Dialogues teach the greatest lessons
43.1K subscribers
313 photos
20 videos
13 links
غمگین نشده‌ام عزیز مدت هاست غمگین مانده‌ام
تعرفه : t.me/adverp
Download Telegram
عجیب نیست که بعضی‌ها از محبت فرار می‌کنند؛ محبت برای کسی که همیشه باید حواسش به خودش می‌بود، شبیه مسئولیت تازه‌ای‌ست که بلد نیست چطور تحملش کند.
مامان، دلم میخواست غم‌هایم را به تو بگویم، اما نمیخواستم تو را غمگین تر از آنچه که هستی ببینم.
1
مامان، دلم میخواست غم‌هایم را به تو بگویم، اما تو خود دلیل غم‌هایم بودی.
بی صبرانه منتظریم زمستون برسه ولی زمستونی که گذشت..
احساس بیهودگی می‌کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه‌چیز به هم می‌خورد. نه من قرار بود به جایی برسم و نه کل دنیا. همه‌ی ما فقط ول می‌گشتیم و منتظر مرگ بودیم.
1
من از آدم‌ها توقع زیادی ندارم؛ فقط هنوز نمی‌فهمم چرا ساده‌ترین چیزها برای من همیشه شبیه درخواست زیادی بودن.
چگونه میتوانم برای کسی توضیح بدم که این روز ها قفسه‌ی سینم انقدر سنگینه، ولی بدنم نمیذاره گریه کنم و تنها کاری که ازم برمیاد اینه که با یه دلِ سنگین روی تختم دراز بکشم.
1
کسی که امیدش رو خاک کرده رو نمی‌تونی زمین بزنی.
2
یک‌جایی از کودکی‌ام جا ماندم؛ همان‌جا که فهمیدم می‌شود کسی را دوست داشت، صدایش زد، کنارش زندگی کرد، و باز هم طوری نادیده‌ات بگیرد که انگار از اول وجود نداشته‌ای.
بدترین قسمتِ فروپاشی‌ام این نبود که هیچ‌کس نجاتم نداد این بود که آن‌قدر منتظر ماندم تا بالاخره یاد گرفتم برای نجات‌دادنِ خودم هم دیگر دستی دراز نکنم.
1
به هرحال همه‌ی جنگ‌ها بر سر پول است؛ این روزها اگر پول نداشته باشیم یعنی هیچ‌چیزی نداریم.
بچگی خودم رو دیدم و بهش گفتم الان میتونم همه کارایی که تو نمیتونستی انجام بدی رو انجام بدم، اونم گفت من دارم با بابابزرگ میرم بستنی بخورم، اون بُرد.
2
به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم.
نان را تو ببر، که راهت بلند است و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من، می‌خواهم این زخم تا همیشه تازه بماند.
2
هیچ‌وقت نفهمیدم چرا باید تاوانِ چیزهایی را بدهم که حتی انتخابشان نکرده بودم.
1
یک عمر طول کشید تا بفهمم آن چیزی که در من مُرد، امید نبود؛ آن بچه‌ای بود که هنوز فکر می‌کرد اگر به اندازه‌ی کافی خوب باشد، بالاخره یک نفر می‌ماند.
1
نجات‌دهنده رو داخل آیینه دیدم؛ بهم گفت «کمک».
1
پرسید او هم تو را میخواست؟ به اندازه‌ی یک قرن سکوت کردم و بعد گفتم، هیچوقت مطمئن نشدم.
2
چه حقیقتِ تلخی‌ست که آدمی گاه در نخستین پناهِ زندگی‌اش، معنای بی‌پناهی را می‌آموزد.
بدترین قسمتِ فمیلی ایشوز این نیست که خونه‌ات هیچ‌وقت امن نبوده؛ اینه که بعداً هر جا اسمِ خانواده میاد، ناخودآگاه دنبال راهِ فرار می‌گردی.
من درباره این زندگی حتی در بهشت هم گریه خواهم کرد.
1
و اما عزیزم، تلافی اون شب بیداری هایی که بهم دادی، بمونه برای شبی که میفهمی هیچکس اندازه‌ی من پشتت نبود.