هنگام بغل کردنت چاقو را در قلبم فرو کردی،
میشود قاتلی باشی که به صحنهی قتل برمیگردد؟
میشود قاتلی باشی که به صحنهی قتل برمیگردد؟
تو از اولم میدونستی جمال ثریای عزیز، غمگینت خواهند کرد، بسیار هم غمگین. آنگاه مرا به یاد خواهی آورد.
بله جناب داستایفسکی، آنچه در درون آدم میماند، بسیار بیشتر از آن چیزیست که با کلمات بیرون میآید.
جناب ادگار، منم میخواستم رازهام رو بهش بگم، اما دیدم خودش هم یکی از اوناست.
جناب شوپنهاور حق با شماست، به ندرت در هر صد نفر، یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی.
درسته نزار قبانی عزیز،
میدانستم او کشته خواهد شد؛
او زیبا بود در عصر زشتی ها.
میدانستم او کشته خواهد شد؛
او زیبا بود در عصر زشتی ها.
گَه مرا پس میزنی، گَه باز پیشم میکشی،
[کاش بفهمه جناب شهریار]
آنچه دستت داده ام نامش دل است، افسار نه.
[کاش بفهمه جناب شهریار]
آنچه دستت داده ام نامش دل است، افسار نه.
منم همینطور عباس معروفی عزیز،
منم اگه میدونستم دنیا انقدر شلوغه، نمیاومدم.
منم اگه میدونستم دنیا انقدر شلوغه، نمیاومدم.
درسته آلوکارد، اون مرد خیلی وقته که از درون مرده.
حق با داستایفسکی بود، شما آدم ها با سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه ای که پرشور ترین احساساتم را نثارتان میکردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.
منم همینطور داستایفسکی عزیز، به هر ترتیبی همیشه تقصیرها گردن من است و آنچه بیشتر آزارم میدهد این است که بیهیچ تقصیری، مقصر شناخته میشوم.
او قبر مرا میکند و من نگران زخمی شدن انگشت هایش بودم.
جناب جمال ثریای عزیز، اولین بار که او را دیدم زخمی داشت که از دیگری بود؛ من او را با زخم هایش دوست داشتم