فصل‌هایِ عزیز؛
210 subscribers
81 photos
18 videos
1 link
— آن سویِ صفحه، در امتدادِ خیال؛ پناه کاغذی روزهای خاکستری، میان سطرها و قصه‌خانهٔ آبی؛
• حرف‌هایِ تو:

꙳ @DearChaptersbot ⭑
Download Telegram
دوباره بچه شده بودم. غرق در غم واندوه بودم و آغوشش گهواره‌ام شده بود. / ص ۷۰
💔1
آن‌قدر مستأصل بودم که تنها کاری که از دستم برمی‌آمد پیدا کردن خودم بود. / ص ۵۰
🕊2
با هم خیلی می‌خندیدیم. بدون او می‌خواستم چه کار کنم؟ / ص ۶۸
😭2
او نور زندگی‌ام است، کورسوی چیزی بهتر در روزگار من. / ص ۵۶
💘2
هیچ‌وقت تا این حد احساس تنهایی و بی‌کسی نکرده بودم. بعد اشک‌هایم سرازیر شد، مانند سیل و کسی نبود که من را از آب بکشد بیرون و در بستر خودش بخواباند. / ص ۵۹
😭2
«حالت خوب می‌شه. دردش باهات می‌مونه، اما خوب می‌شی.» / ص ۹۷
🐳2
«یادم رفته بود چه‌جوریه.»
«چی چه‌جوریه؟»
«صدای خنده‌ت.» / ص ۱۰۱
🍓2
چند نسل خواهد گذشت و هیچ‌کس حتی نخواهد دانست ما وجود داشتیم. هیچ‌کس رنگ چشم‌هایمان را نخواهد دانست و از عشقی که درونمان می‌جوشید باخبر نخواهد شد. در نهایت همه شدیم آن سنگ‌های میان چمن، آن مجسمه‌های یادبود پوشیده از خزه و گاهی... حتی همان هم نشدیم. / ص ۱۱۹
😭2
«یه آدم خیلی عاقل بهم گفت آدم‌هایی که دوستشون داریم توی قلبمون هستن. تا وقتی علاقهٔ اون‌ها به خودمون رو یادمون باشه، اون‌ها رو فراموش نمی‌کنیم.‌» / ص ۱۴۸
💘2
هر روز داستان وحشتناکی تازه، هر روز واقعه‌ای غیرقابل‌بخشش به همراه دارد. تمام کشور تحت کشمکشی عظیم قرار دارد، بااین‌حال امیدواری عجیبی با ترس در هم آمیخته است. انگار تمام ایرلند دارد بیدار می‌شود و چشمان ما به یک افق دوخته شده است. / ص ۱۶۳
❤2
صورت من عوض نشده، نگاهم به دنیا عوض شده. چیزهایی دیدم که برای همیشه من رو عوض کرده. / ص ۲۰۴
❤2
تمام حقوقمان را از ما سلب کردند و حقارت را به ما آموختند. مثل حیوان با ما رفتار کردند و با این‌حال تسلیم نشدیم. / ص ۲۸۹
🕊2
«ما همه‌مون ناپدید می‌شیم. بالاخره زمان ما رو با خودش می‌بره.‌» / ص ۲۹۹
❤2
او درد شیرین قلبم بود. / ص ۲۸۹
💘2
فصل‌هایِ عزیز؛
چون باد مى‌دونه.
اوئن می‌گفت باد همه‌چیز رو می‌دونه، باد می‌زنه و بویِ خاک بارون خورده هم باهاش میاد، نیستی و من کنار اولین بارون پاییز اشکِ توأم با لبخندم. لبخند چون که تو در عینِ رفتن هم باز حس لمس دست‌هات رو کنارم جا گذاشتی. لبخند چون که تو در عین نبودن هم تمام معنیِ زندگی رو با خودت داری.

— شب، اولین بارون پاییز؛ ۲۸ مهر.
💔2
خنده‌اش مرا به گریه انداخت؛ خاطره‌اى كه جان گرفته بود، صداى روزگاری كه شيرين‌تر بود. / ص ۱۹۳
😭2
حضورش باعث مى‌شد چیزهایی را حس كنم كه قبلاً هيچ‌وقت احساس نكرده بودم. / ص ۲۰۱
🐳2
اينكه در دنیایی كه خودم خلقش كرده بودم گم شده‌ام. / ص ۲۰۵
💘2