شور | حرمت خونه زندگیمه آقا
حاج سید مجید بنی فاطمه
چقدر مضطربم...
دلم شور میزنه... 💔
#سید_مجید_بنیفاطمه
#منباب_دلتنگی
صلی الله علیک یا اباعبدالله ❤️
@Del3da
دلم شور میزنه... 💔
#سید_مجید_بنیفاطمه
#منباب_دلتنگی
صلی الله علیک یا اباعبدالله ❤️
@Del3da
؛
اولین ایمیل را همسرم برام ساخت. یاهو.
خیلی سال پیش بود، اول اینترنت خانگی. نا آشنا بودم. گفت پسورد چی بذارم؟
پرسیدم پسورد چیه؟
گفت یک کلمه که فقط خودت میدونی. یک رمز.
منتظر بود. گفتم بنویس هدی جان. اسم دخترم بود. خندید. خصوصی ترین وخاص ترین کلمه ای بود که در لحظه به فکرم رسید.
با آن جان آخر، این کلمه انگار فقط مال من بود. کسی دیگر نمی توانست آن را بداند. امنیت آورترین چیزی بود که یادم آمد.تا سالها پسورد ایمیل و سایت هایم همین بود:hodajan
بعد جواد به دنیا آمد و پسورد وبلاگم شد.
زهرا بعدها اضافه شد وقتی بزرگتر شده بودم و قدرش را می فهمیدم. پسورد فیس بوکم شد زهرا جان.
سالها گذشته، پسوردهای مجازی تغییر کردهاند اما فکرش را که می کنم در دنیای واقعی هنوز همین سه جان مرا نگهداشتهاند.
شب های غمگین زیادی بوده که دلم خواسته بروم. دنیا تمام شده بوده. "آیا مطمئن هستید می خواهید خارج شوید؟" مطمئن بوده ام... تیک... رفته ام...بعد یهویی دیده ام گذرواژه ام جامانده. دیده ام کسی او را نمی داند، تنهاست. برگشته ام. به خاطر گذرواژه آسیب پذیرم که آن وسط مانده بوده برگشته ام. رمز ورودم نمی گذاشت خارج شوم.
فکرش را که می کنم می بینم رمزم را اولین بار چقدر درست انتخاب کردم: اینها آخرین کلمه هایی هستند که ممکن است فراموش کنم، تنها کلمه هایی می توانم بارها و بارها تکرارشان کنم و بهشان شک نکنم.
...عاشورای امسال من همش به زنهایی فکر میکردم که از گذرواژه هایشان گذشتند. چطور این کار را کردند؟
زنی که از رمز عبورش میگذرد این ور می ماند یا آن ور؟
#چنین_گذشت_برما
متن از نفیسه مرشد زاده
@Del3da
اولین ایمیل را همسرم برام ساخت. یاهو.
خیلی سال پیش بود، اول اینترنت خانگی. نا آشنا بودم. گفت پسورد چی بذارم؟
پرسیدم پسورد چیه؟
گفت یک کلمه که فقط خودت میدونی. یک رمز.
منتظر بود. گفتم بنویس هدی جان. اسم دخترم بود. خندید. خصوصی ترین وخاص ترین کلمه ای بود که در لحظه به فکرم رسید.
با آن جان آخر، این کلمه انگار فقط مال من بود. کسی دیگر نمی توانست آن را بداند. امنیت آورترین چیزی بود که یادم آمد.تا سالها پسورد ایمیل و سایت هایم همین بود:hodajan
بعد جواد به دنیا آمد و پسورد وبلاگم شد.
زهرا بعدها اضافه شد وقتی بزرگتر شده بودم و قدرش را می فهمیدم. پسورد فیس بوکم شد زهرا جان.
سالها گذشته، پسوردهای مجازی تغییر کردهاند اما فکرش را که می کنم در دنیای واقعی هنوز همین سه جان مرا نگهداشتهاند.
شب های غمگین زیادی بوده که دلم خواسته بروم. دنیا تمام شده بوده. "آیا مطمئن هستید می خواهید خارج شوید؟" مطمئن بوده ام... تیک... رفته ام...بعد یهویی دیده ام گذرواژه ام جامانده. دیده ام کسی او را نمی داند، تنهاست. برگشته ام. به خاطر گذرواژه آسیب پذیرم که آن وسط مانده بوده برگشته ام. رمز ورودم نمی گذاشت خارج شوم.
فکرش را که می کنم می بینم رمزم را اولین بار چقدر درست انتخاب کردم: اینها آخرین کلمه هایی هستند که ممکن است فراموش کنم، تنها کلمه هایی می توانم بارها و بارها تکرارشان کنم و بهشان شک نکنم.
...عاشورای امسال من همش به زنهایی فکر میکردم که از گذرواژه هایشان گذشتند. چطور این کار را کردند؟
زنی که از رمز عبورش میگذرد این ور می ماند یا آن ور؟
#چنین_گذشت_برما
متن از نفیسه مرشد زاده
@Del3da