دلصدا
Voice message
میگه که
لیلی جان
منو رها کردی و گم شدم
شبیه شاخه ی شکسته ی انگور شدم
از دردت مینالم
منو رها کردی
اقبالم سوخت
از گریه نا بینا شدم
بیا و هی نرو
خونه م تو کوهه
از دست عاشقی دلم سوخت..
لیلی جان
منو رها کردی و گم شدم
شبیه شاخه ی شکسته ی انگور شدم
از دردت مینالم
منو رها کردی
اقبالم سوخت
از گریه نا بینا شدم
بیا و هی نرو
خونه م تو کوهه
از دست عاشقی دلم سوخت..
داشتم فیلم استقبال از پدر و مادرم موقع برگشتن از حج رو میدیدم و عمیقا دلم برای ماچ و بوسه های بی پروا و آبدار استقبال کننده ها تنگ شده
چیه این کرونا
چیه این کرونا
Forwarded from دلصدا
🍃إِلَهِي كَفَى بِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفَى بِي فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ
🍂خدایا عزتی بالاتر از آن نیست که من بنده ی تو باشم، و فخر و مباهاتی بالاتر از این نیست که تو پروردگار من هستی، خدایا تو آنگونه هستی که من دوست می دارم، مرا نیز همانگونه قرار ده که خود دوست می داری.
#مناجات
#امیرالمومنین ❤️
🌹 @del3da
🍂خدایا عزتی بالاتر از آن نیست که من بنده ی تو باشم، و فخر و مباهاتی بالاتر از این نیست که تو پروردگار من هستی، خدایا تو آنگونه هستی که من دوست می دارم، مرا نیز همانگونه قرار ده که خود دوست می داری.
#مناجات
#امیرالمومنین ❤️
🌹 @del3da
همکارم تا حال منو از یه آهنگ بهم نزنه قطعش نمیکنه:////
وقتی میخواید یه اهنگو روزی چهل بار گوش بدید هندزفری بذارید🤦🏼♂
وقتی میخواید یه اهنگو روزی چهل بار گوش بدید هندزفری بذارید🤦🏼♂
دلصدا
🌺🍃 ☄ #یک_خاطره #مصطفی_چمران شب سردی بود، فقیری کنار یک کپه برف خودش را از زور سرما مچاله کرده بود. نزدیکش شدم و با او حرف زدم، فقیر جایی برای خواب نداشت. هرچه فکر کردم دیدم نمیتوانم او را به خانه ببرم، یا جای گرمی برای او تهیه کنم. تصمیم گرفتم تمام شب را…
#مواسات
سرمای فکه، استخوان می ترکاند. توی چادر بخاری روشن می کردیم. یک شب نفت بخاری تمام شده بود. انبار نفت مان هم دور بود. هیچ کس حال نداشت توی آن سرما برود نفت بیاورد.
ترجیح می دادیم از سرما بلرزیم؛ ولی از رختخواب جدا نشویم. توی خواب و بیداری صدای خالی کردن شیشه های نوشابه پر از نفت توی بخاری را شنیدم.
سرم را از زیر پتو آوردم بیرون و چشمم را به زور باز کردم. حدس می زدم کار خودش باشد. علی آقا بود.
📘کتاب یادگاران، جلد ۳۰، کتاب علی محمود وند
سرمای فکه، استخوان می ترکاند. توی چادر بخاری روشن می کردیم. یک شب نفت بخاری تمام شده بود. انبار نفت مان هم دور بود. هیچ کس حال نداشت توی آن سرما برود نفت بیاورد.
ترجیح می دادیم از سرما بلرزیم؛ ولی از رختخواب جدا نشویم. توی خواب و بیداری صدای خالی کردن شیشه های نوشابه پر از نفت توی بخاری را شنیدم.
سرم را از زیر پتو آوردم بیرون و چشمم را به زور باز کردم. حدس می زدم کار خودش باشد. علی آقا بود.
📘کتاب یادگاران، جلد ۳۰، کتاب علی محمود وند