🌒 دید در شب
479 subscribers
6 photos
11 links
خاطرات خطرناک گفتگوهای مهم من با چهره‌های سرشناس ایران
Download Telegram
گزینه‌ای که بیشتر رای را داشته باشد، به موضوع اصلی بحث تبدیل می‌شود و من در پنج الی ده دقیقه، تمام جزییات پشت صحنه، کارشکنی‌ها، اخم‌ها و لبخند‌ها، زرنگی‌ها و زرنگ‌بازی ها را مو به مو منتشر خواهم کرد.


این نوشته‌ها آماده انتشار در قالب کتاب بود. اما شخصا تصمیم گرفتم که ممیزی‌های اخیر سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی را به چالش دوستانه فرا بخوانیم تا بدانند که اهل رسانه کار را و چهارچوب را و جامعه را و سیاست را و انقلاب را بهتر از آن جوانکی که با حذف بی موردی ذوق می‌کند. و ذوقش تیر بر قلب صاحب اثر پرتاب می‌کند، می‌داند.

پس همه‌ی دوستانتان را دعوت کنید برای شنیدن خطرناک‌ترین خاطره‌های یک مجری و برنامه ساز.
💯175💩3
دوستان، هر وقت که اعضای گروه به صد نفر رسید، چالش رو آغاز می‌کنیم. پس کمک کنید که دوستان علاقمندتان به جمع اضافه بشوند.


https://t.me/Diddarshabplus
👍264💩4😁1
🌒 دید در شب pinned «دوستان، هر وقت که اعضای گروه به صد نفر رسید، چالش رو آغاز می‌کنیم. پس کمک کنید که دوستان علاقمندتان به جمع اضافه بشوند. https://t.me/Diddarshabplus»
به انتخاب شما رفقای نازنین، در اولین پست به سراغ دکتر جواد ظریف می‌رویم.
وزیر سابق امور خارجه کشورمان.
👍16
👍144👎4👏1
دکتر محمد جواد ظریف


من، دو مصاحبه مفصل با ایشان داشتم‌. نزدیک به هفت ساعت. گفتگوهایی با محورهای متنوع و مختلف. برخی جملات و کلید واژه‌های آن گفتگوها وارد ادبیات سیاسی کشورمان شد. «ما خودمان انتخاب کردیم که اینطور زندگی کنیم». این جمله در فضای مجازی هم طوفانی بر پا کرد. متن مصاحبه‌ها در بسیاری از پلتفرم‌های مجازی قابل دسترسی است. بنابراین در این نوشته، نگاه حاشیه‌ای به ماجرا خواهم داشت.

یکم) آقای دکتر ظریف، در مصاحبه نخست در برنامه دید در شب، درست در زمانی که اوج محبوبیت سیاسی، اجتماعی خودش را تجربه می‌کرد با تواضعی مثال‌زدنی پذیرفت که به دفتر برنامه بیاید و مصاحبه در استودیوی کوچک ما ضبط شود. در غالب موارد مشابه، سیاسیون توقع ضبط مصاحبه در دفتر خودشان را دارند.

دوم) ساعتی پیش از آغاز گفتگو، در دفتر کارم میزبانشان بودم تا پذیرایی مختصری انجام شود. تماس پی‌در‌پی چهره‌های شاخص جهانی مثل دبیرکل سازمان ملل و وزیر خارجه یکی از کشورهای طرف مذاکره و … روی تلفن همراه شخصی ایشان و لحن گفتگوی گرم و دوستانه برایم جالب بود.

سوم) تعداد هیئت همراه آقای وزیر در هر دو گفتگو از نکات شایان توجه بود. سه نفر. محافظان را هم شمردم. با همانها سه نفر! نخندید. کسی را می‌توانم مثال بزنم که همراهانش هجده نفر بودند. انگار که تیم فوتبال باشند.

چهارم) موقع خداحافظی در گفتگوی اول و خروج از استودیوی اینترنتی دفتر دید در شب، آقای ظریف ناگهان از چارچوب در برگشت. با اضطراب گفت که یادم رفت از اون آقای مهدی خداحافظی کنم. مهدی جوان دوست داشتنی، آبدارچی دفتر بود.

پنجم) در گفتگوی زنده تلویزیونی، آقای ظریف راس ساعت هفت به استودیو رسید. در مجال کوتاهی که داشتم پرسیدم که آیا خط قرمزی دارد؟ شرایط آن روزهای کشور مناسب نبود. با لبخند گفت که هیچ خط قرمزی ندارد. گفتم سخت می‌پرسم ها. گفتند ولی من راحت جواب می‌دهم.

ششم) این را نمی‌خواستم بنویسم. همسایه دفترمان سگی لوس داشت. خواهش کرده بودیم که وقتی آقای وزیر به استودیوی ما می‌آید، حواسش باشد. بنده‌ی خدا از سر کنجکاوی و رصد کردن حضور وزیر خارجه در آپارتمانشان، در را نیمه باز گذاشته بود. اتومبیل مشکی رنگ که ترمز کرد، سگ همسایه مثل برق پرید پایین. دم در ماشین. یخ گفتگو همانجا شکست.

هفتم) بیشترین فشار عصبی را بعد از گفتگوی تلویزیونی زنده با آقای ظریف تجربه کردم. آقایانی که رده‌های پرطمطراق داشتند و کلی ادعای انقلابی‌گری‌شان می‌شد، مدام پیام می‌دادند و تماس می‌گرفتند که چرا با وزیر مدارا کردی و به خاک و خون نکشیدی؟ در حالی که انصافا یکی از تند‌ترین گفتگوهای من بود. وقتی تعداد و اصرار تماس گیرنده‌ها زیاد شد، گفتم عزیزجان من با وزیر خارجه جمهوری اسلامی ایران گفتگو کردم نه اسرائیل.

هشتم) استودیوی دید در شب طبقه‌ی چهارم ساختمان بود. آسانسور هم نداشتیم. پله‌ها هم بلند و قدیمی. به پاگرد طبقه سوم که رسیدیم دکتر گفت بیایید همینجا ضبط کنیم!


نهم) اواسط کار شارژ لب تاپ متصل به ال‌ ای‌ دی‌های برنامه تمام شد‌. من نگران بودم که چگونه کلام پر حرارت جناب وزیر را قطع کنم که ایشان با طنازی خاص اصفهانی‌ها ناگهان گفتند بینندگان محترم ظاهرا شارژ لب تاپ تمام شده و باید این چند جمله را مجددا ضبط کنیم.

دهم) مصاحبه دید در شب، ضبط شده بود و زنده نبود. آقای وزیر تقاضای بازبینی نکرد. نظری هم در مورد تدوین نداشت.

یازدهم) پس از ورود وزیرخارجه، فیلمبردار پشت صحنه با جدیت ایشان را تا دم در سرویس بهداشتی تعقیب کرد. دکتر ظریف لبخند زد و گفت اگر اجازه بدهید دست و صورتم را بشویم.

دوازدهم) باور کنید مهم است که می‌گویم از گریم فراری نیست. حوصله هم می‌کند. عینکش را هم جا می‌گذارد. میوه هم دوست دارد. چایی را کمتر.


نمی‌خواهم متن طولانی باشد. ولی نکته‌های دیگری هم در حاشیه‌ی آن دو گفتگو دارم. شاید بعدا باز هم نوشتم. فعلا.
57👍18👎3👏3💩3🔥1
موافق هستید که برویم سراغ جناب محسن رضایی؟
Anonymous Poll
69%
موافقم.
31%
بله موافقم.
👎4😁3
گفتگو با دکتر محسن رضایی در برنامه حالا خورشید.
2👍2
بارها با جناب محسن رضایی گفتگو کرده‌ام. گفتگوهایی که اصولا پر حرارت نبوده و عموما پایان باز داشته.
القصه، ماجرایی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم به خود آقا محسن ربط مستقیم ندارد. به تیم همراهشان مربوط است. درست در روزی که قرار بود یکی از مهمترین گفتگوهای زنده جناب رضایی با موضوع عملیات کربلای چهار و توییت جنجالی ایشان در حالا خورشید انجام شود. مشغول سلام و علیک با بیننده‌ها و توضیح برنامه بودم که سر و صدای مخوفی(!) در پشت صحنه احساس کردم.

من در گروهم، همکار بسیار قوی‌هیکل و تنومندی به نام اکبر سرداری داشتم که عموماً مشغول امور پشتیبانی و تدارکات بود و گاهی هم محافظت از محیط تصویربرداری و پخش زنده را برعهده داشت. یادتان باشد که همه‌ی بچه‌های تیم، ایشان را با نامِ خلاصهٔ «سردار» صدا می‌کردند.
من در جایگاه تهیه‌کننده پخش زنده آدم سخت‌گیر و کم حوصله‌ای هستم، به همین دلیل از «سردار» خواسته بودم که هیچ کسی به غیر از عوامل اصلی را به داخل استودیوی پخش راه ندهد. و تاکید هم کرده بودم که «هیچ‌‌کس». گاهی هم این «هیچ‌کس» دامن عوامل اصلی که زمان پخش آیتم‌ها یا آگهی‌های بازرگانی برای کشیدن سیگار یا نوشیدن چای یا تازه کردن هوا، از استودیو خارج می‌شدند، و دوباره می‌خواستند به استودیو برگردند را می‌گرفت!

باز هم القصه(!)، در صبحی که عرض کردم، جناب محسن رضایی وارد استودیو می‌شود و اکبر آقای ما ممانعتی نمی‌کند. طبیعی بوده. مهمان را شناخته بود و بی‌دردسر راه داده بود. اما نفر بعد. امان از نفر بعد!

پشت سر آقای رضایی، سر تیم همراهشان قصد ورود می‌کند و خب اکبر آقای ما اجازه نمی‌دهد. سر تیم با صدای بلند می‌گوید «برو کنار بابا». اکبر آقا هم با صدای بلندتر پاسخ می‌دهد که «با من درست صحبت کن بابا». بین خودمان باشد که دستش را هم روی سینه سر تیم گذاشته و خودی نشان می‌دهد.
سر تیم از تمام جهات برافروخته و سرخ‌رو گشته و عنان اعصاب از کف می‌دهد و با فرکانسی متفاوت داد می‌زند که «چی؟ چی؟؟ چی؟؟؟ غلط می‌کنی که با من درشتی می‌کنی اِی نادان! اصلا تو کی هستی جوجه؟»

و در این لحظه‌ی تاریخی گره دراماتیک داستان رخ می‌دهد و اکبر جواب می‌دهد که «من سردارم!!!»

+ سردار؟ هر کی هستی باش.
- الان می‌گم رییسمون (منظورش منم!) بیاد. خودت جواب بده.
+ حالا نمی‌خواد فرمانده‌تون رو خبر کنی. سردار کجا هستی شما؟
- هیچ جا. اسمم سرداره. اکبر سرداری.

سر تیم باز هم سرخ‌رو می‌شود. البته این بار از خنده.

«بدیهی‌ست که نسخه اصلی مذاکرات به دلایل خانوادگی قابل انتشار نیست و شما در همین حد از من قبول کنید.»

https://t.me/Diddarshabplus
😁36👍2310👎3👏3
مایل به شنیدن خاطره خطرناک (!) از کدامشان هستید؟
Anonymous Poll
84%
مهندس آذری جهرمی
16%
علی آقا محمدی
😢4👎2
خاطره‌ای از مهندس جواد آذری جهرمی
👎76
شب به آقای وزیر زنگ زدم. گفت که قرار است حدود اذان صبح ماهواره هوا کنند. گفتم‌ بلافاصله از «حالا خورشید» روی موبایلتان زنگ می‌زنم و خبر را رسما اعلام کنید. قبول کردند.

برنامه ساعت شش شروع می‌شد. یک ربع که گذشت به اتاق فرمان گفتم که تلفن همراه وزیر را بگیرند. نگرفتند. میان برنامه‌ای پخش کردم و دویدم به واحد سیار. دلیل را پرسیدم. ناظر محترم پخش گفت که چون نام وزیر آفیش زنده نشده، اجازه نمی‌دهد. فرصت چند ثانیه‌ای برای تصمیم داشتم. چون مدیران اغلب خواب بودند و نمی‌شد وارد مجادله‌ی خواب‌آلوده شد. با صدای رسا گفتم « مسئولیتش با من» عموما به دلیل کسوت یا اعتماد یا هر چیز دیگری روی من را زمین نمی‌انداختند.

تلفن را گرفتند. به سختی آنتن می‌داد. انگار که خود وزیر هم به همراه ماهواره از مدار خارج شده باشد. منقطع می‌شنیدم. « رضا جان … عملیا… شکس … خور … »

غمگین شدم و قطع کردم. این بار بعد از چند دقیق آنتن‌جویی خود وزیر زنگ زد. « آره … جونم برات بگه که همه چی خوب بودا، ولی خب شکست خوردیم» و این‌ها را محکم و با اعتماد به نفس می‌گفت. خوشم آمد. گفتم خب مهندس بیا و خبر شکست رو اعلام کن!

گفت «ها؟» گفتم«ها». ایشان از روی شیرازی بودن و من از روی تبریزی بود «ها» گفتیم. هر دو‌ نفرمان هم کتاب قطور معماها و تنشها و چالشهای پشت این دو «ها» را می‌دانستیم.

آذری جهرمی با انرژی و لبخند روی خط آمد و خبر شکست پروژه را اعلام کرد. تازه با کلی اکانتهای توئیتری هم شوخی کرد. از جمله اکانت شاهین ترامپ که به جواد جوان گفته بود که حامله است(!). چون آقای وزیر از چند روز قبل خواسته بود که خبر مهمش را حدس بزنند.

خلاصه که خبر اعلام شد و مثل خود ماهواره ترکید. زنگ تلفنهای من هم شروع شد. چه کسی به شما اجازه داده آقای رشیدپور؟ چرا این غلط را کردید آقای رشیدپور؟ اصلا شما غلط کردید جناب آقای مهندس رشیدپور. یک نفر هم خیلی عصبانی بود و فحش بد داد. هم به من و هم به وزیر.

ظاهرا مخالفت شاک و شوک شدن شاک از پخش این خبر دلیل تلفنها و غلط کردنهای رشیدپور بود!

برعکس، من اعتقاد داشتم و دارم که مردم زمانی ما را باور می‌کنند که آنها را محرم بدانیم و شکست‌ها و موفقیت‌هایمان را صادقانه روایت کنیم.

این چند جمله را نمی‌نویسم که شر نشود … حالا که اصرار می‌کنید می‌نویسم … اصل خبر چیزی نبود که پخش شد. یکی از مهندسان آن پروژه به من گفت که پهپاد ناشناس سکو را رصد می‌کرد. این هم اصل خبر نیست البته. اصل اصل خبر این بود که شعاع کنترل پهپاد متخاصم صد کیلومتر بود و سکوی پرتاب در دل کویر سمنان.

یاابوالفضل:/

البته حمله‌ای به معنای شلیک در کار نبوده و این را وزیر جوان هم تاکید کرد، اما درباره اینکه پهپاد‌ ناشناس آنجا چه می‌کرده به شیرازی چیزهایی گفت که نفهمیدم:)

من مسئولیتی در باره خبر و اصل خبر و اصل اصل خبر نداشتم و ندارم و صرفا روایت کردم.

https://t.me/Diddarshabplus
👏3514👍7😁6👎3👌3
این چند خط خاطره نیست. چند پرسش فلسفی است.

آقای زارع‌پور، وزیر ارتباطات گفته‌اند که حداکثر نیاز مردم به ارتباطات بین‌الملل ده درصد است و پیام‌رسانهای داخلی به بلوغ کافی رسیده‌اند.

اما پرسشهای من:

یک) کاری به درست یا غلط بودن ده درصد ندارم. پرسشم این است که آن ده درصد را چگونه حساب کرده‌اند. مثلا چرا نه درصد نه؟ یا چرا یازده درصد نه؟ فرمولشان چه بوده؟

دو) معنی بلوغ کافی چیست؟ نشانه‌های بلوغ کافی چیست؟ اگر مفهومی به نام بلوغ کافی وجود داشته باشد، لاجرم مفهوم دیگری به شکل بلوغ ناکافی وجود دارد. بلوغ ناکافی چیست؟

سه) ایشان با بررسی کدام نشانه‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که پیام‌رسانهای داخلی به بلوغ کافی رسیده‌اند؟ آیا اختلال شدید چند پیام‌رسان‌داخلی به دلیل قطع و وصل برق از همان نشانه‌هاست؟

ظاهرا ایشان علاقه‌ای به پرسش‌های فنی ندارند. لااقل به این موارد فلسفی پاسخ بفرمایند.


https://t.me/Diddarshabplus
👏51👍17
بریم سراغ حاشیه‌های گفتگو با امیر تتلو؟
Anonymous Poll
79%
بریم
21%
نه بابا بی‌خیال
👏15👎11👍72🤔2
خب … پس بریم سراغ امیر تتلو.
👍15
چند روز صبر کردم و نتیجه نظرخواهی درباره پرداختن به حواشی گفتگو با امیر تتلو را در کانال می‌بینید. تا زمان نوشتن این چند خط، تعداد موافقان بیش از هشتاد درصد است.

به گمانم امیرحسین مقصودلو جزو کسانی‌ست که تصویرش پس از مهاجرت هیچ تشابهی به قبل از آن ندارد. این نکته در هر دو وجه فرم و محتوی غیر قابل انکار است.
من روانشناس و جامعه‌شناس نیستم، بنابراین نمی‌توانم تحلیل مهمی در باره‌ی چیستی و چرایی این دگرگونی ارائه کنم. بنابراین صرفا به مشاهدات خودم از حواشی یک گفتگوی چند ساعته با او اکتفا می‌کنم.

آن روزها فروشگاه لباسی در شهرک غرب تهران داشت و دسترسی به او و گروهش برای هماهنگی و گفتگو کار سختی نبود. همان فروشگاهی که هر روز ده‌ها نفر از تتلیتی‌ها برای دیدنش صف می‌بستند و امیر تتلو می‌گفت که چیزی هم نمی‌خرند و فقط عکس می‌گیرند.

قرارمان ساعت شش عصر در استودیوی برنامه بود. در ترافیک سنگین اتوبان مدرس گیر کرده بودم. با دستیارم تماس گرفتم تا بپرسم که آیا آنها رسیده‌اند یا نه. بله. آمده بودند. آن روزها مدیر برنامه‌ای به نام اردشیر احمدی داشت. هم کارگردان کلیپ‌های او بود و هم هماهنگی‌های مربوط را انجام می‌داد. ظاهرا بعدها با خانم جوان شطرنج باز ازدواج کرد و همین اواخر هم از کشور مهاجرت کردند.
علاوه بر جناب احمدی، دوستانی از یک هتل بسیار معروف در مشهد هم امیر تتلو را همراهی می‌کردند. در آن سالها تتلو ترانه‌ای برای امام رضا (ع) خوانده بود.
با تاخیر رسیدم. عذرخواهی من را با کمال فروتنی پذیرفتند و گرم صحبت شدیم. تتلو بسیار شوخ طبع و حاضر جواب نشان می‌داد. و البته به طرز ملموسی تحت تاثیر همان جناب احمدی بود.
خیلی از هنرمندها، نسبت به حوزه شخصی مانند ازدواج و فرزند و … حساسیت نشان می‌دهند و توقع دارند که پرسشی در آن باره نشود. تتلو چنین خواسته‌ای نداشت.
در پاسخ به همکاران دفتر من، که ترانه « بذار تو حال خودم باشم» را معیار توقع از تتلو می‌دانستند، می‌گفت که «معیارتون غلطه». می‌گفت که تتلیتی بودن سن و سال ندارد و همین امروز مادربزرگ هفتاد ساله‌ای را دیده که با عشق، خودش را تتلیتی می‌دانست.
مدام تاکید می‌کرد که «من از هیچی به اینجا رسیدم» و با صراحت درباره‌ی زندگی فقیرانه و کارگری و … حرف می‌زد.
وارد استودیو که شدیم با خنده گفت که پیراهنم را با دکور شما «ست» کردم. به لباس من نگاهی انداخت و پرسید « چرا به من که رسید کت و شلوار پوشیدی ؟!». و ادامه داد که اگر سالن برج میلاد را به من بدهند، هزار بار پر و خالی می‌کنم و لباس رسمی هم می‌پوشم.
خلاصه اینکه، کنسرت کلید واژه‌ی حرف‌هایش بود. ویدیوی گفتگو را هم که ببینید خودتان متوجه شدت علاقه‌اش به اجرای زنده در برج میلاد می‌شوید.

دستیارم با کنجکاوی زیاد درباره‌ی کلیپ انرژی هسته‌ای روی ناو جنگی می‌پرسید و او با چند جمله‌ی ساده تاکید می‌کرد که « طرحمان را برداشتیم و بردیم اتاق فرمانده. اونم قبول کرد و ساختیم.». البته که آقای احمدی تلاش می‌کرد با گزاره‌های منطقی قضیه را قابل هضم‌تر کند.


در تمام مدت گفتگو انرژی بسیار بالایی داشت و ارزیابی من این است که امیر حسین مقصودلویی که در استودیوی دید در شب روبه‌روی من نشست هوش هیجانی و آی‌کیوی بالایی دارد.

نگاه کنید. چقدر با اعتماد به نفس از کمیته امداد حرف می‌زند. ببینید که چگونه به سختی‌های زندگی‌اش بی‌پروا اشاره می‌کند و فکر کنید که اگر جای او بودید، در باره‌ی این بخش‌های دردناک از زندگی‌تان صراحت به خرج می‌دادید یا پنهان کاری می‌کردید؟

راستش را بخواهید من هیچ وقت مخاطب آثار تتلو نبودم. به ویژه که این اواخر، فاصله دوری بین سلایق و علایق من و سبک زندگی او هست. اما کتمان نمی‌کنم که در آن گفتگوی چند ساعته، چیزی جز تواضع، هوشمندی و صمیمت از او ندیدم.

این را هم اضافه کنم که جناب تتلو و دوستانش درخواستی برای بازبینی مصاحبه و یا سانسور بخشی از آن قبل از انتشار نداشتند. همانطور هم که خودش می‌گفت، فیلم گفتگو با او رکورد دانلود در یک ساعت اول در آپارات را شکست.


پی‌نوشت: شاید برخی از ما، نسبت به آمار مخاطبان تتلو و تتلیتی‌ها و کنسرتهایش شگفت زده باشیم و آن را غیر قابل باور قلمداد کنیم. اصلا شاید من هم یکی از شماها باشم.
اما باور کنید که در طول یک ساعتی که در پرواز، مشغول نوشتن این مطلب بودم، جوان تحصیلکرده و محترمی که یکی از مهمانداران هواپیما بود کنارم نشست و خودش را یک «ری‌استارتی» معرفی کرد. نیم ساعت باقی‌مانده تا مقصد را در باره عرفان ری‌استارتی با من حرف زد و تعداد «ری‌استارتی» ها را بیش از ده میلیون نفر دانست!

و من حقیقتا هنگ کرده بودم. کاری به صحت و سقم آمارش ندارم اما کسی از تصمیم گیران فرهنگی مملکت از واقعیت گزنده در زیر پوست شهر خبر دارد یا آنها هم مشغول آمار ساختن برای خوشایند همدیگر هستند؟!


https://t.me/Diddarshabplus
👍4817😁3👏1👌1
10👍6🥰3👏1
گفتگو با امیر شمخانی
برنامه مثلث شیشه‌ای
👍9
در باره‌ی دبیر سابق شعام

امروز نام امیر شمخانی در صدر اخبار بود. مردی که سالهاست مهم‌ترین مناصب نظامی و امنیتی کشور را در اختیار داشته. همین چند وقت پیش هم، ویدیویی از برنامه مثلث شیشه‌ای در تارنماهای خبری بازنشر شد که من در یک ایده‌ی خلق‌الساعه، پسر ایشان را به مقابل دوربین می‌آورم و نصیحت پدر در آنتن زنده که هرگز به فکر شغل دولتی نباشد، به تیراژ میلیونی می‌رسد.

من چندین بار با امیر شمخانی گفتگو کرده‌ام که مشهورترین آن، همان برنامه مثلث شیشه‌ای است.
شاید برایتان جالب باشد که یادآوری کنم، هرچند ویدیوی پسر ایشان و نصیحت پدر به دلیل حواشی مربوط به ماجراهای کشتی نفتکش و … بیشتر دیده شده است اما آن گفتگو نکته‌ی بسیار مهم دیگری داشت که برای نخستین بار مطرح و مبنای مباحثه و سرآغاز جدال لفظی بسیاری از چهره‌های سرشناس کشوری و لشکری در روزهای بعد شد.

گذاره‌ی خطرناک‌، بنی‌صدر خائن نیست.

آن روزها که ابوالحسن بنی‌صدر در قید حیات بود و فضای سیاسی و رسانه‌ای کشور هم بسیار یکدست و منقبض به نظر می‌رسید، گفتگویی با این مختصات به بمب خبری تبدیل شد.
آقای شمخانی می‌گفت که روش و تفکر بنی‌صدر برای پیروزی در جنگ با دیگران تفاوت داشت و معنای این تفاوت خیانت نبود.

با حرارت توضیح می‌داد که هدف رییس‌جمهور وقت در عملیات نصر، سرنگونی صدام و کسب اعتبار سیاسی در داخل کشور بود که البته به سرانجام نرسید و معنای آن خیانت نیست. بلکه ایشان در روش‌ها و انگیزه‌ها با ما تفاوت داشت.

همچنین معتقد بود که هر کسی غیر از این بگوید در میدان واقعی آن روزها حضور نداشته و صرفا مشغول سیاسی‌کاری و مصادره به مطلوب است.

تصور کنید که این حرفها از آنتن زنده‌ی تلویزیون ( در آن سالها ) پخش شد و بدیهی‌ست
که تذکرهای بسیار تندی از مدیر وقت شبکه دریافت کردم که هم به موضوع بنی‌صدر مربوط بود و هم پسر امیر و آمدنش به داخل استودیو.

البته که به مرور زمان شنیدن آن حرفها عادی شد و آقای شمخانی در چندین برنامه دیگر هم به تفصیل در آن مورد حرف زد و گل پسرشان هم که بزرگ شد. بزرگ و بزرگتر:)

حالا از آن روزها، قریب به هفده سال گذشته و من خوشحالم که در پرونده حرفه‌ای گروه همراهم، گفتگوهایی دارم که منشا تولید گفتمان و مرجع پرسش‌های تاریخی در حوزه‌های گوناگون شده است. و شاید ذوق همین کارنامه‌، ته‌مانده‌ی انگیزه‌ام برای کار رسانه‌ای باشد.

حالا برای حسن ختام این چند خط یک نکته‌ی حاشیه‌ای هم بگویم. آقای شمخانی بسیار خوش مشرب و شوخ طبع و خونگرم است. مثل بسیاری از خوزستانی‌ها. خوش‌پوش هم هست. مثل بسیاری از خورستانی‌ها. عاشق عینک ریبن هم هست. مثل بسیار از خوزستانی‌ها.

https://t.me/Diddarshabplus
👍359👎1
🌒 دید در شب
پاسخ جناب دکتر ظریف در باره‌ی جمله‌ی چالش برانگیزی که در این حاشیه نگاری نوشته بودم را بخوانید :
سلام
چند سال پیش در برابر پرسشی سخت، پاسخ دادم: «خودمان انتخاب کردیم». بسیاری از آن سخن رنجیدند. با پوزش از اینکه شاید پاسخگویی با بیان روشن‌تر به رنجش افزون‌تر بیانجامد:
مرحوم پروفسور روح الله رمضانی، متخصص برجسته سیاست خارجی ایران در آمریکا، سیاست خارجی پانصد سال گذشته ایران را چنین آسیب‌شناسی می‌کند: «ایران در پی به دست آوردن دوباره قلمروی بود که زمانی در تصرف داشت و اغلب نمی‌توانست فاصله‌ی میان این اهداف و امکانات در دسترس برای تحقق آن‌ها را درک کند».
ما در طول تاریخ اهدافمان را بر اساس آرزوهایمان چیده‌ایم و به توانایی‌هایمان توجهی نکرده‌ایم.
گرایش تاریخی ما برای رسیدن به آرزوها بدون در نظرگرفتن امکانات، نه تنها در سیاست خارجی نمایان است، بلکه در شکل گیری خطوط متراکم خودرو پشت هر تونل کم عرض نیز دیدنی است.
در ۷۵ سال برنامه‌ریزی توسعه ما، منابع ملی نابود شده و توسعه نیز حاصل نشده، چون بیشتر برنامه‌ها به جای ترسیم مسیر جبران عقب‌ماندگی‌ها متناسب با امکانات و فرصتها، حدیث آرزومندی رهبران کشور بوده‌اند.
آگاهانه یا ناخودآگاه ما مردم انتخاب کرده‌ایم‌ آنان را که به دنبال آرزوهایمان بوده‌اند بستاییم‌، هر چند برای خود و کشور خسارات فراوان به بار آورده باشند؛ و آنان را که در حد امکانات کوشیده‌اند تا از گستره خسارات ناشی از حرکات آرزومندانه بکاهند، «سازشکار» و حتی «خائن» بنامیم.
راستی نه تنها ما مردم بلکه نخبگان ما کدامیک را بیشتر نکوهش می‌کنند: آنها که با آرزوی بازپس‌گرفتن سرزمین از دست رفته در قرارداد گلستان، بخش‌های بیشتری از سرزمین و حتی استقلال ایران را به باد دادند، یا آنها که با قرارداد ترکمانچای دست‌کم قسمتی از سرزمین تازه از دست رفته را بازپس گرفتند‌؟
برای پیشگیری از ترکمانچای‌ها باید «انتخاب کنیم» که آرزوهایمان را در چارچوب امکانات دنبال کنیم.
ولی حتی در واژه‌هایمان هم توجه به امکانات را ناشایست می‌دانیم.
چرا «سازش‌کار» منفی‌، و «سازش‌ناپذیر» مثبت است؟
مگر سازش جز به معنی دستیابی به نقطه‌ی اشتراک و توازن برای حرکت به سوی آرمانهاست؟
مگر می‌توان از روش دیگری به آرمانها رسید؟
داشتن آرزو به زندگی جهت می‌دهد، اما توجه به توانایی‌ها حرکت به سمت آرمانها را ممکن می‌سازد.
نیاز امروز ما درک درست و «انتخاب» هوشمندانه است‌. «کنشگریِ مرزی». چشم به آرمانها و استوار بر توانایی‌ها.
👍40👏65👎2