درسته جناب نیچه، کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت.
بله جناب البرکامو، همهی بدبختی انسانها از این است که به زبان صریح و روشن حرف نمیزنند.
منم همینطور آقای البرکامو،
ﻗﺼﺪ ﻣﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ.
ﻗﺼﺪ ﻣﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ.
حق با شماست آقای البرکامو، آدم ها باهم ازدواج میکنند، بازهم کمی همدیگر را دوست دارند و کار میکنند. آنقدر کار میکنند که دوست داشتن را فراموش کنند.
عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمیدارد. با خودش میگوید: "مراقب باش آسیبی نبینی." اما مگر عشق اینطور است؟
منم همینطور نازنین بیاتی عزیز، منم خیلی وقته که یادم نمیاد کدوم صبح از خواب بیدار شدم و دیگه نگران اینکه عروسکام چیکار میکنن، چی میپوشن و چی میخورن نبودم.
شاملوی عزیز من عاشقانه دوستش میداشتم و او عاقلانه طردم کرد، منطق او حتی از حماقت من احمقانه تر بود
حالا دیگر خیلی تنها شدهام و هیچ شلوغی نجاتم نخواهد داد؛ مثل پای قطع شده مردی در جنگ که هیچ صلحی آن را بر نمیگرداند
-اصلا تا حالا یبارم بهم گفتی دوستت دارم؟ نه دیگه نگفتی.
+اخه مگه گفتنیه؟
-اره، اره گفتنیه..
+چرا اون کارو کردی؟
-فقط میخواستم حالم خوب بشه..
+با کشتن خودت؟؟
-والا من هر کی رو دیدم حالش خوبه مرده بود.
بله جناب خسرو شکیبایی، منم گاهی اوقات سکوت میکنم، چون انقدر رنجیدم که نمیخوام حرفی بزنم.
1
منم همینطور جناب حافظ، در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
او تو را کشته بود؛ ولی تو انگار طوری هستی که اگر بر مزارت دسته گلی میگذاشت، او را میبخشیدی.
اما من هنوز نفهمیدم چرا با همه حرف کم میارم، با تو زمان.