من چندان دوستی ندارم. راستش را بخواهید میتوانید «چندان» را بردارید، چون در واقع دوستی ندارم.
فهمیدم که دیگر نمیترسیدم؛ نه از این تاریکی و نه از هیچ تاریکی دیگری.
جوری به من خیره میشد که انگار بهترین و جالبترین موجود جهان بودم.
گمونم از این ترسیدم که کمکم بهت اهمیت بدم و اگه بهت اهمیت میدادم و یه وقت بلایی سرت میاومد چی؟
من از چشمان زیادی گذر کردم، اما فقط غرق چشمان تو شدم.
رویاها
زیباتر از آناند که حقیقت داشته باشند
به رویا میمانی
دور و دستنیافتنی
همیشه تو را اینگونه احساس کردهام
دور از بودن.
زیباتر از آناند که حقیقت داشته باشند
به رویا میمانی
دور و دستنیافتنی
همیشه تو را اینگونه احساس کردهام
دور از بودن.
فکرش رو بکن. وقتی ما ستارهای رو میبینیم، ممکنه اونقدر طول کشیده باشه تا نورش به ما برسه که خود ستاره مُرده باشه، ممکنه کلاً منفجر شده باشه. منظورم اینه که دنیا پُر از آدمهای خُلوچِله که آرزوشون رو به ستارههایی میگن که ممکنه دیگه اصلاً وجود نداشته باشن!
ما میخواهیم در وطن زندگی کنیم نه فقط برایش غصه بخوریم