بعضی آدمها را نباید از زندگیمان حذف کنیم؛ فقط باید جایگاهشان را عوض کنیم.
یکی را باید نزدیک نگه داشت، یکی را دور،
یکی را فقط در حد سلام و احوالپرسی، و یکی را هم...
فقط در قسمت «خاطرات» نگه داشت.
همه آدمها قرار نیست تا آخر مسیر، هممسیر ما باشند.
@Dialogtik
یکی را باید نزدیک نگه داشت، یکی را دور،
یکی را فقط در حد سلام و احوالپرسی، و یکی را هم...
فقط در قسمت «خاطرات» نگه داشت.
همه آدمها قرار نیست تا آخر مسیر، هممسیر ما باشند.
@Dialogtik
👍9
بعضی خریدها دیگه خرید نیست؛
یه جور مذاکرهست بین تو و حسابت! 😂
تو میگی:
«اینم برداریم.»
حساب بانکی:
«مطمئنی؟»
تو:
«آره.»
حساب بانکی:
«آخرین حرفته؟»
تو:
«باشه، برش میگردونیم.» 😐
@Dialogtik
یه جور مذاکرهست بین تو و حسابت! 😂
تو میگی:
«اینم برداریم.»
حساب بانکی:
«مطمئنی؟»
تو:
«آره.»
حساب بانکی:
«آخرین حرفته؟»
تو:
«باشه، برش میگردونیم.» 😐
@Dialogtik
😢1
خیلی وقتها روزگار به کام ما نیست، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها هوای جهان ما سرد است، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها آدمها پشت ما را خالی میکنند، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها دستمان میشکند، پایمان میشکند، دلمان میشکند، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها شکست نزدیک و پیروزی دور است، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها دنیا تاریک است، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها درد میکشیم، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها گرسنهایم، خواب آلودهایم، خستهایم، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها میجنگیم، نه بخاطر اینکه ببریم، بلکه به این خاطر که جنگیدن تنها انتخاب ماست.
@Dilalogtik
خیلی وقتها هوای جهان ما سرد است، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها آدمها پشت ما را خالی میکنند، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها دستمان میشکند، پایمان میشکند، دلمان میشکند، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها شکست نزدیک و پیروزی دور است، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها دنیا تاریک است، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها درد میکشیم، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها گرسنهایم، خواب آلودهایم، خستهایم، ولی از جنگیدن دست نمیکشیم.
خیلی وقتها میجنگیم، نه بخاطر اینکه ببریم، بلکه به این خاطر که جنگیدن تنها انتخاب ماست.
@Dilalogtik
❤3👍3
گاهی لازم نیست برای همه چیز جواب داشته باشی.
بعضی اتفاقها را باید مدتی با خودت حمل کنی، بگذاری تهنشین شوند، بعد تصمیم بگیری چه معنایی برایت دارند.
ما خیلی وقتها نه از خودِ اتفاق، بلکه از عجله برای فهمیدنش خسته میشویم.
@Dialogtik
بعضی اتفاقها را باید مدتی با خودت حمل کنی، بگذاری تهنشین شوند، بعد تصمیم بگیری چه معنایی برایت دارند.
ما خیلی وقتها نه از خودِ اتفاق، بلکه از عجله برای فهمیدنش خسته میشویم.
@Dialogtik
👍1
یه جایی از بزرگسالی میرسی به اینکه دیگه آرزوت این نیست که پولدار بشی...
آرزوت اینه که
وقتی یه چیزی میخری، بعدش پشیمون نشی! 😂
@Dialogtik
آرزوت اینه که
وقتی یه چیزی میخری، بعدش پشیمون نشی! 😂
@Dialogtik
😢2
این روزها فقط قیمتها بالا و پایین نمیشوند؛
برنامههای آدمها هم بالا و پایین میشوند.
یک خرید عقب میافتد،
یک سفر لغو میشود،
یک تصمیم به تعویق میافتد،
یک خواسته تبدیل میشود به «بعداً».
آدمها فقط با گرانی پول روبهرو نیستند؛
گاهی دارند با گرانیِ تصمیم گرفتن زندگی میکنند.
چون هر تصمیمی ممکن است فردا هزینه بیشتری داشته باشد.
@dialogtik
برنامههای آدمها هم بالا و پایین میشوند.
یک خرید عقب میافتد،
یک سفر لغو میشود،
یک تصمیم به تعویق میافتد،
یک خواسته تبدیل میشود به «بعداً».
آدمها فقط با گرانی پول روبهرو نیستند؛
گاهی دارند با گرانیِ تصمیم گرفتن زندگی میکنند.
چون هر تصمیمی ممکن است فردا هزینه بیشتری داشته باشد.
@dialogtik
😢5
یک سؤال:
اگر قرار باشد فقط یک چیز از زندگی امروزتان را تغییر بدهید، کدام را انتخاب میکنید؟
۱. درآمد بیشتر
۲. وقت آزاد بیشتر
۳. آرامش بیشتر
۴. آدمهای بهتر دور و برتان
۵. یک زندگی سادهتر
من فکر میکنم جواب این سؤال، بیشتر از چیزی که فکر میکنیم درباره خودمان حرف میزند.
@Dialogtik
اگر قرار باشد فقط یک چیز از زندگی امروزتان را تغییر بدهید، کدام را انتخاب میکنید؟
۱. درآمد بیشتر
۲. وقت آزاد بیشتر
۳. آرامش بیشتر
۴. آدمهای بهتر دور و برتان
۵. یک زندگی سادهتر
من فکر میکنم جواب این سؤال، بیشتر از چیزی که فکر میکنیم درباره خودمان حرف میزند.
@Dialogtik
👍3
هرچه سن آدم بیشتر میشود، بیشتر میفهمد که همه چیز را نمیشود با «تلاش بیشتر» حل کرد.
بعضی چیزها زمان میخواهند.
بعضی چیزها پذیرش.
بعضی چیزها رها کردن.
و بعضی چیزها هم فقط باید بگذرد...
نه چون بیاهمیت بوده، چون دیگر کاری از دست تو برایش برنمیآید.
@Dialogtik
بعضی چیزها زمان میخواهند.
بعضی چیزها پذیرش.
بعضی چیزها رها کردن.
و بعضی چیزها هم فقط باید بگذرد...
نه چون بیاهمیت بوده، چون دیگر کاری از دست تو برایش برنمیآید.
@Dialogtik
❤3👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 با اعلام رسمی سخنگوی قوه قضائیه:
بیحجابی رسما جرم اعلام شد و از این به بعد در سراسر کشور، برای زنان بیحجاب پرونده قضایی تشکیل و محاکمه میشوند..
@Dialogtik
بیحجابی رسما جرم اعلام شد و از این به بعد در سراسر کشور، برای زنان بیحجاب پرونده قضایی تشکیل و محاکمه میشوند..
@Dialogtik
🤯3❤1
اگر قرار بود فقط یک چیز از دهه ۷۰ یا ۸۰ را به امروز برگردانیم، چی بود؟
📻 برنامههای رادیویی و تلویزیونی آن سالها؟
📞 تلفنهای ثابت و زنگ خوردن ناگهانی خانه؟
🎵 نوار کاست و ضبط؟
🍦 بستنیهای قدیمی؟
🏘️ دورهمیهای بیخبر و بدون هماهنگی؟
📺 فیلم دیدن با خانواده؟
یا اصلاً یک چیز دیگر؟
من فکر میکنم بعضی چیزها را نمیشود خرید؛ فقط میشود دلتنگشان شد.
@Dialogtik
📻 برنامههای رادیویی و تلویزیونی آن سالها؟
📞 تلفنهای ثابت و زنگ خوردن ناگهانی خانه؟
🎵 نوار کاست و ضبط؟
🍦 بستنیهای قدیمی؟
🏘️ دورهمیهای بیخبر و بدون هماهنگی؟
📺 فیلم دیدن با خانواده؟
یا اصلاً یک چیز دیگر؟
من فکر میکنم بعضی چیزها را نمیشود خرید؛ فقط میشود دلتنگشان شد.
@Dialogtik
😢3
آدم هرچه بزرگتر میشود، بیشتر میفهمد که «وقت» از «پول» باارزشتر است.
برای پول میشود دوباره تلاش کرد.
اما یک عصر از دسترفته، یک گفتوگوی انجامنشده، یک سفر نرفته، یا وقتی که باید کنار کسی میبودیم و نبودیم...
دیگر برنمیگردد.
شاید یکی از نشانههای بزرگ شدن همین باشد:
بدانی برای چه چیزی پول خرج کنی و برای چه کسی وقت.
@Dialogtik
برای پول میشود دوباره تلاش کرد.
اما یک عصر از دسترفته، یک گفتوگوی انجامنشده، یک سفر نرفته، یا وقتی که باید کنار کسی میبودیم و نبودیم...
دیگر برنمیگردد.
شاید یکی از نشانههای بزرگ شدن همین باشد:
بدانی برای چه چیزی پول خرج کنی و برای چه کسی وقت.
@Dialogtik
👍4❤2
گاهی یک نفر فقط میخواهد بداند هنوز برای یک نفر مهم است.
نه کمک میخواهد، نه راهحل، نه نصیحت.
فقط یک پیام ساده:
«خوبی؟»
همین.
شاید یکی از قشنگترین کارهایی که میتوانیم برای آدمهای زندگیمان انجام بدهیم این باشد که گاهی، بدون هیچ دلیلی، سراغشان را بگیریم.
چون خیلی وقتها آدمها نمیگویند که دلشان گرفته، فقط ساکتتر میشوند.
@Dialogtik
نه کمک میخواهد، نه راهحل، نه نصیحت.
فقط یک پیام ساده:
«خوبی؟»
همین.
شاید یکی از قشنگترین کارهایی که میتوانیم برای آدمهای زندگیمان انجام بدهیم این باشد که گاهی، بدون هیچ دلیلی، سراغشان را بگیریم.
چون خیلی وقتها آدمها نمیگویند که دلشان گرفته، فقط ساکتتر میشوند.
@Dialogtik
👍4
امروز یک نفر گفت:
«دیگه از هیچی تعجب نمیکنم.»
گفتم:
«این خودش خیلی عجیبه!»
واقعاً هم همینطوره؛ بعضی وقتها آنقدر اتفاق عجیب میبینیم که عجیبترین اتفاق،
دیگه عجیب نبودنه!
@Dialogtik
«دیگه از هیچی تعجب نمیکنم.»
گفتم:
«این خودش خیلی عجیبه!»
واقعاً هم همینطوره؛ بعضی وقتها آنقدر اتفاق عجیب میبینیم که عجیبترین اتفاق،
دیگه عجیب نبودنه!
@Dialogtik
👍2🤯1
فیلمهای زیر دید شما رو نسبت به زندگی عوض میکنه...
اگه میخوای تغییر کنی این فیلمها رو ببینید
چون قطعا دلیل حال خوبتون میشه!
1. The Shawshank Redemption(رستگاری در شاوشنک)
2. Forrest Gump(فارست گامپ)
3. Rain Man( مرد بارانی)
4. The Pursuit of Happyness(در جستجوی خوشبختی)
5. Schindler’s List (لیست شیندلر)
6. Dead Poets Society(انجمن شاعران مرده)
7. Good will hunting ( ویل هانتینگ نابغه)
8. A Beautiful Mind (ذهن زیبا)
9. Saving Private Ryan(نجات سرباز رایان)
10. Hacksaw Ridge(ستیغ هکسا)
@Dialogtik
اگه میخوای تغییر کنی این فیلمها رو ببینید
چون قطعا دلیل حال خوبتون میشه!
1. The Shawshank Redemption(رستگاری در شاوشنک)
2. Forrest Gump(فارست گامپ)
3. Rain Man( مرد بارانی)
4. The Pursuit of Happyness(در جستجوی خوشبختی)
5. Schindler’s List (لیست شیندلر)
6. Dead Poets Society(انجمن شاعران مرده)
7. Good will hunting ( ویل هانتینگ نابغه)
8. A Beautiful Mind (ذهن زیبا)
9. Saving Private Ryan(نجات سرباز رایان)
10. Hacksaw Ridge(ستیغ هکسا)
@Dialogtik
👍3
آدمها را از روی رفتاری که با تو دارند نشناس...
گاهی آدمها وقتی به تو نیاز دارند، فوقالعادهاند.
آدم واقعی را وقتی بشناس که دیگر چیزی از تو نمیخواهد.
اگر آن موقع هم محترمت داشت، اگر هنوز سراغت را میگرفت، اگر نبودنت برایش مهم بود، احتمالاً آن رابطه، فقط یک معامله نبوده.
این پست را اگر قبولش داری، برای یک نفر بفرست.
@Dialogtik
گاهی آدمها وقتی به تو نیاز دارند، فوقالعادهاند.
آدم واقعی را وقتی بشناس که دیگر چیزی از تو نمیخواهد.
اگر آن موقع هم محترمت داشت، اگر هنوز سراغت را میگرفت، اگر نبودنت برایش مهم بود، احتمالاً آن رابطه، فقط یک معامله نبوده.
این پست را اگر قبولش داری، برای یک نفر بفرست.
@Dialogtik
👍5
دلم میخواست این پاییز یکی بود که میشد با او راه افتاد و رفت سمت میدان تجریش!
نه برای اینکه اتفاق خاصی بیفتد، فقط برای اینکه چند ساعت از این زندگی فاصله بگیریم.
راه برویم و درباره هر چیزی که از ذهنمان رد میشود حرف بزنیم.
حتی درباره چیزهایی که هیچ اهمیتی ندارند.
گاهی آدم به یک همصحبت احتیاج دارد که لازم نباشد حرفهای حسابشده بزند.
اصلا بگذار از خودم برایت بگویم...
از این سالهایی که از روی آدم رد میشوند و وقتی برمیگردی پشت سرت را نگاه میکنی، میبینی خودت هم دیگر آن آدم قبلی نیستی.
از اشتباهاتم، از آدمهایی که از دست دادم، از چیزهایی که زمانی برایم مهم بودند و حالا حتی حوصله فکر کردن به آنها را هم ندارم.
تو هم از خودت میگفتی...
از چیزهایی که هیچوقت برای کسی تعریف نکردی.
بعد وسط حرفهایمان، ناگهان حواسمان پرت یک پیرمرد، یک درخت یا حتی یه تکه ابر میشد و چند دقیقه درباره همان چیز بیاهمیت حرف میزدیم.
میخواستم یه کافه کوچک پیدا کنم، بنشینیم گوشهای، چای یا قهوه بخوریم و آنقدر حرف بزنیم که نفهمیم چند ساعت گذشته است.
بعد دوباره راه بیفتیم.
دلم نمیخواست آن شب زود تمام بشود.
چون میدانستم آخرش دوباره باید برگردم به همان خانه، همان سکوت و همان آینهای که هر بار جلویش میایستم، یک سؤال تکراری در سرم میچرخد:
این آدمی که الان در آینهست، همان بچهای است که یک روز برای خندیدن بهانه نمیخواست؟
کِی اینقدر عوض شد؟
کِی اینهمه خستگی روی صورتش نشست؟
کِی یاد گرفت خیلی چیزها برایش مهم نباشد؟
پاییز که میرسد، این فکرها بیشتر سراغم میآیند...
هوا سردتر میشود، آدمها بیشتر در لباسهایشان فرو میروند و من بیشتر از همیشه میفهمم چقدر بعضی چیزها در زندگی آدم دیگر برنمیگردند.
گاهی به آدمهایی فکر میکنم که میتوانستند کنارم بمانند، ولی نماندند.
به آدمهایی که میشد دوستشان داشت، اما بلد نبودیم چطور نگهشان داریم.
بعضی وقتها هم خودم را شبیه یکی از اون کتابهایی میبینم که مدتهاست گوشه یک کتابفروشی خاک میخورند؛ کتابی که شاید داستان خوبی داشته، اما هیچکس دستش سمتش نرفته است.
صبحها که هوا سرد است، کنار پنجره میایستم و به بیرون نگاه میکنم.
گاهی آفتاب میزند، ولی هیچ چیز در دل آدم روشن نمیشود.
بعضی روزها حتی یادم نیست مُسکنی که جلوی رویم است را باید بخورم یا قبلاً خوردم و فقط یادم مانده که باید میخوردم.
بعد مینشینم و به چیزهایی فکر میکنم که شاید اصلاً قرار نبوده درست بشوند!
شاید هم باید قبول کرد که آدم همیشه قرار نیست آخر قصه به چیزی که میخواسته برسد.
من خوشحالم اگر حالا فقط یک قسمت کوچک از گذشته تو باشم.
نه آدمی که هنوز منتظرت باشد و منتظرش باشی و نه کسی باشم که بخواهم برگردی یا دوباره برگردد.
فقط یک خاطره و بس.
یک آدمی که یک زمانی در زندگیات بوده و حالا نیست.
شاید من هیچوقت آدم مناسبی برای ماندن کنار کسی نبودم.
شاید حتی برای خودم هم آدم مناسبی نبودم.
ولی این را میدانم که هنوز گاهی دلم میخواهد یکی باشد که بشود با او بیهدف راه رفت، خندید، حرف زد و برای چند ساعت فراموش کرد زندگی چقدر جدی شده است.
حالا پاییز آمده و من باز همان آدمم؛ با همان فکرها، همان پنجره، همان مُسکنهای روی میز و همان سؤال قدیمی که جوابش را پیدا نکردهام.
بعضی آدمها میروند و بعد از رفتنشان تازه میفهمی چقدر به بودنشان عادت کرده بودی.
بعضیها هم آنقدر دور میشوند که حتی اگر یک روز دوباره ببینیشان، دیگر نمیدانی باید از کجای گذشته شروع کنی.
شاید قصه ما هم همین بود.
نه کسی مقصر بود، نه کسی برنده شد.
فقط یک جایی از مسیر، راه ما از هم جدا شد و من ماندم این طرفِ ایستگاه، با یک پاییز طولانی و قطاری که مدتهاست دیگر برای آدمهایی مثل من توقف نمیکند.
همین... والسلام.
@Dialogtik
نه برای اینکه اتفاق خاصی بیفتد، فقط برای اینکه چند ساعت از این زندگی فاصله بگیریم.
راه برویم و درباره هر چیزی که از ذهنمان رد میشود حرف بزنیم.
حتی درباره چیزهایی که هیچ اهمیتی ندارند.
گاهی آدم به یک همصحبت احتیاج دارد که لازم نباشد حرفهای حسابشده بزند.
اصلا بگذار از خودم برایت بگویم...
از این سالهایی که از روی آدم رد میشوند و وقتی برمیگردی پشت سرت را نگاه میکنی، میبینی خودت هم دیگر آن آدم قبلی نیستی.
از اشتباهاتم، از آدمهایی که از دست دادم، از چیزهایی که زمانی برایم مهم بودند و حالا حتی حوصله فکر کردن به آنها را هم ندارم.
تو هم از خودت میگفتی...
از چیزهایی که هیچوقت برای کسی تعریف نکردی.
بعد وسط حرفهایمان، ناگهان حواسمان پرت یک پیرمرد، یک درخت یا حتی یه تکه ابر میشد و چند دقیقه درباره همان چیز بیاهمیت حرف میزدیم.
میخواستم یه کافه کوچک پیدا کنم، بنشینیم گوشهای، چای یا قهوه بخوریم و آنقدر حرف بزنیم که نفهمیم چند ساعت گذشته است.
بعد دوباره راه بیفتیم.
دلم نمیخواست آن شب زود تمام بشود.
چون میدانستم آخرش دوباره باید برگردم به همان خانه، همان سکوت و همان آینهای که هر بار جلویش میایستم، یک سؤال تکراری در سرم میچرخد:
این آدمی که الان در آینهست، همان بچهای است که یک روز برای خندیدن بهانه نمیخواست؟
کِی اینقدر عوض شد؟
کِی اینهمه خستگی روی صورتش نشست؟
کِی یاد گرفت خیلی چیزها برایش مهم نباشد؟
پاییز که میرسد، این فکرها بیشتر سراغم میآیند...
هوا سردتر میشود، آدمها بیشتر در لباسهایشان فرو میروند و من بیشتر از همیشه میفهمم چقدر بعضی چیزها در زندگی آدم دیگر برنمیگردند.
گاهی به آدمهایی فکر میکنم که میتوانستند کنارم بمانند، ولی نماندند.
به آدمهایی که میشد دوستشان داشت، اما بلد نبودیم چطور نگهشان داریم.
بعضی وقتها هم خودم را شبیه یکی از اون کتابهایی میبینم که مدتهاست گوشه یک کتابفروشی خاک میخورند؛ کتابی که شاید داستان خوبی داشته، اما هیچکس دستش سمتش نرفته است.
صبحها که هوا سرد است، کنار پنجره میایستم و به بیرون نگاه میکنم.
گاهی آفتاب میزند، ولی هیچ چیز در دل آدم روشن نمیشود.
بعضی روزها حتی یادم نیست مُسکنی که جلوی رویم است را باید بخورم یا قبلاً خوردم و فقط یادم مانده که باید میخوردم.
بعد مینشینم و به چیزهایی فکر میکنم که شاید اصلاً قرار نبوده درست بشوند!
شاید هم باید قبول کرد که آدم همیشه قرار نیست آخر قصه به چیزی که میخواسته برسد.
من خوشحالم اگر حالا فقط یک قسمت کوچک از گذشته تو باشم.
نه آدمی که هنوز منتظرت باشد و منتظرش باشی و نه کسی باشم که بخواهم برگردی یا دوباره برگردد.
فقط یک خاطره و بس.
یک آدمی که یک زمانی در زندگیات بوده و حالا نیست.
شاید من هیچوقت آدم مناسبی برای ماندن کنار کسی نبودم.
شاید حتی برای خودم هم آدم مناسبی نبودم.
ولی این را میدانم که هنوز گاهی دلم میخواهد یکی باشد که بشود با او بیهدف راه رفت، خندید، حرف زد و برای چند ساعت فراموش کرد زندگی چقدر جدی شده است.
حالا پاییز آمده و من باز همان آدمم؛ با همان فکرها، همان پنجره، همان مُسکنهای روی میز و همان سؤال قدیمی که جوابش را پیدا نکردهام.
بعضی آدمها میروند و بعد از رفتنشان تازه میفهمی چقدر به بودنشان عادت کرده بودی.
بعضیها هم آنقدر دور میشوند که حتی اگر یک روز دوباره ببینیشان، دیگر نمیدانی باید از کجای گذشته شروع کنی.
شاید قصه ما هم همین بود.
نه کسی مقصر بود، نه کسی برنده شد.
فقط یک جایی از مسیر، راه ما از هم جدا شد و من ماندم این طرفِ ایستگاه، با یک پاییز طولانی و قطاری که مدتهاست دیگر برای آدمهایی مثل من توقف نمیکند.
همین... والسلام.
@Dialogtik
❤5
یه زمانی میرفتیم خرید که ببینیم چی خوشمزهست؛
الان میریم خرید که ببینیم چی از بودجهمون کم نمیکنه!
آخرش هم با دو تا کیسه برمیگردیم خونه و به خودمون میگیم:
«خوب شد زیاد خرید نکردیم!» 😅
شما هم قبل از خرید، بیشتر از خودِ خرید، به حساب بانکیتون فکر میکنید؟
@Dialogtik
الان میریم خرید که ببینیم چی از بودجهمون کم نمیکنه!
آخرش هم با دو تا کیسه برمیگردیم خونه و به خودمون میگیم:
«خوب شد زیاد خرید نکردیم!» 😅
شما هم قبل از خرید، بیشتر از خودِ خرید، به حساب بانکیتون فکر میکنید؟
@Dialogtik
👍5❤2
بیاید امروز یک اعتراف کوچیک کنیم!
کدوم یکی از این کارها رو انجام میدید ولی دوست ندارید کسی بفهمه؟
۱. پیام رو میخونم، جواب نمیدم، بعد یادم میره!
۲. میرم توی گوشی دنبال یه چیز، یادم میره چی میخواستم!
۳. قبل از خواب میگم فقط پنج دقیقه گوشی؛ بعد میبینم صبح شده!
۴. توی بحث، جواب عالی رو دو ساعت بعد پیدا میکنم! 😂
شمارهاش رو بنویسید؛ بدون قضاوت!
من به گزینه ۴ مشکوکم... 😁
@Dialogtik
کدوم یکی از این کارها رو انجام میدید ولی دوست ندارید کسی بفهمه؟
۱. پیام رو میخونم، جواب نمیدم، بعد یادم میره!
۲. میرم توی گوشی دنبال یه چیز، یادم میره چی میخواستم!
۳. قبل از خواب میگم فقط پنج دقیقه گوشی؛ بعد میبینم صبح شده!
۴. توی بحث، جواب عالی رو دو ساعت بعد پیدا میکنم! 😂
شمارهاش رو بنویسید؛ بدون قضاوت!
من به گزینه ۴ مشکوکم... 😁
@Dialogtik
👍1
گاهی فکر میکنم خستهکنندهترین بخش زندگی این روزها، فقط گرونی یا خبرهای نگرانکننده نیست...
این است که آدم برای برنامهریزی فردایش هم مطمئن نیست.
یک سفر ساده، یک خرید معمولی، یک تصمیم کوچک...
همهشان میتوانند تبدیل شوند به چند ساعت حسابوکتاب و دودلی.
با این حال، زندگی را نمیشود تا روزی که همهچیز درست شود، متوقف کرد.
شاید هنر این روزها این باشد:
حواسمان به واقعیت باشد، اما تمام زندگیمان را به نگرانی نسپاریم.
@Dialogtik
این است که آدم برای برنامهریزی فردایش هم مطمئن نیست.
یک سفر ساده، یک خرید معمولی، یک تصمیم کوچک...
همهشان میتوانند تبدیل شوند به چند ساعت حسابوکتاب و دودلی.
با این حال، زندگی را نمیشود تا روزی که همهچیز درست شود، متوقف کرد.
شاید هنر این روزها این باشد:
حواسمان به واقعیت باشد، اما تمام زندگیمان را به نگرانی نسپاریم.
@Dialogtik
😢3👍1
یه سؤال که احتمالاً جوابهاش دو دسته میشه! 👀
کدوم بدتره؟
🔹 کسی که حقیقت رو میگه و ناراحتت میکنه؛
🔹 یا کسی که برای ناراحت نکردنت، حقیقت رو ازت پنهان میکنه؟
من فکر میکنم فقط خودِ حقیقت مهم نیست؛ این هم مهمه که چه کسی، با چه نیتی و چطور اون رو میگه.
شما کدوم رو انتخاب میکنید؟ چرا؟
قرار نیست همه مثل هم فکر کنند؟
@Dialogtik
کدوم بدتره؟
🔹 کسی که حقیقت رو میگه و ناراحتت میکنه؛
🔹 یا کسی که برای ناراحت نکردنت، حقیقت رو ازت پنهان میکنه؟
من فکر میکنم فقط خودِ حقیقت مهم نیست؛ این هم مهمه که چه کسی، با چه نیتی و چطور اون رو میگه.
شما کدوم رو انتخاب میکنید؟ چرا؟
قرار نیست همه مثل هم فکر کنند؟
@Dialogtik
🤯1
یه پیشنهاد برای امشب...
اسم یک نفر رو توی ذهنت بیار که مدتهاست باهاش حرف نزدی.
نه دعوایی شده، نه اتفاق خاصی افتاده؛ فقط زندگی شلوغ شده و فاصله افتاده.
حالا بهجای اینکه بگی «یه روز بهش زنگ میزنم»، همین امشب یک پیام ساده براش بفرست:
«سلام، الان یادت افتادم. خوبی؟»
شاید برای تو فقط یک پیام باشه،
اما برای اون،
دلیل قشنگی برای لبخند زدنه.
بعضی رابطهها با دعوا تموم نمیشن؛ با همین «بعداً خبر میگیرم»ها کمرنگ میشن.
اگر کسی به ذهنت رسید، این پست رو براش بفرست.
@Dialogtik
اسم یک نفر رو توی ذهنت بیار که مدتهاست باهاش حرف نزدی.
نه دعوایی شده، نه اتفاق خاصی افتاده؛ فقط زندگی شلوغ شده و فاصله افتاده.
حالا بهجای اینکه بگی «یه روز بهش زنگ میزنم»، همین امشب یک پیام ساده براش بفرست:
«سلام، الان یادت افتادم. خوبی؟»
شاید برای تو فقط یک پیام باشه،
اما برای اون،
دلیل قشنگی برای لبخند زدنه.
بعضی رابطهها با دعوا تموم نمیشن؛ با همین «بعداً خبر میگیرم»ها کمرنگ میشن.
اگر کسی به ذهنت رسید، این پست رو براش بفرست.
@Dialogtik
👍3