بله جناب البرکامو، همهی بدبختی انسانها از این است که به زبان صریح و روشن حرف نمیزنند.
منم همینطور آقای البرکامو،
ﻗﺼﺪ ﻣﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ.
ﻗﺼﺪ ﻣﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ.
حق با شماست آقای البرکامو، آدم ها باهم ازدواج میکنند، بازهم کمی همدیگر را دوست دارند و کار میکنند. آنقدر کار میکنند که دوست داشتن را فراموش کنند.
عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمیدارد. با خودش میگوید: "مراقب باش آسیبی نبینی." اما مگر عشق اینطور است؟
منم همینطور نازنین بیاتی عزیز، منم خیلی وقته که یادم نمیاد کدوم صبح از خواب بیدار شدم و دیگه نگران اینکه عروسکام چیکار میکنن، چی میپوشن و چی میخورن نبودم.
شاملوی عزیز من عاشقانه دوستش میداشتم و او عاقلانه طردم کرد، منطق او حتی از حماقت من احمقانه تر بود
حالا دیگر خیلی تنها شدهام و هیچ شلوغی نجاتم نخواهد داد؛ مثل پای قطع شده مردی در جنگ که هیچ صلحی آن را بر نمیگرداند
-اصلا تا حالا یبارم بهم گفتی دوستت دارم؟ نه دیگه نگفتی.
+اخه مگه گفتنیه؟
-اره، اره گفتنیه..
+چرا اون کارو کردی؟
-فقط میخواستم حالم خوب بشه..
+با کشتن خودت؟؟
-والا من هر کی رو دیدم حالش خوبه مرده بود.
بله جناب خسرو شکیبایی، منم گاهی اوقات سکوت میکنم، چون انقدر رنجیدم که نمیخوام حرفی بزنم.
1
منم همینطور جناب حافظ، در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
او تو را کشته بود؛ ولی تو انگار طوری هستی که اگر بر مزارت دسته گلی میگذاشت، او را میبخشیدی.
اما من هنوز نفهمیدم چرا با همه حرف کم میارم، با تو زمان.
بله غاده السمان عزیز، منم وقتی که داشتم باورش میکردم، خنجرش را در سینهام فرو کرد.