آیدین گفت: "خانوم سورمه.."
سورمه گفت: "سورملینا"
آیدین گفت: "خانوم سورملینا، اجازه میدهید من شما را دوست داشته باشم؟"
سورمه ایستاد، لبخند زد و زبانش را به آرامی به لب بالا کشید، گفت: "اختیار دارید."
آن وقت آیدین او را بوسید، با تمام محبت. او را همچون سرزمینی از پیش تعیین شده از آن خود کرد و بر آن، پا گذاشت...
عباس معروفی- سمفونی مردگان،موومان دوم، بخش چهاردهم
شب دیر بخوابید، بجای صبح بعد از ظهر بیدار شید، صبحونه پفک هندی بخورید، روانشناسی زرد دنبال کنید، ارایش خلیجی انجام بدین، روزی هشت لیوان انرژیزا بخورید و قوز کنین. گویا آخرش قراره بمیریم باز.
شب میخوابم و موهام طوری وایمیسته که دوست دارم هر روز باشه، صبح پا میشم و موهام طوری وایمیسته انگار که شبه و میخوام بخوابم.
بچههایی کنکوری، چیزی که شما قراره از پسش بربیاین و قطعا میاین، زندگیه، نه کنکور. کنکور فقط یه بخشی از زندگیه. اگه اونطوری که میخواستین نشد اشکالی نداره باشه؟ ولی امیدوارم همون طوری بشه که میخواین =)❤️