به سینهاش اشاره کرد؛ گفت: «مانده است اینجا. سنگین... مثل سرب.»
تو که قصد رفتن کرده بودی چرا تمام آن شب ها با من بیخوابی میکشیدی؟
آن گونه در هم تنیده ایم که وقتی چشمانت را میبندی من به خواب میروم.
آنچنان مرا در آغوش بکش که گویی میخواهی زخمت را از دشمنت پنهان کنی.
2
دچارِ نوعی بهت زدگی و بیحسی شدهام. احساس خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید، غصهدار نیستم، شاد هم نیستم
پذیرفتن اینکه آدم مورد علاقت آدم زندگیت نیست، خیلی غم انگیزه
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم؛
به اندازه غم تو را دوست دارم.
به اندازه غم تو را دوست دارم.
1
اینان برای عشق ورزیدن به خدای خویش جز دار زدنِ انسان راهی نمیدانند.
وقتی گردوغبار زندگی را از لباسش تکاند، تنها سوال سخت و درست را پرسید: «خوب بود یا بد؟ کارم را خوب انجام دادم یا خراب کردم؟»