This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
علی(ع) با سرعت تمام به سمت فاطمه(س) رفت
گویی نفسش بالا نمی آمد
مضطر شده بود
به فاطمه رسید
(فاطمه(س) در میان بستر خویش در پارچه سفیدی افتاده بود به راست و چپ می غلطید)
علی(ع) ردا را از دوش خود افکند نزد فاطمه آمد وسر مبارک او را بردامن گرفت.💔
زهرا جان!
پاسخی نشنید.
- حبیبت قلبی.
پاسخی نشنید.
گویی قلب علی داشت از حرکت می ایستاد.
برای بار سوم صدا زد.
- ای دختر کسی که زکات رادر دامن خود برای فقرا می برد؟ ای دختر کسی که با ملائکه نماز می خواند.
«یا فاطمه! کلمینی». ای فاطمه! با من سخن بگو.
من پسر عموی تو علی ابن ابی طالب هستم.
فاطمه با صدای علی تکانی خورد.
گویی روح تازه ای در فاطمه(س) دمید.
چشمان خویش را بروی علی(ع) باز کرد، لحظه ای نگریست و بعد گریست. علی(ع) گریان شد.
- فاطمه جان تو را چه شده است!
من پسرعمویت علی ام.
یاد آن روزهایی باش که وقتی به خانه می آمدم به استقبالم می آمدی امروز که نیامدی، امروز که خادمان تو به استقبالم آمدند، غم دنیا دلم را گرفت.💔
من بدون تو چه کنم؟!
هر جا هر کس مضطر شود نام مرا فریاد می زند.
پدرت در جنگ ها وقتی کارها سخت می شد مرا که می دید گره از خم ابرویش باز می شد.
فاطمه جان حال من مضطرم.
من چه کنم؟!
تو برایم دعا کن.دعا کن
علی بی فاطمه چه کند؟!💔
می بینمت آب می شوم،
تنم می لرزد
رفتنت را چه کنم؟!
بعد ازتو محرم اسرارم که خواهد بود؟..
💔 @del3da
گویی نفسش بالا نمی آمد
مضطر شده بود
به فاطمه رسید
(فاطمه(س) در میان بستر خویش در پارچه سفیدی افتاده بود به راست و چپ می غلطید)
علی(ع) ردا را از دوش خود افکند نزد فاطمه آمد وسر مبارک او را بردامن گرفت.💔
زهرا جان!
پاسخی نشنید.
- حبیبت قلبی.
پاسخی نشنید.
گویی قلب علی داشت از حرکت می ایستاد.
برای بار سوم صدا زد.
- ای دختر کسی که زکات رادر دامن خود برای فقرا می برد؟ ای دختر کسی که با ملائکه نماز می خواند.
«یا فاطمه! کلمینی». ای فاطمه! با من سخن بگو.
من پسر عموی تو علی ابن ابی طالب هستم.
فاطمه با صدای علی تکانی خورد.
گویی روح تازه ای در فاطمه(س) دمید.
چشمان خویش را بروی علی(ع) باز کرد، لحظه ای نگریست و بعد گریست. علی(ع) گریان شد.
- فاطمه جان تو را چه شده است!
من پسرعمویت علی ام.
یاد آن روزهایی باش که وقتی به خانه می آمدم به استقبالم می آمدی امروز که نیامدی، امروز که خادمان تو به استقبالم آمدند، غم دنیا دلم را گرفت.💔
من بدون تو چه کنم؟!
هر جا هر کس مضطر شود نام مرا فریاد می زند.
پدرت در جنگ ها وقتی کارها سخت می شد مرا که می دید گره از خم ابرویش باز می شد.
فاطمه جان حال من مضطرم.
من چه کنم؟!
تو برایم دعا کن.دعا کن
علی بی فاطمه چه کند؟!💔
می بینمت آب می شوم،
تنم می لرزد
رفتنت را چه کنم؟!
بعد ازتو محرم اسرارم که خواهد بود؟..
💔 @del3da
باشد مي نويسم ... سخت است ولي مي نويسم ... دست و دلم به نوشتن نمي رود ولي مي نويسم ... خدا را چه ديديد شايد آخرين پستم بود ... چه بهتر كه آخرين پستم براي حضرت مادر باشد ... اين چند روزه به اين چند روزه ي خانه ي يك مرد فكر ميكنم در مدينه ... همه منتظر يك نوزاد بودند ... حجم خوشحالي اهالي خانه طبيعتا حدس زدني است ... اتفاقاتي را هم كه اين روزها توي كوچه و افتاد را هم شنيده ايد ... همه خانه ها وقتي منتظر يك عضو جديدند يك نشاط خاصي دارند ... اصلا ولش كنيد اينقدر اين روزها شعر و متن مادرانه خوانده ايد كه اشباعيد ... بگذاريد يك خاطره بگويم كه هنوز جگرم را خنج مي زند: من اصولا كليد خانه مان را ندارم ... يعني دارم عمدا نمي برم ...دوست دارم زنگ بزنم دوست دارم "در" را برايم باز كنند ... منتظر تولد محمدنيكان بوديم ... روزهاي آخر بود شما بگو يكي دوهفته ... يك روز صبح كه مي رفتم مادرخانه گفت : مي شود اين روزها كليد ببري ؟ گفتم چرا ؟ گفت : يكهو زنگ ميزني صدا مي دهد هول ميكنم خوف مي كنم ... مي ترسم ... گفتم : چشم ... يك چشم ميگويم يك چشم مي شنويد ... پا كه توي پياده رو گذاشتم نزديك اولين جدول زانوهايم تا خورد و نشستم به گريه ... يك زن كه بار شيشه دارد مي شود با يك صداي زنگ "در" هول كند...بترسد ... من حرفم را تا همينجاي متنم زدم از اينجا به بعدش را نمي نويسم فكر ميكنم : من آنروز از گوشه خياباني در تهران پرت شدم به كوچه اي در مدينه پشت در خانه همان مرد ... خانه قطعا زنگ نداشته آمده اند پشت "در" "اند" آخر آمده يعني يك نفر نبوده تاريخ مي گويد چهل نفر در هم نزده اند ... داد زده اند هيزم آورده اند... لگد زده اند ...يك زن هم توي خانه بوده كه بار شيشه داشته ... هيجده ساله بوده ...مردخانه مامور به سكوت بوده ... مردها نخلند غم به جانشان بيافتد از تو خرد ميشوند يكهو مي افتند يكهو مي شكنند..."در" زده اند ...زن خانه ترسيده هول كرده ... اصلا ولش كنيد ...من دستم به تمام كردن اين متن نمي رود ... يكي روضه بخواند ... كلمه هاي من كوچكند ... يك نفر به ما تسليت بگويد ... مادر ما جوان بود ... مادر ما بار شيشه داشت ...
#در
#مادر
#فاطميه
#روضه
✍حامد عسکری
🖤 @del3da
#در
#مادر
#فاطميه
#روضه
✍حامد عسکری
🖤 @del3da
Forwarded from خادم الزهرا(س)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💠 #همه_شما_دعوت_هستید
به نمایش آئينی
🔴 #گوش_های_ناشنوا
🎞تیزر نمایش
📆جمعه 4 اسفند،نمایش راس ساعت:19
✅ بابلسر،سالن همایش بانک ملی
جبهه فعالان فرهنگی شهرستان بابلسر
به نمایش آئينی
🔴 #گوش_های_ناشنوا
🎞تیزر نمایش
📆جمعه 4 اسفند،نمایش راس ساعت:19
✅ بابلسر،سالن همایش بانک ملی
جبهه فعالان فرهنگی شهرستان بابلسر