🍃إِلَهِي كَفَى بِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفَى بِي فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ
🍂خدایا عزتی بالاتر از آن نیست که من بنده ی تو باشم، و فخر و مباهاتی بالاتر از این نیست که تو پروردگار من هستی، خدایا تو آنگونه هستی که من دوست می دارم، مرا نیز همانگونه قرار ده که خود دوست می داری.
#مناجات
#امیرالمومنین ❤️
🌹 @del3da
🍂خدایا عزتی بالاتر از آن نیست که من بنده ی تو باشم، و فخر و مباهاتی بالاتر از این نیست که تو پروردگار من هستی، خدایا تو آنگونه هستی که من دوست می دارم، مرا نیز همانگونه قرار ده که خود دوست می داری.
#مناجات
#امیرالمومنین ❤️
🌹 @del3da
دلصدا
سیدرضا نریمانی – شور | سریه سفره اومدیم ،نمیدونم بی بی انگاری ما فقط بدیم
نمیدونم بی بی انگاری ما فقط بدیم:):):)
🍃آقا صالح بابلسری بود و ما اصفهانی
پدرم میگفت زندگی در شهر دور به اختیار خود شماست، اما مادرم بسیار مخالف بود.
از آنجا که مادرم هم از خانوادهاش در اصفهان جدا شده و سختی دوری را چشیده بود، نمیخواست من هم از او دور شوم و همان مسیر برای من هم تکرار شود. البته خود من هم هیچگاه تصور نمیکردم بتوانم به شهر دیگری و دور از خانواده بروم.
وابستگی زیادی به خانواده داشتم و باورم نمیشد که راضی شوم به یک شهر دور با فرهنگ و آداب متفاوت و حتی زبان دیگر بروم!
جمعبندی نظرات خانواده ما، جواب منفی بود که به خانواده آقای زارع اعلام شد.
از نظر بقیه همه چیز تمام شده بود، اما واقعاً برای من نه!
برای اولینبار بود که کسی این همه به دلم نشسته بود.
قبل از آن حتی رغبت دیدن خواستگارها را نداشتم. البته قصد جدی هم برای ازدواج نداشتم. یادم هست که آقا صالح هم اولینبار که آمدند، برنامهام همین بود که جواب رد بدم! اما بعد از آنکه باهم صحبت کردیم، قصه تغییر کرد...
حالا این من بودم که دلم میخواست «صالح» مرد زندگیام باشد.
تمام دو ماه محرم و صفر لحظهای فراموشش نکردم. با اینکه در جلسات ابتدایی شماره تلفن همراهش را داده بود که اگر سؤالی داشتیم بپرسیم، اما نه من و نه او از آن استفادهای نکردیم. به ظاهر با جواب منفی خانواده باید همه چیز تمام میشد اما بهمنماه، روز اول ربیعالاول، آقا صالح دوباره آمد!
مادرش میگفت با وجود اینکه من هم موضوع را فراموش کرده بودم و حتی دنبال گزینههای دیگر میگشتم، اما صالح گفت «دوباره به همانجا برویم، توکل به خدا!»
حالا دیگر بیشتر خانوادهها باهم صحبت کردند. اینبار پدرم گفت «با موقعیت نظامی آقا صالح، حتی ممکن است دائماً بین شهرهای مختلف در رفت و آمد باشد.» پدر خودش نظامی است و شرایط این زندگی را میدانست و حتی برایم توضیح میداد. او مطمئن بود من آدم روزهای سخت نیستم و واقعاً تحمل سختی و مشقت را ندارم. تمام اینها را که کنار هم میگذاشت، میگفت «تو حتی تحمل ذرهای شرایط سخت را نداری... پس جوابمان «نه!» است.»
راستش با پدرم مخالفت نمیکردم، شاید حیا مانع میشد، نمیدانم. اما در دلم میگفتم «تحمل میکنم... اینها مهم نیست، تحمل میکنم.» اما آنها متوجه شدند که باوجود سکوت، جوابم منفی نیست!
قبل از عقد به خاطر تردیدهای زیاد خانواده که حتی به من هم سرایت کرده بود، از آیت الله ناصری درخواست استخاره کردیم؛ «شرایط سختی دارد، اما عاقبتش خیلی خوب است.»
حتی پدر بهطور اختصاصی با آیت الله ناصری صحبت کرد. انگار سختی هایی که به ذهنش میرسید را برای ایشان شمرده بود. بابا میگفت هرچه میگفتم، ایشان فرموده بودند «اما عاقبتش خوب است...»
شرایط سخت به عاقبت بخیریاش میارزید. تردیدها برطرف شد و آقا صالح شد داماد خانواده ما
@del3da 🍂
پدرم میگفت زندگی در شهر دور به اختیار خود شماست، اما مادرم بسیار مخالف بود.
از آنجا که مادرم هم از خانوادهاش در اصفهان جدا شده و سختی دوری را چشیده بود، نمیخواست من هم از او دور شوم و همان مسیر برای من هم تکرار شود. البته خود من هم هیچگاه تصور نمیکردم بتوانم به شهر دیگری و دور از خانواده بروم.
وابستگی زیادی به خانواده داشتم و باورم نمیشد که راضی شوم به یک شهر دور با فرهنگ و آداب متفاوت و حتی زبان دیگر بروم!
جمعبندی نظرات خانواده ما، جواب منفی بود که به خانواده آقای زارع اعلام شد.
از نظر بقیه همه چیز تمام شده بود، اما واقعاً برای من نه!
برای اولینبار بود که کسی این همه به دلم نشسته بود.
قبل از آن حتی رغبت دیدن خواستگارها را نداشتم. البته قصد جدی هم برای ازدواج نداشتم. یادم هست که آقا صالح هم اولینبار که آمدند، برنامهام همین بود که جواب رد بدم! اما بعد از آنکه باهم صحبت کردیم، قصه تغییر کرد...
حالا این من بودم که دلم میخواست «صالح» مرد زندگیام باشد.
تمام دو ماه محرم و صفر لحظهای فراموشش نکردم. با اینکه در جلسات ابتدایی شماره تلفن همراهش را داده بود که اگر سؤالی داشتیم بپرسیم، اما نه من و نه او از آن استفادهای نکردیم. به ظاهر با جواب منفی خانواده باید همه چیز تمام میشد اما بهمنماه، روز اول ربیعالاول، آقا صالح دوباره آمد!
مادرش میگفت با وجود اینکه من هم موضوع را فراموش کرده بودم و حتی دنبال گزینههای دیگر میگشتم، اما صالح گفت «دوباره به همانجا برویم، توکل به خدا!»
حالا دیگر بیشتر خانوادهها باهم صحبت کردند. اینبار پدرم گفت «با موقعیت نظامی آقا صالح، حتی ممکن است دائماً بین شهرهای مختلف در رفت و آمد باشد.» پدر خودش نظامی است و شرایط این زندگی را میدانست و حتی برایم توضیح میداد. او مطمئن بود من آدم روزهای سخت نیستم و واقعاً تحمل سختی و مشقت را ندارم. تمام اینها را که کنار هم میگذاشت، میگفت «تو حتی تحمل ذرهای شرایط سخت را نداری... پس جوابمان «نه!» است.»
راستش با پدرم مخالفت نمیکردم، شاید حیا مانع میشد، نمیدانم. اما در دلم میگفتم «تحمل میکنم... اینها مهم نیست، تحمل میکنم.» اما آنها متوجه شدند که باوجود سکوت، جوابم منفی نیست!
قبل از عقد به خاطر تردیدهای زیاد خانواده که حتی به من هم سرایت کرده بود، از آیت الله ناصری درخواست استخاره کردیم؛ «شرایط سختی دارد، اما عاقبتش خیلی خوب است.»
حتی پدر بهطور اختصاصی با آیت الله ناصری صحبت کرد. انگار سختی هایی که به ذهنش میرسید را برای ایشان شمرده بود. بابا میگفت هرچه میگفتم، ایشان فرموده بودند «اما عاقبتش خوب است...»
شرایط سخت به عاقبت بخیریاش میارزید. تردیدها برطرف شد و آقا صالح شد داماد خانواده ما
@del3da 🍂
دلصدا
🍃آقا صالح بابلسری بود و ما اصفهانی پدرم میگفت زندگی در شهر دور به اختیار خود شماست، اما مادرم بسیار مخالف بود. از آنجا که مادرم هم از خانوادهاش در اصفهان جدا شده و سختی دوری را چشیده بود، نمیخواست من هم از او دور شوم و همان مسیر برای من هم تکرار شود. البته…
Audio
ترجیحا موزیکو پلی کنید و متن رو بخونید
دلصدا
🍃شهید عبدالصالح زارع سومین شهید مدافع حرم بابلسر 🌷شهادت:۱۳۹۴/۱۱/۱۴ @del3da
قصه ی زندگیِ این شهدا ثابت کرد
عبدِ صالح بشوی راه شهادت باز است...
عبدِ صالح بشوی راه شهادت باز است...
دلصدا
🍃روایتی جذاب و عاشقانه از زندگی همسر شهید مدافع حرم #عبدالصالح_زارع 🌷 #روایت_دوم 👇👇👇
🍃تنها آرزوی صالح
فکر میکنم همسرم تنها یک آرزو در دنیا داشت و برای آن بسیار تلاش میکرد. قبل از عقد به من گفت دعایی دارم که حتماً وقت عقد آن را برایم بخواه. وقتی برای عقد رفتیم، با فاصله از هم نشستیم. آن لحظات تمام دغدغهام این بود که با این فاصله چطور به او بگویم که چه دعایی داشت؟ حتماً او هم نمیتوانست با صدای بلند خواستهاش را بگوید. تا لحظاتی دیگر خطبه عقد جاری میشد و من از خواسته صالح بیخبر بودم! نمیدانستم چه کنم.
در همین اثنا، خواهر آقاصالح جلو آمد و یک دستمال کاغذی تاشده به من داد و گفت این را داداش فرستاد. دستمال را باز کردم، روی دستمال برایم دعایش را نوشته بود: «دعا کن من شهید شوم...» یادم هست که قرآن در دست داشتم، از ته دل دعا کردم خدا شهادت را به صالح بدهد و عاقبتش به شهادت ختم شود، اما واقعاً تصور نمیکردم این خواسته قلبی به این سرعت محقق شود... من گفته بودم عاقبتش، که به حساب ذهن من، تا این عاقبت سالهای سال فرصت داشتم... فکرش را نمیکردم که به این زودی داشتن صالح به آخر برسد.
💕 @del3da
فکر میکنم همسرم تنها یک آرزو در دنیا داشت و برای آن بسیار تلاش میکرد. قبل از عقد به من گفت دعایی دارم که حتماً وقت عقد آن را برایم بخواه. وقتی برای عقد رفتیم، با فاصله از هم نشستیم. آن لحظات تمام دغدغهام این بود که با این فاصله چطور به او بگویم که چه دعایی داشت؟ حتماً او هم نمیتوانست با صدای بلند خواستهاش را بگوید. تا لحظاتی دیگر خطبه عقد جاری میشد و من از خواسته صالح بیخبر بودم! نمیدانستم چه کنم.
در همین اثنا، خواهر آقاصالح جلو آمد و یک دستمال کاغذی تاشده به من داد و گفت این را داداش فرستاد. دستمال را باز کردم، روی دستمال برایم دعایش را نوشته بود: «دعا کن من شهید شوم...» یادم هست که قرآن در دست داشتم، از ته دل دعا کردم خدا شهادت را به صالح بدهد و عاقبتش به شهادت ختم شود، اما واقعاً تصور نمیکردم این خواسته قلبی به این سرعت محقق شود... من گفته بودم عاقبتش، که به حساب ذهن من، تا این عاقبت سالهای سال فرصت داشتم... فکرش را نمیکردم که به این زودی داشتن صالح به آخر برسد.
💕 @del3da