Forwarded from دلصدا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام بر تو
در همه ی ساعات
سلام بر تو در همه ی حالات
سلام بر تو وقتی زمین بر ما تنگ میشود
و غم های عالم قلبمان را فشرده میکند.
سلام بر تو ای کشتی نجات غرق شده ها❤️
#منباب_دلتنگی
@del3da
در همه ی ساعات
سلام بر تو در همه ی حالات
سلام بر تو وقتی زمین بر ما تنگ میشود
و غم های عالم قلبمان را فشرده میکند.
سلام بر تو ای کشتی نجات غرق شده ها❤️
#منباب_دلتنگی
@del3da
من
هیچوقت نشد بچههیئتی باشم.
از آنها شدیم که یادم نمیآید توانسته باشیم توی یک هیئت،یکروضه قرار گرفته باشیم.
از این خانه به آن حسینیه،از این تکیه به آن محفل اشک پناه میبردیم.
دنبال کنج دنج تاریکی بودیم گوشهٔ مجلسی تا با روضههای ذهن خودمان،زانوی غم بغل بگیریم.
گوشمان با روضهخوان بود ولی دلمان«بیسرزمینتر از باد»،آواره میان بقیع و نینوا.
انگاری وسط هر هیئت،توی تاریکی،زیر نور سرخ منبر،سرابی میدیدیم از مردی بیسر،سوار بر اسبی سپید که به تاخت بیرون میزد از این سینهزنی و ما هرولهکنان میرفتیم در پیِ او.قرار ما گویا همان بیقراری بود و بیمکانی.شده بودیم ابنالسبیلهای حسین.
خوش بودیم.
اما
اما هروقت یکی از این بچههیئتیها،چاییبریزها،کفشجفتکُنها،یکی از همین عشق اِکو و استریو و«اَلو..اَلو امتحان میکنیم.یک.دو.سه»گوها،یکی از همین میوندارها،صفتنظیمکُنها،گریهکُنهای هیئت،توی جوانی راهش را سوا میکرد و توی تصادفی یا ناغافل با درد و سکتهای راهی بهشت زهرا و بهشت معصومهای میشد،
آنوقت همهٔ ما بیخانمانهای حسین،دوست داشتیم کاش گلابی هیئتی بودیم و مثل رفیقمان،وقت مرگ،روی دوش جوانانی بدرقه میشدیم همگی سیاهپوش،همگی گریان که انگاری این لحظه را،این بدرقه را،بارها زندگی کردهاند،مرور کردهاند.تمام آن وقتها که وسط هیئت دستهجمعی میخواندند:
«جوانان بنیهاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید».
یکی لاالهالاالله میگفت و دیگری تربت میگذاشت روی کفن رفیق و آن یکی با صدایی محزون تلقین میخواند و وقت سرازیری قبر یکی از بقیه با صدای بلند حلالیت میطلبید و دیگری یادش بود وقتی لحد را میگذارند،زیر بغل پدر جوانازدستداده را بگیرد و بعدش،قبل تنهاشدن رفیقشان زیر خروارها خاک،یکی بود دشتی نوحه بخواند و تهِ تهِ این بدرقه زیارت عاشورایی بخوانند،مثل ته پیالهٔ شرابی که لوطیها میریختند روی زمین و میگفتند«این هم سهم اهل خاک».
هرکس کارش را آنقدر خوب بلد بود که هوس میکردی بمیری؛
در جوانی،وسط هیئت،پیش رفیقهامان.
وه که مرگ چقدر اینلحظهها خواستنی است.
وه چه شکوهی دارد رفتن روی دست رفیقان.
*
حالا برای ما بیسروسامانهای حسین،
که نه زندگیمان شد آنطور که حسین چونان باز شکاری بر بالینمان بیاید
و نه بدرقهمان آنی خواهد بود که دوست داریم
چارهای نمانده مگر
طوری بمیریم که شاید گاه مرگ
سرهای خونین ما را حسین روی زانو بگیرد.
کاش خون از چشمهامان بگیرد.
کاش ما را حر ببیند.
کاش حر بمیریم.
تا آن روز
خوش به حال بچههیئتیها،بچهمَچّدیها
از صفحه اینستاگرام دکتر قادری
@Del3da
هیچوقت نشد بچههیئتی باشم.
از آنها شدیم که یادم نمیآید توانسته باشیم توی یک هیئت،یکروضه قرار گرفته باشیم.
از این خانه به آن حسینیه،از این تکیه به آن محفل اشک پناه میبردیم.
دنبال کنج دنج تاریکی بودیم گوشهٔ مجلسی تا با روضههای ذهن خودمان،زانوی غم بغل بگیریم.
گوشمان با روضهخوان بود ولی دلمان«بیسرزمینتر از باد»،آواره میان بقیع و نینوا.
انگاری وسط هر هیئت،توی تاریکی،زیر نور سرخ منبر،سرابی میدیدیم از مردی بیسر،سوار بر اسبی سپید که به تاخت بیرون میزد از این سینهزنی و ما هرولهکنان میرفتیم در پیِ او.قرار ما گویا همان بیقراری بود و بیمکانی.شده بودیم ابنالسبیلهای حسین.
خوش بودیم.
اما
اما هروقت یکی از این بچههیئتیها،چاییبریزها،کفشجفتکُنها،یکی از همین عشق اِکو و استریو و«اَلو..اَلو امتحان میکنیم.یک.دو.سه»گوها،یکی از همین میوندارها،صفتنظیمکُنها،گریهکُنهای هیئت،توی جوانی راهش را سوا میکرد و توی تصادفی یا ناغافل با درد و سکتهای راهی بهشت زهرا و بهشت معصومهای میشد،
آنوقت همهٔ ما بیخانمانهای حسین،دوست داشتیم کاش گلابی هیئتی بودیم و مثل رفیقمان،وقت مرگ،روی دوش جوانانی بدرقه میشدیم همگی سیاهپوش،همگی گریان که انگاری این لحظه را،این بدرقه را،بارها زندگی کردهاند،مرور کردهاند.تمام آن وقتها که وسط هیئت دستهجمعی میخواندند:
«جوانان بنیهاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید».
یکی لاالهالاالله میگفت و دیگری تربت میگذاشت روی کفن رفیق و آن یکی با صدایی محزون تلقین میخواند و وقت سرازیری قبر یکی از بقیه با صدای بلند حلالیت میطلبید و دیگری یادش بود وقتی لحد را میگذارند،زیر بغل پدر جوانازدستداده را بگیرد و بعدش،قبل تنهاشدن رفیقشان زیر خروارها خاک،یکی بود دشتی نوحه بخواند و تهِ تهِ این بدرقه زیارت عاشورایی بخوانند،مثل ته پیالهٔ شرابی که لوطیها میریختند روی زمین و میگفتند«این هم سهم اهل خاک».
هرکس کارش را آنقدر خوب بلد بود که هوس میکردی بمیری؛
در جوانی،وسط هیئت،پیش رفیقهامان.
وه که مرگ چقدر اینلحظهها خواستنی است.
وه چه شکوهی دارد رفتن روی دست رفیقان.
*
حالا برای ما بیسروسامانهای حسین،
که نه زندگیمان شد آنطور که حسین چونان باز شکاری بر بالینمان بیاید
و نه بدرقهمان آنی خواهد بود که دوست داریم
چارهای نمانده مگر
طوری بمیریم که شاید گاه مرگ
سرهای خونین ما را حسین روی زانو بگیرد.
کاش خون از چشمهامان بگیرد.
کاش ما را حر ببیند.
کاش حر بمیریم.
تا آن روز
خوش به حال بچههیئتیها،بچهمَچّدیها
از صفحه اینستاگرام دکتر قادری
@Del3da
دلصدا
من هیچوقت نشد بچههیئتی باشم. از آنها شدیم که یادم نمیآید توانسته باشیم توی یک هیئت،یکروضه قرار گرفته باشیم. از این خانه به آن حسینیه،از این تکیه به آن محفل اشک پناه میبردیم. دنبال کنج دنج تاریکی بودیم گوشهٔ مجلسی تا با روضههای ذهن خودمان،زانوی غم بغل…
کاش حسین سر خونین ما را به زانو بگیرد...
رسانه
جلوی چالشهای فکری ما رو میگیره
و حتی نمیذاره آزادانه فکر کنیم
تهش یه آدمیم با توهمِ درک، فهم و آزادی.
جلوی چالشهای فکری ما رو میگیره
و حتی نمیذاره آزادانه فکر کنیم
تهش یه آدمیم با توهمِ درک، فهم و آزادی.
دلصدا
Manysch N k – آهنگ زیبا افغانی سر زمین من-----mp4
برای مردم غریب و مظلوم #افغانستان
دعا کنید
دعا کنید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مشکِ پر از آبو خالی میکردن جلوش، میگفتن: حسین
فرات داره مثل شکم ماهی موج میزنه
اما یه قطره شم به تو نمیدیم...💔
@del3da
فرات داره مثل شکم ماهی موج میزنه
اما یه قطره شم به تو نمیدیم...💔
@del3da
Forwarded from [ماضیِ بعید] (نِگینیلدا)
توی دعای عرفه،امام حسین(ع) مدام از خدا تشکر میکنه؛ یه جایی میگن:
خدایا ممنونتم، رحم کردی به ابراهیم
نذاشتی پسرش جلوی چشمش ذبح بشه...
- استاد پناهیان
خدایا ممنونتم، رحم کردی به ابراهیم
نذاشتی پسرش جلوی چشمش ذبح بشه...
- استاد پناهیان
روی دستش پسرش رفت، ولی قولش نه!
نیزهها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!
این چه خورشید غریبیست که با حال نزار
پای نعش قمرش رفت، ولی قولش نه!
باغبانیست عجب! آن که در آن دشت بلا
به خزانی ثمرش رفت، ولی قولش نه!
شیرمردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار
دست غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!
جان من برخیِ آن مرد که در شط فرات
تیر در چشم ترش رفت، ولی قولش نه!
هر طرف مینگری نام حسین است و حسین...
ای دمش گرم، سرش رفت، ولی قولش نه!
#حسین_جنتی
نیزهها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!
این چه خورشید غریبیست که با حال نزار
پای نعش قمرش رفت، ولی قولش نه!
باغبانیست عجب! آن که در آن دشت بلا
به خزانی ثمرش رفت، ولی قولش نه!
شیرمردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار
دست غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!
جان من برخیِ آن مرد که در شط فرات
تیر در چشم ترش رفت، ولی قولش نه!
هر طرف مینگری نام حسین است و حسین...
ای دمش گرم، سرش رفت، ولی قولش نه!
#حسین_جنتی