دستک مجازی
233 subscribers
982 photos
10 videos
201 files
303 links
Download Telegram
سرابیط الخادم صحرای سینا
پیدایش حروف "ب" و "الف"
نمایی از آرامستان شرف الملک در سنندج (عکس از فؤاد بی نیاز)
نگرانی و دود در خیابان ولیعصر و جمهوری،
نیم ساعت پس از موشکباران بیت رهبری
روزهای اول جنگ تحمیلی سوم

پنج شنبه دو دل شدم در تهران بمانیم یا برویم. به سیدآبادی پیام دادم. با خودم گفتم هفته آینده در تهران بمانم خیر است و خوب؟ سیدآبادی پیام داد: اصلا انجام نده، گرفتاری بدون بازگشت است.
همان موقع گفتم وسایل را جمع کنید که فردا صبح بعد از نماز باید برویم.
مسعود و مریم برای افطار آمدند و کلید خانه را به آنها سپردیم.
جمعه پانزدهم، صبح بعد از نماز صبح تا آمدیم وسایل را برداریم و ببریم داخل ماشین بگذاریم به دانشگاه جنگ ان دست خیابان کاشان چندین موشک زدند. تا موشک باران تمام شد به سرعت رفتیم پارکینگ و سوار شدیم. بعدا که سیدآبادی را دیدم گفت پنجره‌ای ها و حتی در ورودی اصلی از جا کنده شده بود و در ورودی هم باز شده بوده و همه جا شیشه‌ ریخته بود.
آشغالها را داخل سطل انداختم که چند موتورسوار بسیجی و سپاهی به همراه یک ریو سبز کهنه با چند سرنشین از جلو من عبور کردند. دلم سوخت. هوا سرد بود. و آنها وسایل کافی مثل دستکش و کلاه ایمنی نظامی و ماسکی برای محافظت از خود برای دود و گرد و خاک نداشتند.
در نزدیکی قم بودیم ساعت ۷ و ۴۰ دقیقه که صدای انفجار مهیبی آمد و ناگهان از دور گرد و خاکی سفید و خاکستری به شکل درختی در آسمان شکل گرفت. چند کیلومتر که جلوتر رفتیم داخل گرد و خاک شدیم. انگار که طوفان شده باشد. بنظر می رسید پایگاهی در بیابان شرقی قم را هدف قرار داده بودند. اول نگران شده بودم که مبادا قم را زده باشند به شيخ مجید و مرتضی پیام دادم اما هیچ کدام جواب ندادند. از دور که قم پدیدار شد دیدیم شهر ساکت و تمیز است. خیالم راحت شد.
امروز هجدهم، ساعت سه و سی و سه دقیقه از خواب بیدار شدم، گوشی را از حالت پرواز خارج کردم. پیام‌ها را نگاه کردم. یک پیام از IRAN داشتم بدینصورت؛  مجلس خبرگان رهبری: "آیت الله سید مجتبی حسينی خامنه‌ای(حفظه الله) به عنوان سومین رهبر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران انتخاب شدند."
پیام‌های دیگر را چک کردم. دیدم این پیام را ساعت یک و سی و شش رسانه‌ دیگری هم مخابره کرده است. خدا را شکر که بالاخره این قضیه هم حل شد.
رفتم اداره کل اوقاف و امور خيريه فارس تا از طریق یک رایانه کارهای اداری را انجام‌ دهم. تغییر درصدهای صومعه سرای گیلان را.
به راستاد زنگ زدم که بررسی کند درآمد حاصل از ثلث چقدر است تا ببینم سهم صوم و صلوة سی سال چقدر می‌شود؟ یعنی زیر ۱۰ میلیون تومان یا بیشتر.
در این بین پرسیدم شما ساعت دو و ربع صدای انفجاری نشنیدید؟ من در خبرها در این باره چیزی ندیدم. گفتند بله. صدای 8 انفجار. هدف صنایع حوالی معالی بود.  این خبرها جایی انعکاس داده نمی‌شود. همان روز اول دو پهباد از صبح تا عصر روی شیراز چرخیدن و گشت زدند. دو روز بعد با توجه به نقشه برداری و اسکن آنها هر روز چند جا را هدف قرار می دهند.
چند روز قبل در فلکه ستاد بودیم که مقرر سپاه را زدند جمعیت از موج انفجار تا مدتی گیج بود.
بعضی وقتها پهباد آن قدر پایین می‌آید که چرخشان را بوضوح می‌شد تماشا کرد.
نظرشان را درباره مدرسه میناب پرسیدم. گفتند مدرسه بچه‌های نیرو دریایی بوده و 400 تا دانش آموز داشته.
ظهر نماز جماعت را در مسجد اداره کل با همکاران خواندم. قبل از نماز عصر امام‌جماعت به واسطه انتخاب آقا مجتبی درخواست کرد سجده شکر بجا آوریم.
گفتند ساعت سه در میدان شهرداری (شهدا!) مراسم  بیعت با سومين رهبر انقلاب است.
جواد طاهریان گفت کد تفصیلی محمد بن محمود ابونجمی در خنج است اگر ممکن است نیتش را تایید کنید. در حین گفتگو مشخص شد این موقوفه که در سال ۱۰۸۰ قمری تاسیس شده متعلق به اهل سنت است. گفتند ۸۰ درصد خنج اهل سنت هستند. مردم البته شافعی هستند ولی مدرسه ای هم هست که ظاهرا یک کشور عربی از آن حمایت می‌کند. بالاخره وقفنامه را خواندم و نیات را مشخص کردم که در سیستم ایجاد شد.
اما عباسی، رئیس اداره تحقیق فارس نبود که تأييد سه را بزنند. قرار شد روز شنبه که دوباره رفتم کار را تمام کنیم. طاهریان اسنپ گرفت هرچه اصرار کردم شما کارت بدهد تا هزینه ۱۳۲ هزار تومانی را برای او واریز کنم قبول نکرد. به خانه برگشتم. با راننده اسنپ تا در خانه درباره موشکباران و بمباران تهران و شیراز و جنگ دوازه روز و اوضاع جامعه و فیلم غریب گفتگو کردیم.
دریابیگی به عنوان ویراستار ادبی انتشارات نگارستان اندیشه بخاطر رساله ای که درباره اسناد عادی نوشته ام تماس گرفت.
درباره ج۱ و ع۲ در متن و طرز پانوشت ها صحبت کردیم. قرار شد وقتی کار را انجام داد برای رفع موارد لکه گذاری شده فایل را از طریق ایتا ارسال کند.
دختر خاله، زنگ زد. هنوز سلام علیک را تمام نکرده بودیم که گفت حالا می‌دانی و حس می‌کنی که زمان جنگ ما آمدیم خانه شما چه حال و هوایی داشتیم. چطور هفده نفر، سه خانواده، هفت تا بچه در یک خانه زندگی می‌کردیم؟ امروز تصورش برای من واقعا سخت است. بله، بیشتر وقت ما البته در صف نانوایی می‌گذشت.
پریناز از امیدیه زنگ زد. گفت يکی از همکاران و دوستانشان که اهل خرم آباد هستند از ترس بمباران‌ به خرم آباد رفته‌اند که به محض رسیدن با موج بمباران‌های سنگین خرم‌آباد و کشته های زیاد روبرو شده اند. فرزند خردسالشان، اول لکنت گرفته بود و دیگر  حرف نمی‌زند و الحمدلله بعد از سه روز لکنتی رفع شد.
در این روزها از کودکان شهید زیاد صحبت می‌شود اما کسی از این قبیل حوادث سخن نمی‌گوید.
ساعت حوالی نه شب است و از سمت مسجد جوادالائمه کوی محمدیه صدای شعارهای مردم علیه آمریکا و رژیم صهیونیستی به گوش می‌رسد. صبح هم طاهریان می‌گفت هر شب حدود ساعت ۱۰ شب به میدان شهدا می‌رود و شعار می‌دهد. از ساعت ۸ شروع می‌شود تا ساعت ۱۲ شب ادامه دارد. همه هستند از زن جوانی که نوزادش را در پرچم ایران پیچیده تا پیرزنی که روی ویلچر  است و حرکت می‌کند. آدم از خودش خجالت می‌کشد.
دلهره گرفتم. زنگ زدم به آقای هادی همسایه کناری. حال و احوال کردیم. گفت بعد از شما پادگان سر خیابان را زد و شیشه های خانه ها و مغازه‌های مجاور آن خرد شد و پنجره‌های برخی هم از جا کنده شد. خیابان پایینی را هم زدند خانه‌ امن بوده و همسایه‌ها و ساختمان‌های مجاورش آسیب دیده‌اند.
فصل اول، کتاب خواندنی جامعه‌شناسی مردم کرد، اثر م. و. بروئین سن، ترجمه ابراهیم یونسی، نشر فرهنگ ناب، ۱۴۰۳ را تمام کردم.
سه شنبه، نوزدهم اسفند. رفتم مدرسه حضرت ولیعصر عج و با حاج آقا برکت دیدار و گفتگوی مفصلی داشتیم.
زندگی جاری است.