد برید تو رابطه، اگه دوسش دارید باهاش ازدواج کنید، خلاصه یه کاری واسه خودتون بکنید ...
آدم خوب خیلی کم پیدا میشه!
اگه رفیقه رفاقت کنید، اگه شریکه شراکت کنید، اگه ازش خوشتون میاد برید تو رابطه، اگه دوسش دارید باهاش ازدواج کنید، خلاصه یه کاری واسه خودتون بکنید ...
آدم خوب خیلی کم پیدا میشه!
به خیلیاتون به حرمت روزای خوبی که باهاتون داشتم چیزی نگفتم ولی از حدتون نگذرین دیگه!
کنارش اصراری به قوی بودن نداشتم؛
این بالاترین مرحله دلدادگی در دنیای من بود...
این بالاترین مرحله دلدادگی در دنیای من بود...
نوتیف تو باعث میشه جهان بهم سلام کنه،
درختا شکوفه بزنن،
روح به بدنم برگرده
و ابرای ذهنم شبیه قلب بشن.
باعث میشه به زندگی لبخند بزنم
و برای زنده موندن تلاش کنم؛
حتی منو از آغوش افسردگی میکشه بیرون.
همه اینا درست هستش اما با این تفاوت که:
احساس من مثل اسب سرکشی هستش
که قبلاً کنترلش سخت بود
اما حالا باهاش کنار اومدم
هرجا حسم میره، عقلمم همراهشه.
احساس هنوز غالبه، اما دیگه به ندرت باعث
جنگ درونی یا رفتار هیجانی میشه
حس من شده بزرگترین
لذت وآرامش زندگیم
درختا شکوفه بزنن،
روح به بدنم برگرده
و ابرای ذهنم شبیه قلب بشن.
باعث میشه به زندگی لبخند بزنم
و برای زنده موندن تلاش کنم؛
حتی منو از آغوش افسردگی میکشه بیرون.
همه اینا درست هستش اما با این تفاوت که:
احساس من مثل اسب سرکشی هستش
که قبلاً کنترلش سخت بود
اما حالا باهاش کنار اومدم
هرجا حسم میره، عقلمم همراهشه.
احساس هنوز غالبه، اما دیگه به ندرت باعث
جنگ درونی یا رفتار هیجانی میشه
حس من شده بزرگترین
لذت وآرامش زندگیم
من خیلی چیزهای ساده را ندارم مثلا کسی را که
دوستش بدارم،دوستم داشته باشد برایش چای بریزم وقتی که دلش گرفت و دلم گرفت بنشیند کنارم حرفهای دلش را به من بگویدحرفهای دلم را به او بگویم باهم قدم بزنیم من سادهترین چیزها را ندارم.
دوستش بدارم،دوستم داشته باشد برایش چای بریزم وقتی که دلش گرفت و دلم گرفت بنشیند کنارم حرفهای دلش را به من بگویدحرفهای دلم را به او بگویم باهم قدم بزنیم من سادهترین چیزها را ندارم.
کمی زمان که بگذرد،
همهچیز را فراموش میکنی؛
همانطور که کودکیات را،
همانطور که اسباببازیهای شکستهات را فراموش کردی،
دلشکستگیات را هم از یادت خواهی برد.
همهچیز را فراموش میکنی؛
همانطور که کودکیات را،
همانطور که اسباببازیهای شکستهات را فراموش کردی،
دلشکستگیات را هم از یادت خواهی برد.
عشق چیزی نیست که من دنبالش باشم؛
اما اگر قرار باشد عاشق شوم، باید ارزشش را داشته باشد؛
باید کسی باشد که بتواند تاریکیِ مرا در آغوش بگیرد…
اما اگر قرار باشد عاشق شوم، باید ارزشش را داشته باشد؛
باید کسی باشد که بتواند تاریکیِ مرا در آغوش بگیرد…
❤1
پرسید: «او هم هنوز تو را به یاد دارد؟»
با لبخندی غمگین گفتم:
من وقتی کنارَش بودم هم، فراموش شده بودم.
با لبخندی غمگین گفتم:
من وقتی کنارَش بودم هم، فراموش شده بودم.
من انتهای داستان را میدانستم عزیز من؛
با اینهمه، خودم را به حماقت زدم و تمامِ عاشقانههایم را صرفِ تو کردم.
اما حالا،
خودم را در آینه، تهی از هر حسی، مینگرم؛
روحی مچاله شده و تنی که توانِ ایستادن ندارد.
تو با من چه کردی
که جنگلِ جانِ من چنین خاکستر شد؟
با اینهمه، خودم را به حماقت زدم و تمامِ عاشقانههایم را صرفِ تو کردم.
اما حالا،
خودم را در آینه، تهی از هر حسی، مینگرم؛
روحی مچاله شده و تنی که توانِ ایستادن ندارد.
تو با من چه کردی
که جنگلِ جانِ من چنین خاکستر شد؟
تمام جانم تکهتکه شد تا قلبم حقیقتی را بپذیرد که مدتها پیش عقل آن را دریافته بود.