خبر غیر رسمی اومده که:
همراه اول هک شد و بدهی قبضها صفر شد.
بعد یکی زیرش کامنت گذاشته که:
ای کاش بانکارو هک میکردن،قسط وام هارو صفر میکردن.
به نظرم اگه این اتفاق (صفر کردن اقساط)رقم بخوره
بهترین و بزرگترین دستاورد این اغتشاشات میتونه باشه😂
همراه اول هک شد و بدهی قبضها صفر شد.
بعد یکی زیرش کامنت گذاشته که:
ای کاش بانکارو هک میکردن،قسط وام هارو صفر میکردن.
به نظرم اگه این اتفاق (صفر کردن اقساط)رقم بخوره
بهترین و بزرگترین دستاورد این اغتشاشات میتونه باشه😂
یه نکته ای عرض کنم و بعد چراغا رو خاموش کنیم.
دوستان من
رفقا
بزرگترین دشمن جمهوری اسلامی
خودشه
هیچ قدرتی توان سرنگونی این نظام رو نداره الا خودش
اگر نگران میشید و دلسوزید برای آینده کشور
بعد از آروم شدن این اوضاع (که ان شاءالله به زودی هم آروم میشه) به فکر مطالبه از مسئولین جمهوری اسلامی باشید.
بابت هر عملی که انجام میدن توضیح بخواید و اگر توضیح درست و منطقی نشنیدید دست از ماله کشی بردارید و انتقاد کنید.
اصلاح اوضاع زمانی اتفاق میوفته که شما به عنوان یه عضو پویا و فعال تو جامعه عمل کنید.
همین
شب بخیر.
دوستان من
رفقا
بزرگترین دشمن جمهوری اسلامی
خودشه
هیچ قدرتی توان سرنگونی این نظام رو نداره الا خودش
اگر نگران میشید و دلسوزید برای آینده کشور
بعد از آروم شدن این اوضاع (که ان شاءالله به زودی هم آروم میشه) به فکر مطالبه از مسئولین جمهوری اسلامی باشید.
بابت هر عملی که انجام میدن توضیح بخواید و اگر توضیح درست و منطقی نشنیدید دست از ماله کشی بردارید و انتقاد کنید.
اصلاح اوضاع زمانی اتفاق میوفته که شما به عنوان یه عضو پویا و فعال تو جامعه عمل کنید.
همین
شب بخیر.
🔹وقتی کرونا آمد فهمیدم دوست خوب یعنی جلال. از وقتی مجبور شدیم کمتر همدیگر را ببینیم، پیغامهای جلال بیشتر شد. بیشتر روزها میپرسید «همه چی خوبه..؟ رو به راهی؟» و من جواب میدادم «مخلصتم، عالی». جلال هم یک علامت پیروزی با دو تا گل میفرستاد. بعد از مدتی دیگر پیغامهای جلال را باز نمیکردم چون میدانستم میخواهد حالم را بپرسد و حالم خوب بود.
🔸وقتی جلال زنگ میزد و میگفت «نگرانت شدم، یه هفتهست پیغامهای من رو باز هم نکردی» از خجالت آب میشدم اما خیالم راحت بود که جلال هست. میدانستم همیشه هست و همین خیالم را راحت میکرد. گاهی برایش مینوشتم «جلال یه قراری بذاریم و همو ببینیم» و او جواب میداد «هر وقت بگی، هر جا بگی» و من هیچوقت و هیچ جا را نمیگفتم چون جلال همیشه بود.
🔹چند روز پیش دیدم بیست و هفت پیغام باز نکرده از جلال دارم. پیغامها را باز کردم. در پیغامهای اول مثل همیشه حالم را پرسیده بود، بعد گفته بود که نگرانم شده است، بعد همانجا تماس گرفته بود، بعد نوشته بود از بچهها شنیده که حالم خوب است و خیالش راحت شده است. به جلال پیغام دادم «جلال جان نوکرتم و شرمندهام، به خدا خیلی درگیر بودم. خوبی؟» سه روز گذشت و جلال پیغامم را باز نکرد. بعد نوشتم «جلال خواهش میکنم جواب بده»...
🔸سه ساعت بعد جلال زنگ زد. شیرجه زدم گوشی را برداشتم و گفتم «جلال جانم، خوبی؟» جلال گفت «این دیوانه بازیها چیه در میاری؟ این چی بود تو اینستا گذاشتی؟ کلی آدم فکر کردند من مردهام!» گفتم «جلال کجا بودی؟ الان که زنگ زدی انگار خدا دنیا رو به من داد!» جلال گفت «من هرروز بهت پیغام میدادم حالت رو میپرسیدم تو عین خیالت نبود. پیغامها رو باز هم نمیکردی، تا نبودم عزیز شدم؟» گفتم «من فکر میکردم هرجوری بشه تو همیشه هستی» جلال گفت «اونایی که همیشه هستند هم یه موقعهایی دیگه نیستند» گفتم «یعنی چی؟» جلال گفت «ببین... کاکتوس اصلا آب نمیخواد ولی کاکتوس هم آب میخواد!» به جلال گفتم «تا عمر دارم این حرفت یادم نمیره.»
🔹امروز ظهر جلال زنگ زد، توی یک موقعیت ناجوری بودم و با خودم گفتم نیم ساعت بعد زنگ خواهم زد، اما نمیدانم چرا فراموش کردم. الان جلال دوباره زنگ زد و گفت «باز هم چهار تا پیغام گذاشتم و ندیدی». بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد قطع کرد ...
✍️ سروش صحت
+قدر جلالهای زندگیمان را بدانیم! یه موقع به خودمون میایم، میبینیم اونی که همیشه بود و به چشم ما نمیاومد برای همیشه رفته...
🔸وقتی جلال زنگ میزد و میگفت «نگرانت شدم، یه هفتهست پیغامهای من رو باز هم نکردی» از خجالت آب میشدم اما خیالم راحت بود که جلال هست. میدانستم همیشه هست و همین خیالم را راحت میکرد. گاهی برایش مینوشتم «جلال یه قراری بذاریم و همو ببینیم» و او جواب میداد «هر وقت بگی، هر جا بگی» و من هیچوقت و هیچ جا را نمیگفتم چون جلال همیشه بود.
🔹چند روز پیش دیدم بیست و هفت پیغام باز نکرده از جلال دارم. پیغامها را باز کردم. در پیغامهای اول مثل همیشه حالم را پرسیده بود، بعد گفته بود که نگرانم شده است، بعد همانجا تماس گرفته بود، بعد نوشته بود از بچهها شنیده که حالم خوب است و خیالش راحت شده است. به جلال پیغام دادم «جلال جان نوکرتم و شرمندهام، به خدا خیلی درگیر بودم. خوبی؟» سه روز گذشت و جلال پیغامم را باز نکرد. بعد نوشتم «جلال خواهش میکنم جواب بده»...
🔸سه ساعت بعد جلال زنگ زد. شیرجه زدم گوشی را برداشتم و گفتم «جلال جانم، خوبی؟» جلال گفت «این دیوانه بازیها چیه در میاری؟ این چی بود تو اینستا گذاشتی؟ کلی آدم فکر کردند من مردهام!» گفتم «جلال کجا بودی؟ الان که زنگ زدی انگار خدا دنیا رو به من داد!» جلال گفت «من هرروز بهت پیغام میدادم حالت رو میپرسیدم تو عین خیالت نبود. پیغامها رو باز هم نمیکردی، تا نبودم عزیز شدم؟» گفتم «من فکر میکردم هرجوری بشه تو همیشه هستی» جلال گفت «اونایی که همیشه هستند هم یه موقعهایی دیگه نیستند» گفتم «یعنی چی؟» جلال گفت «ببین... کاکتوس اصلا آب نمیخواد ولی کاکتوس هم آب میخواد!» به جلال گفتم «تا عمر دارم این حرفت یادم نمیره.»
🔹امروز ظهر جلال زنگ زد، توی یک موقعیت ناجوری بودم و با خودم گفتم نیم ساعت بعد زنگ خواهم زد، اما نمیدانم چرا فراموش کردم. الان جلال دوباره زنگ زد و گفت «باز هم چهار تا پیغام گذاشتم و ندیدی». بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد قطع کرد ...
✍️ سروش صحت
+قدر جلالهای زندگیمان را بدانیم! یه موقع به خودمون میایم، میبینیم اونی که همیشه بود و به چشم ما نمیاومد برای همیشه رفته...