میگفت تعادلِ بشر به هم خورده، چون حالا به جای هماهنگی بین زنانگی و مردانگی، همه دنبال قدرتاند: «رابطهٔ زن و مرد به جنگ بیپایانِ قدرت تبدیل شده. حتی عشقورزیشون هم جنگه. بچهها هم نتیجهٔ جنگن؛ جنگی که برنده نداره... مگر اینکه عشق نجاتمون بده.» / ص ۹۵
💘2❤1
برای لاری از تنهاییهایم میگفتم. به او گفتم انگار دیگر هیچوقت هیچکس نمیتواند کنارم باشد چون هیچکس نمیتواند من باشد؛ هیچکس نمیتواند جهان را از مردمک چشمِ من ببیند. گفتم فکر میکنم در انتخابِ مسیر زندگی اشتباه کرده باشم. گفتم فکر میکنم ارزشش را ندارد که آدم برای فهمِ زندگی این همه رنج بکشد و در نهایت تنها بماند، اما دیگر راهِ برگشتی هم ندارم چون بازگشت به دنیایی که از آن کَندهام هر روز برایم سختتر میشود. گفتم و اشک ریختم. / ص ۹۹
💘3❤1
شاید هم تخمِ لقِ عشق را ادبیات فارسی در ذهنمان نشانده که اینقدر خمارش ماندهایم. / ص ۹۵
💘2❤1
حُسن و عشق و حزن برادر یکدیگرند. حُسن برادر بزرگتر است، عشق برادر میانی و حزن برادر آخری. حزن از آن آویزانهایی است که همهجا خودشان را میچسبانند به بقیه. پس هرجا عشق برود حزن هم میرود. همه طالب حُسناند اما فقط به واسطهٔ عشق میشود به حُسن رسید و عشق هم هر کسی را به خود راه نمیدهد. اگر کسی مستحق حُسن باشد، عشق پیش از ورودش حزن را میفرستد تا خانه را پاک کند و چیزی آنجا باقی نگذارد؛ انگار که به مورچههای دشت، خبر ورود ارتش سلیمان را بدهند. / ص ۱۰۸
💘2❤1
هیچ مردی در زندگیام به اندازهٔ کولهام وفادار و پیگیر نبوده. باید با کولهام ازدواج کنم. / ص ۱۰۴
💘2❤1
وقتی به لاری گفتم تصمیم گرفتهام عاشق بشوم، گفت «میدونی که عشق رنجه؟» گفتم «میدونم اما چارهای ندارم.» / ص ۱۰۱
💘3❤1
به عنوان بازندهای حرفهای، برایم بدیهی شده که بعد از هر شکست، کمی میمیری. حرفم آرایهای ادبی نیست. واقعاً میمیری. همانطور که بدنِ مادر با زاییدنِ زندگی، یک قدم به مرگ نزدیکتر میشود. بستگی دارد چقدر بتوانی نتوانی. / ص ۱۳۵
💘3❤1
فصلهایِ عزیز؛
تو بگو کنارِ تمام مضامین جهان هم بشینم باز هم هیچی برام ادبیاتِ ایران و اون بغض تؤام با شعف کنار کلمههاش نمیشه. این بار کنار زنی از ایران که گردِ جهان گشته کوله ببندیم؟
از و کسی نمیداند در کدامین زمین میمیرد؛ مهزاد الیاس بختیاری / نشر اطراف.
❤1🍓1💘1
فصلهایِ عزیز؛
از و کسی نمیداند در کدامین زمین میمیرد؛ مهزاد الیاس بختیاری / نشر اطراف.
«و کسی نمیداند در کدامین زمین میمیرد» از اون کتابهایی بود که فقط نخوندمش؛ یک جاهایی حس کردم دارم با تکههای کتاب راه میرم. سفرهای کتاب فقط رفتن از یک سرزمین به سرزمین دیگه نیست. بیشتر شبیه اینه که آدم در هر جاده و هر آدم و هر اتفاق، تکهای از خودش رو پیدا کنه؛ یا شاید تکهای رو که مدتها گم کرده، دوباره میبینه.
چیزی که بیشتر از همه با من ماند، همین ندانستن بود. اینکه هیچکداممان نمیدانیم کدام سفر، آخرین سفرمان است کدام شهر آخرین خاطرهمان را در خودش نگه میدارد و اصلاً قرار است کجا تمام شویم..
اسم کتاب از آیهای در سورهی لقمان میآید: «و کسی نمیداند در کدامین سرزمین میمیرد.» چشمهات رو ببند و به عمقِ این جمله فکر کن. از اون کتابایی بود که فکر میکردم قراره فقط یه سفرنامه بخونم، ولی آخرش یه جاهایی بیشتر از سفر، به خودم فکر کردم. به راههایی که اومدم، آدمایی که یه روز بودن و امروز نیستن، جاهایی که رفتم و فکر میکردم قراره بمونم، ولی فقط یه خاطره ازشون با خودم آوردم.
؛
— از اون کتابهایی شد که روزی اگر فرزند و جگرگوشهای برایِ خودم داشتم، کتاب رو با یک کاغذ کاهی و روبانِ سبز و گلهایی که از باغچه چیدم بهش هدیه میدم و بهش میگم حتی اگر جملهها برات سخت بودن کنار هر جمله بأیست، تأمل کن و هر جایی از زندگی از اول شروع به خوندنش کن.
چیزی که بیشتر از همه با من ماند، همین ندانستن بود. اینکه هیچکداممان نمیدانیم کدام سفر، آخرین سفرمان است کدام شهر آخرین خاطرهمان را در خودش نگه میدارد و اصلاً قرار است کجا تمام شویم..
اسم کتاب از آیهای در سورهی لقمان میآید: «و کسی نمیداند در کدامین سرزمین میمیرد.» چشمهات رو ببند و به عمقِ این جمله فکر کن. از اون کتابایی بود که فکر میکردم قراره فقط یه سفرنامه بخونم، ولی آخرش یه جاهایی بیشتر از سفر، به خودم فکر کردم. به راههایی که اومدم، آدمایی که یه روز بودن و امروز نیستن، جاهایی که رفتم و فکر میکردم قراره بمونم، ولی فقط یه خاطره ازشون با خودم آوردم.
؛
— از اون کتابهایی شد که روزی اگر فرزند و جگرگوشهای برایِ خودم داشتم، کتاب رو با یک کاغذ کاهی و روبانِ سبز و گلهایی که از باغچه چیدم بهش هدیه میدم و بهش میگم حتی اگر جملهها برات سخت بودن کنار هر جمله بأیست، تأمل کن و هر جایی از زندگی از اول شروع به خوندنش کن.
❤2🍓2💘1
فصلهایِ عزیز؛
اولین ردِ جادو؛ با اولین قدمهای پاییز.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۱ ) ء اولین؛
این اولین هدیهی فصلهای عزیزه؛ برای عسل جان، که اولین چراغ این خونه به اسم اونه.
امیدوارم وقتی این کتاب رو ورق میزنی، لابهلای قصههاش چیزی برای دلت پیدا کنی؛ چیزی شبیه یک دلگرمی کوچیک، یک اتفاق خوب یا یادآوری اینکه گاهی دنیا هنوز هم بلده غافلگیرمون کنه.
به امید فصلهای قشنگتر، کتابهای بیشتر و چراغهایی که یکییکی توی این خونه روشن میشن. / 🧣⭐️
این اولین هدیهی فصلهای عزیزه؛ برای عسل جان، که اولین چراغ این خونه به اسم اونه.
امیدوارم وقتی این کتاب رو ورق میزنی، لابهلای قصههاش چیزی برای دلت پیدا کنی؛ چیزی شبیه یک دلگرمی کوچیک، یک اتفاق خوب یا یادآوری اینکه گاهی دنیا هنوز هم بلده غافلگیرمون کنه.
به امید فصلهای قشنگتر، کتابهای بیشتر و چراغهایی که یکییکی توی این خونه روشن میشن. / 🧣⭐️
🍓4❤1
پدر همیشه به او میگفت مرد واقعی کسی هست که بدون شرم، اشک میریزد، از صمیم قلبش شعر میخواند، اپرا را در روحش حس میکند و هرچه که برای دفاع از یک زن لازم است، انجام میدهد. / ص ۵۹
🍓2
«حالا گوش کنین. این برای زندگیتون یه درس واقعیه. آره، ما گیر افتادیم اما چی کار کردیم؟ ازش طنز ساختیم و خندیدیم.» /ص ۱۱۰
🍓3💘1
او در دنیای زیست شناسی میخواست این نکته را بداند که چرا یک مادر فرزندانش را رها میکند. / ص ۱۵۰
💘3💔1
«هر زنی نیاز به داشتن چند تا دوستدختر داره، عزیزم. چون اونا بدون شرط تا ابد برات میمونن.. وقتی یه گروه زن رو کنار هم میبینی، بدون که اونا قویترین چیز توی دنیا هستن.» / ص ۱۶۶
🍓3❤1
گفت: «کیا تو نمیتونی به خاطر هر چیزی فرار کنی. گاهی وقتا باید سر یه موضوعی بحث کنی و با مشکلات رو به رو شی.» / ص ۱۵۴
💘3