فصل‌هایِ عزیز؛
191 subscribers
75 photos
17 videos
1 link
— آن سویِ صفحه، در امتدادِ خیال؛ پناه کاغذی روزهای خاکستری، میان سطرها و قصه‌خانهٔ آبی؛
• حرف‌هایِ تو:

꙳ @DearChaptersbot ⭑
Download Telegram
آدم‌ها و داستان‌ها و رنج‌ها در افغانستان می‌چسبند به تنت و دیگر هرگز رهایت نمی‌کنند تا مطمئن شوند فهمیده‌ای که تا چه اندازه ناتوان و درمانده‌ای. مثلاً مدت‌ها بعد از اشک ریختن در چشم‌های بودا، ممکن است صبح روزی زیبا، موقع شستن صورتت، لحظه‌ای در آینه با خودت چشم در چشم شوی و ناگهان یاد نرگس، دخترک زیبای پای مجسمه‌های بودا، بیفتی و با خودت بلند بلند بگویی «کاش بزرگ نشوی، دختر. کاش هیچ‌وقت بزرگ نشوی.» / ص ۲۵
❤1💔1💘1
«کسی نمی‌داند فردا چه به دست می‌آورد و کسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد.» / ص ۲۹
❤1💔1💘1
واقعیت گذرنامه‌ای که دارم دوباره توی صورتم خورده و یادم آورده که من مثل آن‌ها نیستم. انگار دنیایی آن بیرون است که منِ ایرانی فقط اجازه دارم از دریچهٔ پنجره تماشایش کنم. صلیبِ هویتِ الصاقی‌ام را تا ابد به دوش می‌کشم و سنگینی‌اش هرگز اجازه نخواهد داد یک دل سیر در جهان بدوم. شوق پرواز دارم اما بال نه. از ذهنم می‌گذرد که سفر چیزهای زیادی به من آموخته اما همزمان به رنجِ دانستن و نتوانستنم هم افزوده است. / ص ۳۷
❤2
اگر انتزاعی نگاه کنی، می‌بینی احمقانه است که چیزی به اسم مرز ما را از هم جدا می‌کند. / ص ۳۷
❤3
شاید روزی مفهوم «مرز» در کلاس‌های تاریخ تدریس شود و آیندگان از روزگاری که انسان‌ها با لجاجتی بچگانه دور سرزمین‌هاشان دیوار و سیم خاردار می‌کشیدند، با تعجب یاد کنند. / ص ۳۸
❤3
چرا باید برای فَهم بلندی از صخره‌ها بالا می‌رفتم؟ / ص ۴۲
❤3
«خودِ زندگیه دیگه. نیست؟ زندگی هم سفر تو جاده‌ایه که نمی‌شناسی.» / ص ۵۳
❤3
«گاهی شک می‌کنم که شاید به خاطرِ علاقه‌م به داستانه که سفر می‌کنم. انگار داستان خوندن، داستان شنیدن یا داستان دیدن توی فیلما برام کافی نیست. به جاده‌های ناآشنا می‌زنم تا بتونم توی داستان زندگی کنم؛ داستانی که نمی‌دونم قراره چطور تموم بشه.» / ص ۵۳
❤3
همسفری که اخلاقش در سفر بالا و پایین نداشته باشد، بهتر از همسفری است که با او خوش بگذرد. / ص ۵۴
❤3
در دوردست‌ترین جای خود، تنها نشسته‌ بودم و از رنج بودن، گریه می‌کردم: آخرین تلاش‌هایم برای نپذیرفتن بار تحمل ناپذیرِ هستی. / ص ۵۷
❤2
«نگذار آن‌ها اشک‌هات را ببینند. خیلی‌ها دنبال دیدن شکست و رنج ما هستند.» / ص ۵۹
❤3
تمام عمر نخواسته بودم او باشم اما مثل او می‌خندیدم و مثل او تعجب می‌کردم و دندان‌های جلویی‌ام از همان‌جا داشت می‌پوسید که دندان‌های او. مثل او بدبین بودم و نق می‌زدم. مثل او ساده‌لوح و بدجنس بودم. مثل او خوب و بد بودم. من تکرار او بودم. تکرار یا، آن‌طور که لغتنامهٔ منتهی‌الارب می‌گوید، «بارها برگردانیدن چیز را». / ص ۶۰
❤6💘1
هر بار مدت زیادی نگاهم به آسمان بوده، به خاطر زن بودنم روی زمین سکندری خورده‌ام. / ص ۶۱
❤1🕊1🐳1
حاجتمند غَره نمی‌تواند باشد. حاجتمند بی‌نیاز نیست. حاجتمندی مثل درِ کم‌ارتفاعی است که موقع ورود، سَرت را خودبه‌خود به علامت تواضع پایین می‌آورَد. وقتی به کمک احتیاج داشته باشی، می‌فهمی که احتیاج به کمک یعنی چه. نیازمندی جایی است که فقط باید در آن بوده باشی تا بتوانی ببینی‌اش. کاری که حاجتمندی با روانِ آدمی می‌کند، با خودش فهمی می‌آورد که جور دیگری به دست نمی‌آید. / ص ۵۱
💘3❤1
اگر عقل الانم را داشتم، از آن چالش بیهوده زودتر بیرون می‌آمدم اما عقل الانم را از تجربهٔ نادانی آن موقع دارم. / ص ۷۱
💘2❤1🍓1
دنیا فقط وقتی واقعی می‌شود که بتوانی با کسی به اشتراکش بگذاری. / ص ۷۷
🍓2❤1
متضادِ ترسْ شجاعت نیست؛ متضادِ ترسْ توکل است؛ توکل به معنای اصرار بر دیدن نور در انتهای تاریکی، به معنای یافتن آرامش در وحشت و قرار در بی‌قراری. / ص ۷۵
❤2🍓2