دلصدا
5.77K subscribers
8.61K photos
2.4K videos
72 files
1.97K links

دل💓
صدا🎶
متن، عکس، پادکست(نهج‌البلاغه-شعر-کتاب‌صوتی و...)
هر چی که حالمون رو بهتر کنه.
__
عاشق شوید
شبیه علی
مثل فاطمه♥️
__
@Dell3daabot
__
لطفا کپی با ذکر آیدی
یا فوروارد
این از حقوق اولیه‌ی مؤلفه!
Download Telegram
دلصدا
فرازهای پایانی دعای ابوحمزه ثمالی – حجت الاسلام میرزامحمدی
#رضوان_باقری یه جا میگه:

سحرها یک به یک رفتند و ما را غفلت دنیا
کما فی السابق از ماه خدا بی رزق گردانده...

واسه الانه
الان که وقت هست
الانی که هنوز چند هفته فرصت داریم
نه آخر ماه رمضون
کاش قدر بدونیم...
یکی از دوستام یهو بعد از چند وقت بهم پیامک فرستاده که می‌دونم دلت برام تنگ شده:)

(آدم گاهی حرف هاشو می‌ذاره تو دهن فرد مقابل)
به حرمت چشمهای خسته ی حاج قاسم
خدا جواب همه ی خائنین به دین و مردمو بده.
اینا خیلی وقیحن... خیلی
دقیقا
همون هایی هستین که علی بالای منبر گریه میکرد میگفت کاش هرگز نمی‌دیدمتون
ما هموناییم که علی میگفت شما دور حسین منو خالی می کنین
غیرت نداریم وگرنه وزارت خارجه رو رو سرشون خراب نی کردیم
«کسی که بیگانه را راه می دهد دیوث سیاسی است. بیگانه را در حریم خود راه دادن و وارد حریم غیر شدن، با غیرت سازگار نیست!»

آیت الله جوادی آملی
Çarpışma Müzikleri - Çok Sevdim (Zeynep & Kadir)
«اگر جایگزینی برای عشق وجود داشته باشد خاطرات آن خواهد بود.»

#بیکلام

@Del3da
بعدد الرصاصات...

#معشوقه

@Del3da
Forwarded from دی یا لوگ
.
پر زد، آرام آمد لب کیسه گندم و جو نشست.
دور برش را نگاه کرد.
شروع کرد به خوردن دانه.
هر چند دانه، کمی مکث می‌کرد.
تُکش تکان می‌خورد.
انگار ریز ریز غر میزد.
«چند ساعت است دنبال دانه میگردم، انگار نیست! انگار تخمش را ملخ خورده!»
باز چند تک دیگر میزد، با منقارش دانه‌های مناسب‌تر را سوا میکرد، بعد گردنش را صاف میکرد تا دانه را قورت دهد.
«هر چه لانه می‌سازم، رهگذر از راه می‌رسد ویران میکند، یعنی در این شهر بی مرز یک وجب جا برای لانه‌ی من نیست!»
کمی تکان می‌خورد، می‌پرید روی گونی دیگر، دال عدس های ریز را بر انداز می‌کرد، تک می‌زد، چنتایی بالا می انداخت.
«یک هفته پیش کودکم از تخم بیرون آمد، صاحب خانه با چوب به لانه زد، بچه‌ام زمین افتاد، حالا دیگر بال پرواز ندارد، علیل افتاده گوشه لانه.»
نگاهش به ظرف آب که کمی آن طرف تر گذاشته شده بود افتاد، پر زد، رفت کنار ظرف، جرعه ای آب خورد، کمی گلویش را تر کرد. باز برگشت سراغ دانه‌ها
«آخر این انصاف است؟! اینه وضع زندگی؟ این همه مشکلات، کبوتر‌های دیگر را نگاه کن، کدامشان مثل من بلاکش بودند؟؟»
زاویه ام را عوض کردم، چند قدم آمدم کنار، از پشت شیشه، صاحب مغازه را دیدم.
دست گذاشته بود زیر چانه، با لبخند ملیحی کبوتر را نگاه میکرد و مراقب بود صدایی نکند که او را بپراند.
کبوتر آنقدر دلش پر بود که نمی‌فهمید بر سر چه سفره‌ی با شکوهی نشسته.
هر چه میخواست بود.
آب بود، دانه بود، تعدادی چوب نازک خشک که برای لانه سازی، گوشه باغچه ی روبروی مغازه افتاده بود و تازه اگر کمی زرنگ بود و متوجه علاقه صاحب مغازه میشد، می‌توانست بهترین و امن ترین لانه را پیش خود صاحب مغازه علم کند.
کبوتر را حذف کردم.
خودم را گذاشتم جای او.
من که دلم از گلایه پر بود.
سر سفره‌ی صاحب خانه‌ی دنیا نشسته بودم.
دستم از این سر سفره تا آن سر سفره حرکت می‌کرد.
لقمه برمی‌داشت.
می‌گذاشت در دهان.
و من با دهان پُرم، گلایه می‌کردم.
و صاحب خانه‌، بالای سفره نشسته بود و نگاهم میکرد.
با نگاهش می‌گفت:
«سینه ام دکان عطاری است، دردت چیست؟»
بعد لبخند ملیحی میزد و به غرهای یک ریز من گوش میداد.
من فکر میکنم،
یکی از بزرگترین نعمات خدا
همین است که مارا مجاز کرده به جانش غر بزنیم
و او همینطور نگاهمان کند
هیچ وقت حرفمان را قطع نکند
هیچ وقت به رویمان نیاورد که با این همه، حق غر زدن نداری.
هر از چند گاهی که ساکت می‌شویم بگوید «همین؟»
بعد ما دوباره یک نفس شروع کنیم.
بعد تازه بعد از این همه یک نفس غر زدن،
بغلمان کند.
کیسه‌مان را لب به لب پر کند
و بگوید:
«باز هم غر داشتی بیا پیش خودم، پیش کس دیگری نرو»
بستم دهان از گفته و ناگفته اما
ابریست در چشمم که نمناک است بی تو...

معصومه صابر

@Del3da
ببین
جای خالی ات
چه بی رحمانه بر ما میتازد.

#سه_تار
مسعود سجادی🪕

@Del3da
05 Ab Talab Nakardeh
Parvaz Homay [SariMusic.IR]
یک نقطه بیش
فرق رجیم و رحیم نیست
از نقطه ای
بترس که شیطانی ات کنند...
به من از استثنائات نگو
درصد بیار.
نمونه ای از عقده ای بازیای یه سری نوعروس در پیجهای زرد.
مناسب برای ایده ی خانم های قررری:)