من قبلا به اندازه کافی فرار کردم، الان یه چیزی دارم که باید ازش محافظت کنم... اون چیز تویی، سوفی.
و ناگهان چیزی که آرزویش را داشتی، برایت پوچ و بی معنی میشود.
باید سوخت و ساخت؟ چرا باید؟ از این احمقانهتر نمیشود.
دوباره برنگرد سمت چیزی که تازه خدا ازش نجاتت داده
1
چگونه فراموش کنم که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟
- زخمی بر بدن داری؟
+ نه
- یعنی هیچ چیز ارزش جنگیدن نداشت؟
+ نه
- یعنی هیچ چیز ارزش جنگیدن نداشت؟
But...
She was not just a miss
She was the mystery before the sunrise
She was the true sun the reason the moon shone.
She was not just a miss
She was the mystery before the sunrise
She was the true sun the reason the moon shone.
هرگز همراهی ندیدم که بهاندازهٔ تنهایی بتونه با انسان همراه بشه.
نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متاسفانه تمام دنیاهایی که میتوانست انتخاب کند پر از انسان بودند.