نمیخوام دوباره یه نفر یاد بگیره کدوم جملهها منو میشکونه.
1
اگه اینجوری بود که دستامو میبریدم، بازم چیزی و از دست میدادم؟
من یه خونه میخواستم تو بهم یه راهرو دادی که توش فقط منتظر بمونم
وقتی نوشتههای خودم را میخواندم، پیش خودم فکر میکردم صدای توی سرم، چیزهای بیشتری برای گفتن داشت؛ چیزهایی بسیار بیشتر از آنچه در قالب کلمات درآمده بود.
1
من چندان دوستی ندارم. راستش را بخواهید میتوانید «چندان» را بردارید، چون در واقع دوستی ندارم.
فهمیدم که دیگر نمیترسیدم؛ نه از این تاریکی و نه از هیچ تاریکی دیگری.
جوری به من خیره میشد که انگار بهترین و جالبترین موجود جهان بودم.
گمونم از این ترسیدم که کمکم بهت اهمیت بدم و اگه بهت اهمیت میدادم و یه وقت بلایی سرت میاومد چی؟