بله آقای ابتهاج، منم نخواهم ایستاد رو به روی او، جز برای بوسه دادن.
1
-اسم کتابت رو گذاشتی "تو شارون منی"، این یعنی چی؟
+پلوتو همیشه شارون رو کنار خودش نگه میداره.
اون قمریه که بدون توجه به اینکه پلوتو توی منظومه شمسی هست یا نه، تا ابد باهاش میمونه.
پس این یعنی قرار نیست برای همه آدم خاصی باشیم، فقط باید شارون خودمون رو پیدا کنیم.
+پلوتو همیشه شارون رو کنار خودش نگه میداره.
اون قمریه که بدون توجه به اینکه پلوتو توی منظومه شمسی هست یا نه، تا ابد باهاش میمونه.
پس این یعنی قرار نیست برای همه آدم خاصی باشیم، فقط باید شارون خودمون رو پیدا کنیم.
کسی که هدفی در آینده نمیدید، ناچار تسلیم واپسنگری میشد و اندیشههای گذشته را نشخوار میکرد که همین باعث سقوط او میشد.
درسته جناب نیچه، کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت.
بله جناب البرکامو، همهی بدبختی انسانها از این است که به زبان صریح و روشن حرف نمیزنند.
منم همینطور آقای البرکامو،
ﻗﺼﺪ ﻣﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ.
ﻗﺼﺪ ﻣﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ.
حق با شماست آقای البرکامو، آدم ها باهم ازدواج میکنند، بازهم کمی همدیگر را دوست دارند و کار میکنند. آنقدر کار میکنند که دوست داشتن را فراموش کنند.
عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمیدارد. با خودش میگوید: "مراقب باش آسیبی نبینی." اما مگر عشق اینطور است؟
منم همینطور نازنین بیاتی عزیز، منم خیلی وقته که یادم نمیاد کدوم صبح از خواب بیدار شدم و دیگه نگران اینکه عروسکام چیکار میکنن، چی میپوشن و چی میخورن نبودم.
شاملوی عزیز من عاشقانه دوستش میداشتم و او عاقلانه طردم کرد، منطق او حتی از حماقت من احمقانه تر بود
حالا دیگر خیلی تنها شدهام و هیچ شلوغی نجاتم نخواهد داد؛ مثل پای قطع شده مردی در جنگ که هیچ صلحی آن را بر نمیگرداند
-اصلا تا حالا یبارم بهم گفتی دوستت دارم؟ نه دیگه نگفتی.
+اخه مگه گفتنیه؟
-اره، اره گفتنیه..
+چرا اون کارو کردی؟
-فقط میخواستم حالم خوب بشه..
+با کشتن خودت؟؟
-والا من هر کی رو دیدم حالش خوبه مرده بود.