تمام عمر نخواسته بودم او باشم اما مثل او میخندیدم و مثل او تعجب میکردم و دندانهای جلوییام از همانجا داشت میپوسید که دندانهای او. مثل او بدبین بودم و نق میزدم. مثل او سادهلوح و بدجنس بودم. مثل او خوب و بد بودم. من تکرار او بودم. تکرار یا، آنطور که لغتنامهٔ منتهیالارب میگوید، «بارها برگردانیدن چیز را». / ص ۶۰
❤6💘1
هر بار مدت زیادی نگاهم به آسمان بوده، به خاطر زن بودنم روی زمین سکندری خوردهام. / ص ۶۱
❤1🕊1🐳1
حاجتمند غَره نمیتواند باشد. حاجتمند بینیاز نیست. حاجتمندی مثل درِ کمارتفاعی است که موقع ورود، سَرت را خودبهخود به علامت تواضع پایین میآورَد. وقتی به کمک احتیاج داشته باشی، میفهمی که احتیاج به کمک یعنی چه. نیازمندی جایی است که فقط باید در آن بوده باشی تا بتوانی ببینیاش. کاری که حاجتمندی با روانِ آدمی میکند، با خودش فهمی میآورد که جور دیگری به دست نمیآید. / ص ۵۱
💘3❤1
اگر عقل الانم را داشتم، از آن چالش بیهوده زودتر بیرون میآمدم اما عقل الانم را از تجربهٔ نادانی آن موقع دارم. / ص ۷۱
💘2❤1🍓1
متضادِ ترسْ شجاعت نیست؛ متضادِ ترسْ توکل است؛ توکل به معنای اصرار بر دیدن نور در انتهای تاریکی، به معنای یافتن آرامش در وحشت و قرار در بیقراری. / ص ۷۵
❤2🍓2
شاید حزنِ ما از جنس نداشتن و نبودن است؛ حزنِ شهری که میشد داشته باشیم اما نداریم؛ چیزی که میشد باشیم ولی نشدیم. حزن از دست رفتن شکوهِ تاریخ و محقق نشدنِ رؤیاهای اجدادی. / ص ۸۱
❤1🍓1💘1
به یوکسل گفتم «از زن بودنم خستهام. طبیعت بار زیادی رو دوش زنها گذاشته. منصفانه نیست. کاش میشد از جنسیت انصراف داد.» / ص۹۳
❤1🐳1💘1
ادبیاتمان خیلی دربارهٔ عشق است. اصولاً گیر موضوع عشق هستیم، جوری که شکافتن معنای عشق را بیشتر از شکافتن اتم بلد شدهایم. / ص ۹۵
🍓3😭1
لامصب همیشه به عشق منتهی میشود. فرضِ راه است. از میان صدها راه روبهرویت، هر کدام از دالانهای تودرتوی مسیر زندگی را که انتخاب کنی و کورمال کورمال در آن جلو بروی، باز هم آخرِ کار به درِ بستهٔ عشق میرسی. / ص ۹۴
💘2❤1
میگفت تعادلِ بشر به هم خورده، چون حالا به جای هماهنگی بین زنانگی و مردانگی، همه دنبال قدرتاند: «رابطهٔ زن و مرد به جنگ بیپایانِ قدرت تبدیل شده. حتی عشقورزیشون هم جنگه. بچهها هم نتیجهٔ جنگن؛ جنگی که برنده نداره... مگر اینکه عشق نجاتمون بده.» / ص ۹۵
💘2❤1
برای لاری از تنهاییهایم میگفتم. به او گفتم انگار دیگر هیچوقت هیچکس نمیتواند کنارم باشد چون هیچکس نمیتواند من باشد؛ هیچکس نمیتواند جهان را از مردمک چشمِ من ببیند. گفتم فکر میکنم در انتخابِ مسیر زندگی اشتباه کرده باشم. گفتم فکر میکنم ارزشش را ندارد که آدم برای فهمِ زندگی این همه رنج بکشد و در نهایت تنها بماند، اما دیگر راهِ برگشتی هم ندارم چون بازگشت به دنیایی که از آن کَندهام هر روز برایم سختتر میشود. گفتم و اشک ریختم. / ص ۹۹
💘3❤1
شاید هم تخمِ لقِ عشق را ادبیات فارسی در ذهنمان نشانده که اینقدر خمارش ماندهایم. / ص ۹۵
💘2❤1
حُسن و عشق و حزن برادر یکدیگرند. حُسن برادر بزرگتر است، عشق برادر میانی و حزن برادر آخری. حزن از آن آویزانهایی است که همهجا خودشان را میچسبانند به بقیه. پس هرجا عشق برود حزن هم میرود. همه طالب حُسناند اما فقط به واسطهٔ عشق میشود به حُسن رسید و عشق هم هر کسی را به خود راه نمیدهد. اگر کسی مستحق حُسن باشد، عشق پیش از ورودش حزن را میفرستد تا خانه را پاک کند و چیزی آنجا باقی نگذارد؛ انگار که به مورچههای دشت، خبر ورود ارتش سلیمان را بدهند. / ص ۱۰۸
💘2❤1
هیچ مردی در زندگیام به اندازهٔ کولهام وفادار و پیگیر نبوده. باید با کولهام ازدواج کنم. / ص ۱۰۴
💘2❤1
وقتی به لاری گفتم تصمیم گرفتهام عاشق بشوم، گفت «میدونی که عشق رنجه؟» گفتم «میدونم اما چارهای ندارم.» / ص ۱۰۱
💘3❤1
به عنوان بازندهای حرفهای، برایم بدیهی شده که بعد از هر شکست، کمی میمیری. حرفم آرایهای ادبی نیست. واقعاً میمیری. همانطور که بدنِ مادر با زاییدنِ زندگی، یک قدم به مرگ نزدیکتر میشود. بستگی دارد چقدر بتوانی نتوانی. / ص ۱۳۵
💘3❤1