دچار
31 subscribers
68 photos
35 videos
7 links
حیات نشئه‌ی تنهایی است
Download Telegram
دست فلک کبود شد از گوشمال و ما
مشغول خاکبازی طفلانه‌ی خودیم

#صائب_تبریزی
@Death_Color
❤‍🔥3
دچار
<unknown> – NN 04
رو به معنی کوش ای صورت پرست 
ز آنکه معنی، بر تن صورت، پرست

#مولانا
@Death_Color
❤‍🔥1
نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی‌نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله‌ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله‌زار خواهد‌شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینه‌ی جویبار گریه‌ی بید

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟

چه جای من که در این روزگار بی‌فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

از این چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می‌خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید

که‌راست سایه درین فتنه‌ها امید امان؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید

صفای آینه‌ی خواجه بین کزین دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان برچید


#سایه
@Death_Color
🔥1
بیدق
بیدق. [ب َ دَ] معرب و مأخوذ از پیاده‌ی فارسی. معرب پیادک، پیاده. پیاده‌ی شطرنج را گویند و آن مهره‌ای باشد از جمله مهره‌های شطرنج و معرب پیاده است. مهره‌ی پیاده‌ی شطرنج که چون تواند هفت خانه بی‌مانع پیش رود مبدل به فرزین گردد. (از یادداشت مؤلف). پیاده‌ی شطرنج.

بسا بیدق که چون خردی پذیرد
به آخر منصب فرزین بگیرد
#ناصر_خسرو

دل که کنون بیدقست باش که فرزین شود
چونکه به پایان رسید هفت بیابان او
#خاقانی

شاه را در خانه‌ی بیدق نهد
اینچنین باشد عطا که احمق دهد
#مولانا

که شاه ارچه در عرصه زورآور است
چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است
#سعدی

- بیدق از هر سو فروکردن؛ پیاده از هر طرف به حرکت درآوردن. راه وصول به مطلوب جستجو کردن
- بیدق افکندن؛ پیاده بر روی شاه واداشتن. پیاده به مقابلی شاه داشتن:

مرا پیلی سزد کو را کنم بند
تو شاهی برتو نتوان بیدق افکند
#نظامی

- بیدق راندن؛ به حرکت درآوردن بیدق. بیدق افکندن:

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه‌ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست
#حافظ

|| (محرف بیرق) در تداول عوام بیرق است که درفش و علم باشد.
- بیدقدار؛ بیرقدار. علمدار.


[لغت‌نامه‌ی دهخدا]

#کلمه
@Death_Color
❤‍🔥1👍1
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

#حافظ
@Death_Color
❤‍🔥2
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرمی

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی

بیا که خرقه‌ی من گرچه رهن میکده‌هاست
ز مال وقف نبینی به نام من درمی

حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل
پیاله گیر و بیاسا ز عمرخویش دمی

طبیب راه‌نشین درد عشق نشناسد
برو به دست کن ای مرده‌دل مسیح‌دمی

دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم
به آن که بر در میخانه برکشم علمی

بیا که وقت‌شناسان دو کون بفروشند
به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی

دوام عیش و تنعم نه شیوه‌ی عشق است
اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی

نمی‌کنم گله‌ای لیک ابر رحمت دوست
به کشته‌زار جگرتشنگان نداد نمی

چرا به یک نی قندش نمی‌خرند آن کس
که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی

سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست
جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی


#حافظ
@Death_Color
❤‍🔥2🔥1
باز آی که باز آید عمر شده‌ی حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

#حافظ
@Death_Color
❤‍🔥3🔥1
چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون‌فشان دارد

#حافظ
@Death_Color
❤‍🔥4
دنیای من جاماند در خواب و خیال تو
وقتی که وهم آسمان‌ها شد وبال تو

تو پر کشیدی تا فراسو‌ها ولی من نه
گم کرده‌بودم آسمان را زیر بال تو

سهم من از عشق تو سرمای قفس شد، آه
من ماندم و رویای آغوش محال تو

من ماندم و تنهایی و بغض و سکوت آری
دنیای من شد زنده ماندن با خیال تو

معنای مرگ و عشق را فهمیدم اما دیر
وقتی که قلب کوچکم شد پایمال تو

وقتی که بعد از تو قفس در گوش من می‌گفت:
«زندانی تنهای من دردا به حال تو»

یک عمر با عشق تو جنگیدم ولی افسوس
همواره من بازنده بودم در جدال تو

تو بودی آن تنها سوال بی‌جواب من
من هستم آن تنها جواب بی‌سوال تو

یک روز می‌گفتم که شاید باز برگردی
دیگر نمی‌خواهم تو را، دنیات مال تو

۱۳۹۴٫۸٫۹

#خودنوشت
@Death_Color
❤‍🔥8🔥2
عتاب یار پری‌چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

#حافظ
@Death_Color
❤‍🔥2
NN 05
<unknown>
#نوای_نی

برنامه‌ی پنجم

#مولانا
@Death_Color
❤‍🔥1👍1
دچار
<unknown> – NN 05
دمدمهٔ این نای از دم‌های اوست
های‌ هوی روح از هِیهای اوست

#مولانا
@Death_Color
🔥2
چنین است کار سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند

#فردوسی
@Death_Color
👍1
فرسوده
فرسوده.[ف َدَ/دِ] اسم مفعول از فرسودن. به غایت کهنه و از هم ریخته و پایمال گردیده و افسرده‌شده. پوسیده. کهنه: گفتند یا موسی ما را جامه باید. خدای عزوجل بر تن‌های ایشان جامه نگاه داشت، فرسوده و دریده نشد (ترجمه‌ی تاریخ طبری).

روان راست نو حله ای از بهشت
که هرگز نه فرسوده گردد نه زشت
#اسدی

|| سوده. ساییده. در اثر سایش خسته شده:

سران را سر از ترک فرسوده بود
به خون دست با تیغ، آلوده بود
#فردوسی

|| سالخورده و پیر. (یادداشت به خط مؤلف):

ز بهر زن و زاده و دوده را
بپیچد روان مرد فرسوده را
#فردوسی

|| تباه. نابود. محوشده یا محوشونده:

فرسوده دان مزاج جهان را به ناخوشی
آلوده دان دهان مشعبد به گندنا
#خاقانی

ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد مانده و فرسوده ما
#نظامی

- فرسوده‌ی رزم؛ آن‌که در جنگ و کارزار پیر شده باشد. جنگ دیده. کاردیده. با فک اضافه نیز به کار رود.
- فرسوده‌ی روزگار؛ تجربه کار زمانه. روزگار دیده.
- فرسوده سوار؛ سوار سالخورده. مرد جنگ دیده. فرسوده رزم:

همه گردان و سالاران و شاهان
هنرمندان و فرسوده سواران
#فخرالدین_اسعد

- فرسوده شدن؛ از میان رفتن. فرسودن:
- فرسوده کردن؛ فرسودن و از میان بردن.
- فرسوده گشتن؛ کهنه شدن. پوسیده شدن:

بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش
چو تیز کرد بر او مرگ چنگ و دندان را
#ناصر_خسرو


[لغت‌نامه‌ی دهخدا]

#کلمه
@Death_Color
❤‍🔥3