دلصدا
عکس قشنگترین کافه ای که رفتید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا قشنگترین کافه ایه که من رفتم
البته دلیل قشنگیش صرفا خود کافه نیست
با ادمای قشنگی هم رفتم.
کافه زیباسرا-رشت
البته دلیل قشنگیش صرفا خود کافه نیست
با ادمای قشنگی هم رفتم.
کافه زیباسرا-رشت
تو هر رابطه ای
حس کافی بودن، بهترین حسیه که هر نفری میتونه به طرفهای مقابلش هدیه بده.
حس کافی بودن، بهترین حسیه که هر نفری میتونه به طرفهای مقابلش هدیه بده.
من اصولا آدمی نیستم که بتونم احساسم رو در مسائل مالی کنترل کنم
یادمه وقتی مدیر فروش محل کار قبلی بودم همیشه سر اینکه چرا انقدر قیمتا بالاست با مدیر مجموعه بحث داشتم وقتی هم کاری ازم بر نمیومد مجبور میشدم به مشتری تخفیف زیاد بدم
و همینم باعث میشد دوباره با مجموعه دچار چالش بشم
تهش اینجوری خودمو قانع میکردم که این کالاها(مبلمان ویلایی و باربیکیو و الاچیق و اینها) ضروریات زندگی نیست و اونایی هم که میخرنش از قشر پولدار جامعه ن و دغدغه مالی ندارن( البته اینم دلیل موجهی نبود ولی خب)
یا مثلا همین وقتایی که اسنپ میرفتم با اینکه اعتقاد داشتم کرایه ها خیلی کمه اما اگه حس میکردم یکی نداره میگفتم سفر رو لغو کنه و خودم تا مقصد میرسوندمیش
این اواخر سر برنج هم همه تلاشمو میکردم قیمتو پایین بگم
مشتری ناراحت نشه
بعد حساب کتاب میکردم میدیدم درصد سودم انقد پایینه کار نکنم بهتره:)
همه این مثالا رو زدم که بگم من آدم این کارا نیستم
و البته دقیقا هم نمیدونم چی میخوام
فک کنم دکتر هم میشدم همین مدلی بودم...
اسیر شدیم
کاش میرفتم وسط یه جنگلی چیزی
با مرغ و خروسا و سگ و اسب و کرگدنم در کمال آرامش بدون هیچ روابط مالی ای زندگی میکردم
تهش چیزی میخواستم هم مبادله کالا به کالا میکردم شیر گاو میدادم و آرد میگرفتم.
یادمه وقتی مدیر فروش محل کار قبلی بودم همیشه سر اینکه چرا انقدر قیمتا بالاست با مدیر مجموعه بحث داشتم وقتی هم کاری ازم بر نمیومد مجبور میشدم به مشتری تخفیف زیاد بدم
و همینم باعث میشد دوباره با مجموعه دچار چالش بشم
تهش اینجوری خودمو قانع میکردم که این کالاها(مبلمان ویلایی و باربیکیو و الاچیق و اینها) ضروریات زندگی نیست و اونایی هم که میخرنش از قشر پولدار جامعه ن و دغدغه مالی ندارن( البته اینم دلیل موجهی نبود ولی خب)
یا مثلا همین وقتایی که اسنپ میرفتم با اینکه اعتقاد داشتم کرایه ها خیلی کمه اما اگه حس میکردم یکی نداره میگفتم سفر رو لغو کنه و خودم تا مقصد میرسوندمیش
این اواخر سر برنج هم همه تلاشمو میکردم قیمتو پایین بگم
مشتری ناراحت نشه
بعد حساب کتاب میکردم میدیدم درصد سودم انقد پایینه کار نکنم بهتره:)
همه این مثالا رو زدم که بگم من آدم این کارا نیستم
و البته دقیقا هم نمیدونم چی میخوام
فک کنم دکتر هم میشدم همین مدلی بودم...
اسیر شدیم
کاش میرفتم وسط یه جنگلی چیزی
با مرغ و خروسا و سگ و اسب و کرگدنم در کمال آرامش بدون هیچ روابط مالی ای زندگی میکردم
تهش چیزی میخواستم هم مبادله کالا به کالا میکردم شیر گاو میدادم و آرد میگرفتم.