🌒 دید در شب
479 subscribers
6 photos
11 links
خاطرات خطرناک گفتگوهای مهم من با چهره‌های سرشناس ایران
Download Telegram
Channel created
Channel photo updated
به نام خداوند بخشنده‌ی بخشاینده
28👍4💩2🔥1
گزینه‌ای که بیشتر رای را داشته باشد، به موضوع اصلی بحث تبدیل می‌شود و من در پنج الی ده دقیقه، تمام جزییات پشت صحنه، کارشکنی‌ها، اخم‌ها و لبخند‌ها، زرنگی‌ها و زرنگ‌بازی ها را مو به مو منتشر خواهم کرد.


این نوشته‌ها آماده انتشار در قالب کتاب بود. اما شخصا تصمیم گرفتم که ممیزی‌های اخیر سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی را به چالش دوستانه فرا بخوانیم تا بدانند که اهل رسانه کار را و چهارچوب را و جامعه را و سیاست را و انقلاب را بهتر از آن جوانکی که با حذف بی موردی ذوق می‌کند. و ذوقش تیر بر قلب صاحب اثر پرتاب می‌کند، می‌داند.

پس همه‌ی دوستانتان را دعوت کنید برای شنیدن خطرناک‌ترین خاطره‌های یک مجری و برنامه ساز.
💯175💩3
دوستان، هر وقت که اعضای گروه به صد نفر رسید، چالش رو آغاز می‌کنیم. پس کمک کنید که دوستان علاقمندتان به جمع اضافه بشوند.


https://t.me/Diddarshabplus
👍264💩4😁1
🌒 دید در شب pinned «دوستان، هر وقت که اعضای گروه به صد نفر رسید، چالش رو آغاز می‌کنیم. پس کمک کنید که دوستان علاقمندتان به جمع اضافه بشوند. https://t.me/Diddarshabplus»
به انتخاب شما رفقای نازنین، در اولین پست به سراغ دکتر جواد ظریف می‌رویم.
وزیر سابق امور خارجه کشورمان.
👍16
👍144👎4👏1
دکتر محمد جواد ظریف


من، دو مصاحبه مفصل با ایشان داشتم‌. نزدیک به هفت ساعت. گفتگوهایی با محورهای متنوع و مختلف. برخی جملات و کلید واژه‌های آن گفتگوها وارد ادبیات سیاسی کشورمان شد. «ما خودمان انتخاب کردیم که اینطور زندگی کنیم». این جمله در فضای مجازی هم طوفانی بر پا کرد. متن مصاحبه‌ها در بسیاری از پلتفرم‌های مجازی قابل دسترسی است. بنابراین در این نوشته، نگاه حاشیه‌ای به ماجرا خواهم داشت.

یکم) آقای دکتر ظریف، در مصاحبه نخست در برنامه دید در شب، درست در زمانی که اوج محبوبیت سیاسی، اجتماعی خودش را تجربه می‌کرد با تواضعی مثال‌زدنی پذیرفت که به دفتر برنامه بیاید و مصاحبه در استودیوی کوچک ما ضبط شود. در غالب موارد مشابه، سیاسیون توقع ضبط مصاحبه در دفتر خودشان را دارند.

دوم) ساعتی پیش از آغاز گفتگو، در دفتر کارم میزبانشان بودم تا پذیرایی مختصری انجام شود. تماس پی‌در‌پی چهره‌های شاخص جهانی مثل دبیرکل سازمان ملل و وزیر خارجه یکی از کشورهای طرف مذاکره و … روی تلفن همراه شخصی ایشان و لحن گفتگوی گرم و دوستانه برایم جالب بود.

سوم) تعداد هیئت همراه آقای وزیر در هر دو گفتگو از نکات شایان توجه بود. سه نفر. محافظان را هم شمردم. با همانها سه نفر! نخندید. کسی را می‌توانم مثال بزنم که همراهانش هجده نفر بودند. انگار که تیم فوتبال باشند.

چهارم) موقع خداحافظی در گفتگوی اول و خروج از استودیوی اینترنتی دفتر دید در شب، آقای ظریف ناگهان از چارچوب در برگشت. با اضطراب گفت که یادم رفت از اون آقای مهدی خداحافظی کنم. مهدی جوان دوست داشتنی، آبدارچی دفتر بود.

پنجم) در گفتگوی زنده تلویزیونی، آقای ظریف راس ساعت هفت به استودیو رسید. در مجال کوتاهی که داشتم پرسیدم که آیا خط قرمزی دارد؟ شرایط آن روزهای کشور مناسب نبود. با لبخند گفت که هیچ خط قرمزی ندارد. گفتم سخت می‌پرسم ها. گفتند ولی من راحت جواب می‌دهم.

ششم) این را نمی‌خواستم بنویسم. همسایه دفترمان سگی لوس داشت. خواهش کرده بودیم که وقتی آقای وزیر به استودیوی ما می‌آید، حواسش باشد. بنده‌ی خدا از سر کنجکاوی و رصد کردن حضور وزیر خارجه در آپارتمانشان، در را نیمه باز گذاشته بود. اتومبیل مشکی رنگ که ترمز کرد، سگ همسایه مثل برق پرید پایین. دم در ماشین. یخ گفتگو همانجا شکست.

هفتم) بیشترین فشار عصبی را بعد از گفتگوی تلویزیونی زنده با آقای ظریف تجربه کردم. آقایانی که رده‌های پرطمطراق داشتند و کلی ادعای انقلابی‌گری‌شان می‌شد، مدام پیام می‌دادند و تماس می‌گرفتند که چرا با وزیر مدارا کردی و به خاک و خون نکشیدی؟ در حالی که انصافا یکی از تند‌ترین گفتگوهای من بود. وقتی تعداد و اصرار تماس گیرنده‌ها زیاد شد، گفتم عزیزجان من با وزیر خارجه جمهوری اسلامی ایران گفتگو کردم نه اسرائیل.

هشتم) استودیوی دید در شب طبقه‌ی چهارم ساختمان بود. آسانسور هم نداشتیم. پله‌ها هم بلند و قدیمی. به پاگرد طبقه سوم که رسیدیم دکتر گفت بیایید همینجا ضبط کنیم!


نهم) اواسط کار شارژ لب تاپ متصل به ال‌ ای‌ دی‌های برنامه تمام شد‌. من نگران بودم که چگونه کلام پر حرارت جناب وزیر را قطع کنم که ایشان با طنازی خاص اصفهانی‌ها ناگهان گفتند بینندگان محترم ظاهرا شارژ لب تاپ تمام شده و باید این چند جمله را مجددا ضبط کنیم.

دهم) مصاحبه دید در شب، ضبط شده بود و زنده نبود. آقای وزیر تقاضای بازبینی نکرد. نظری هم در مورد تدوین نداشت.

یازدهم) پس از ورود وزیرخارجه، فیلمبردار پشت صحنه با جدیت ایشان را تا دم در سرویس بهداشتی تعقیب کرد. دکتر ظریف لبخند زد و گفت اگر اجازه بدهید دست و صورتم را بشویم.

دوازدهم) باور کنید مهم است که می‌گویم از گریم فراری نیست. حوصله هم می‌کند. عینکش را هم جا می‌گذارد. میوه هم دوست دارد. چایی را کمتر.


نمی‌خواهم متن طولانی باشد. ولی نکته‌های دیگری هم در حاشیه‌ی آن دو گفتگو دارم. شاید بعدا باز هم نوشتم. فعلا.
57👍18👎3👏3💩3🔥1
موافق هستید که برویم سراغ جناب محسن رضایی؟
Anonymous Poll
69%
موافقم.
31%
بله موافقم.
👎4😁3
گفتگو با دکتر محسن رضایی در برنامه حالا خورشید.
2👍2
بارها با جناب محسن رضایی گفتگو کرده‌ام. گفتگوهایی که اصولا پر حرارت نبوده و عموما پایان باز داشته.
القصه، ماجرایی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم به خود آقا محسن ربط مستقیم ندارد. به تیم همراهشان مربوط است. درست در روزی که قرار بود یکی از مهمترین گفتگوهای زنده جناب رضایی با موضوع عملیات کربلای چهار و توییت جنجالی ایشان در حالا خورشید انجام شود. مشغول سلام و علیک با بیننده‌ها و توضیح برنامه بودم که سر و صدای مخوفی(!) در پشت صحنه احساس کردم.

من در گروهم، همکار بسیار قوی‌هیکل و تنومندی به نام اکبر سرداری داشتم که عموماً مشغول امور پشتیبانی و تدارکات بود و گاهی هم محافظت از محیط تصویربرداری و پخش زنده را برعهده داشت. یادتان باشد که همه‌ی بچه‌های تیم، ایشان را با نامِ خلاصهٔ «سردار» صدا می‌کردند.
من در جایگاه تهیه‌کننده پخش زنده آدم سخت‌گیر و کم حوصله‌ای هستم، به همین دلیل از «سردار» خواسته بودم که هیچ کسی به غیر از عوامل اصلی را به داخل استودیوی پخش راه ندهد. و تاکید هم کرده بودم که «هیچ‌‌کس». گاهی هم این «هیچ‌کس» دامن عوامل اصلی که زمان پخش آیتم‌ها یا آگهی‌های بازرگانی برای کشیدن سیگار یا نوشیدن چای یا تازه کردن هوا، از استودیو خارج می‌شدند، و دوباره می‌خواستند به استودیو برگردند را می‌گرفت!

باز هم القصه(!)، در صبحی که عرض کردم، جناب محسن رضایی وارد استودیو می‌شود و اکبر آقای ما ممانعتی نمی‌کند. طبیعی بوده. مهمان را شناخته بود و بی‌دردسر راه داده بود. اما نفر بعد. امان از نفر بعد!

پشت سر آقای رضایی، سر تیم همراهشان قصد ورود می‌کند و خب اکبر آقای ما اجازه نمی‌دهد. سر تیم با صدای بلند می‌گوید «برو کنار بابا». اکبر آقا هم با صدای بلندتر پاسخ می‌دهد که «با من درست صحبت کن بابا». بین خودمان باشد که دستش را هم روی سینه سر تیم گذاشته و خودی نشان می‌دهد.
سر تیم از تمام جهات برافروخته و سرخ‌رو گشته و عنان اعصاب از کف می‌دهد و با فرکانسی متفاوت داد می‌زند که «چی؟ چی؟؟ چی؟؟؟ غلط می‌کنی که با من درشتی می‌کنی اِی نادان! اصلا تو کی هستی جوجه؟»

و در این لحظه‌ی تاریخی گره دراماتیک داستان رخ می‌دهد و اکبر جواب می‌دهد که «من سردارم!!!»

+ سردار؟ هر کی هستی باش.
- الان می‌گم رییسمون (منظورش منم!) بیاد. خودت جواب بده.
+ حالا نمی‌خواد فرمانده‌تون رو خبر کنی. سردار کجا هستی شما؟
- هیچ جا. اسمم سرداره. اکبر سرداری.

سر تیم باز هم سرخ‌رو می‌شود. البته این بار از خنده.

«بدیهی‌ست که نسخه اصلی مذاکرات به دلایل خانوادگی قابل انتشار نیست و شما در همین حد از من قبول کنید.»

https://t.me/Diddarshabplus
😁36👍2310👎3👏3