❤🔥4
دنیای من جاماند در خواب و خیال تو
وقتی که وهم آسمانها شد وبال تو
تو پر کشیدی تا فراسوها ولی من نه
گم کردهبودم آسمان را زیر بال تو
سهم من از عشق تو سرمای قفس شد، آه
من ماندم و رویای آغوش محال تو
من ماندم و تنهایی و بغض و سکوت آری
دنیای من شد زنده ماندن با خیال تو
معنای مرگ و عشق را فهمیدم اما دیر
وقتی که قلب کوچکم شد پایمال تو
وقتی که بعد از تو قفس در گوش من میگفت:
«زندانی تنهای من دردا به حال تو»
یک عمر با عشق تو جنگیدم ولی افسوس
همواره من بازنده بودم در جدال تو
تو بودی آن تنها سوال بیجواب من
من هستم آن تنها جواب بیسوال تو
یک روز میگفتم که شاید باز برگردی
دیگر نمیخواهم تو را، دنیات مال تو
۱۳۹۴٫۸٫۹
#خودنوشت
@Death_Color
وقتی که وهم آسمانها شد وبال تو
تو پر کشیدی تا فراسوها ولی من نه
گم کردهبودم آسمان را زیر بال تو
سهم من از عشق تو سرمای قفس شد، آه
من ماندم و رویای آغوش محال تو
من ماندم و تنهایی و بغض و سکوت آری
دنیای من شد زنده ماندن با خیال تو
معنای مرگ و عشق را فهمیدم اما دیر
وقتی که قلب کوچکم شد پایمال تو
وقتی که بعد از تو قفس در گوش من میگفت:
«زندانی تنهای من دردا به حال تو»
یک عمر با عشق تو جنگیدم ولی افسوس
همواره من بازنده بودم در جدال تو
تو بودی آن تنها سوال بیجواب من
من هستم آن تنها جواب بیسوال تو
یک روز میگفتم که شاید باز برگردی
دیگر نمیخواهم تو را، دنیات مال تو
۱۳۹۴٫۸٫۹
#خودنوشت
@Death_Color
❤🔥8🔥2
فرسوده
فرسوده.[ف َدَ/دِ] اسم مفعول از فرسودن. به غایت کهنه و از هم ریخته و پایمال گردیده و افسردهشده. پوسیده. کهنه: گفتند یا موسی ما را جامه باید. خدای عزوجل بر تنهای ایشان جامه نگاه داشت، فرسوده و دریده نشد (ترجمهی تاریخ طبری).
روان راست نو حله ای از بهشت
که هرگز نه فرسوده گردد نه زشت
#اسدی
|| سوده. ساییده. در اثر سایش خسته شده:
سران را سر از ترک فرسوده بود
به خون دست با تیغ، آلوده بود
#فردوسی
|| سالخورده و پیر. (یادداشت به خط مؤلف):
ز بهر زن و زاده و دوده را
بپیچد روان مرد فرسوده را
#فردوسی
|| تباه. نابود. محوشده یا محوشونده:
فرسوده دان مزاج جهان را به ناخوشی
آلوده دان دهان مشعبد به گندنا
#خاقانی
ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد مانده و فرسوده ما
#نظامی
- فرسودهی رزم؛ آنکه در جنگ و کارزار پیر شده باشد. جنگ دیده. کاردیده. با فک اضافه نیز به کار رود.
- فرسودهی روزگار؛ تجربه کار زمانه. روزگار دیده.
- فرسوده سوار؛ سوار سالخورده. مرد جنگ دیده. فرسوده رزم:
همه گردان و سالاران و شاهان
هنرمندان و فرسوده سواران
#فخرالدین_اسعد
- فرسوده شدن؛ از میان رفتن. فرسودن:
- فرسوده کردن؛ فرسودن و از میان بردن.
- فرسوده گشتن؛ کهنه شدن. پوسیده شدن:
بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش
چو تیز کرد بر او مرگ چنگ و دندان را
#ناصر_خسرو
[لغتنامهی دهخدا]
#کلمه
@Death_Color
فرسوده.[ف َدَ/دِ] اسم مفعول از فرسودن. به غایت کهنه و از هم ریخته و پایمال گردیده و افسردهشده. پوسیده. کهنه: گفتند یا موسی ما را جامه باید. خدای عزوجل بر تنهای ایشان جامه نگاه داشت، فرسوده و دریده نشد (ترجمهی تاریخ طبری).
روان راست نو حله ای از بهشت
که هرگز نه فرسوده گردد نه زشت
#اسدی
|| سوده. ساییده. در اثر سایش خسته شده:
سران را سر از ترک فرسوده بود
به خون دست با تیغ، آلوده بود
#فردوسی
|| سالخورده و پیر. (یادداشت به خط مؤلف):
ز بهر زن و زاده و دوده را
بپیچد روان مرد فرسوده را
#فردوسی
|| تباه. نابود. محوشده یا محوشونده:
فرسوده دان مزاج جهان را به ناخوشی
آلوده دان دهان مشعبد به گندنا
#خاقانی
ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد مانده و فرسوده ما
#نظامی
- فرسودهی رزم؛ آنکه در جنگ و کارزار پیر شده باشد. جنگ دیده. کاردیده. با فک اضافه نیز به کار رود.
- فرسودهی روزگار؛ تجربه کار زمانه. روزگار دیده.
- فرسوده سوار؛ سوار سالخورده. مرد جنگ دیده. فرسوده رزم:
همه گردان و سالاران و شاهان
هنرمندان و فرسوده سواران
#فخرالدین_اسعد
- فرسوده شدن؛ از میان رفتن. فرسودن:
- فرسوده کردن؛ فرسودن و از میان بردن.
- فرسوده گشتن؛ کهنه شدن. پوسیده شدن:
بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش
چو تیز کرد بر او مرگ چنگ و دندان را
#ناصر_خسرو
[لغتنامهی دهخدا]
#کلمه
@Death_Color
❤🔥3
❤🔥3
❤🔥2
❤🔥1
❤🔥2🔥2
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
#حافظ
@Death_Color
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
#حافظ
@Death_Color
❤🔥3
❤🔥2
❤🔥2