Dialogues teach the greatest lessons
تو را بیشتر از همه دوست داشتم؛ برای همین فراموشت کردم، پیش از آنکه دوست داشتنت را با زخمهای خودم آلوده کنم.
بعضی عشقها، قبل از آنکه به آغوش برسند، بوی خون میگیرند.
تو مرا نخواستی و من تازه فهمیدم عشق هم میتواند آدم را جایی پشت در جا بگذارد.
1
من با غم بزرگ نشدم؛ غم بود که قد کشید و به من رسید.
2
با فرودِ شب، جهان از مألوفبودن بازمیایستاد؛ اشیا غریب، صداها بیگانه و خویشتن، دورترین موجودِ شناختهشدهی این حوالی میشد.
1
لبخندت قشنگترین زخمی بود که به من زدی؛ از آن روز، هر بار یادت میافتم، جای نبودنت دوباره باز میشود.
Forwarded from Dialogues teach the greatest lessons
بهم بگو، یه قلب میتونه بشکنه؛ وقتی قبلا از کار افتاده؟
به همان شدتی که به دیگری نزدیک میشوی
به سوی خود، مأیوسانه باز خواهی گشت.
به سوی خود، مأیوسانه باز خواهی گشت.
اما عزیزم، تو چه میدانی ایستادن روی زانوهای شکسته میان کسانی که نامم را میدانستند اما دردم را نه، چگونه است؟ و کاش هرگز ندانی.
1
آدم گاهی کسی را با تمامِ چیزی که از خودش باقی مانده دوست میدارد، بعد از رفتنش میفهمد همان تکههای باقیمانده هم مال خودش نبودهاند؛ دردناکتر از شکستن، برگشتن به خودیست که دیگر چیزی برای پناه دادن به تو ندارد.
روحم زمانی پناهِ آخرین روشناییام بود؛ آمدی و تاریکی را درست از جایی آغاز کردی که من هنوز امید را پنهان کرده بودم.
چه غریب است که آدم بخواهد تمامِ عمر از کسی مراقبت کند، اما ناخواسته به یکی از زخمهایش بدل شود.
کاش کسی میآمد و این خوابِ لعنتی را شیرینتر از بیداری میکرد.