فصل‌هایِ عزیز؛
191 subscribers
75 photos
17 videos
1 link
— آن سویِ صفحه، در امتدادِ خیال؛ پناه کاغذی روزهای خاکستری، میان سطرها و قصه‌خانهٔ آبی؛
• حرف‌هایِ تو:

꙳ @DearChaptersbot ⭑
Download Telegram
سرش رو بالا می‌آره و تمام چیزهایی رو که آرزشون رو دارم توی چشم‌هاش می‌بینم. / ص۳۷۷
❤5
تو بگو کنارِ تمام مضامین جهان هم بشینم باز هم هیچی برام ادبیاتِ ایران و اون بغض تؤام با شعف کنار کلمه‌هاش نمی‌شه. این بار کنار زنی از ایران که گردِ جهان گشته کوله ببندیم؟
🕊2❤1🍓1
اما من توی چشم بودا تا می‌توانم اشک می‌ریزم. برای زهرا که در دانشگاه کابل تئاتر خوانده و با وجود زایمان‌های سختی که بدنش را ناکار کرده‌اند، در سرمای زمستانِ بامیان، باید روزی چند بار در حیاط خانه رخت و ظرف بشوید. برای خاموشی خیابان موسیقیِ کابل و صدای خفه‌شدهٔ خنده‌های پل‌سرخ. برای امیدهای ازدست‌رفته و آرزوهای نشده. برای مادری که عزادار دو پسری است که راه اصلی درهٔ پنجشیر را به‌تنهایی روی طالبان بستند. گریه می‌کنم برای نعشی دیگر در جنگی دیگر. / ص ۱۸
💔3❤1
و افغانستان، سرزمینِ اندوه مکرر. / ص ۱۸
💔4❤1
می‌دانم که بین فارسی حرف زدن من و مردم هرات رابطه‌ای وجود دارد اما این رابطه از جنس ماضی بعید است. دیرزمانی است که رابطه قطع شده اما ما هنوز از طریق زبان به هم متصل مانده‌ایم؛ اتصالی نیم‌بند و پادرهوا. / ص ۲۲
💔2❤1💘1
نمی‌دانم چرا افغانستان این‌قدر به خاطره‌ای دور می‌مانَد، مثل خواهر یا برادری که در بچگی داشته‌ای و از دستش داده‌ای. / ص ۲۲
❤1💔1💘1
آدم‌ها و داستان‌ها و رنج‌ها در افغانستان می‌چسبند به تنت و دیگر هرگز رهایت نمی‌کنند تا مطمئن شوند فهمیده‌ای که تا چه اندازه ناتوان و درمانده‌ای. مثلاً مدت‌ها بعد از اشک ریختن در چشم‌های بودا، ممکن است صبح روزی زیبا، موقع شستن صورتت، لحظه‌ای در آینه با خودت چشم در چشم شوی و ناگهان یاد نرگس، دخترک زیبای پای مجسمه‌های بودا، بیفتی و با خودت بلند بلند بگویی «کاش بزرگ نشوی، دختر. کاش هیچ‌وقت بزرگ نشوی.» / ص ۲۵
❤1💔1💘1
«کسی نمی‌داند فردا چه به دست می‌آورد و کسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد.» / ص ۲۹
❤1💔1💘1
واقعیت گذرنامه‌ای که دارم دوباره توی صورتم خورده و یادم آورده که من مثل آن‌ها نیستم. انگار دنیایی آن بیرون است که منِ ایرانی فقط اجازه دارم از دریچهٔ پنجره تماشایش کنم. صلیبِ هویتِ الصاقی‌ام را تا ابد به دوش می‌کشم و سنگینی‌اش هرگز اجازه نخواهد داد یک دل سیر در جهان بدوم. شوق پرواز دارم اما بال نه. از ذهنم می‌گذرد که سفر چیزهای زیادی به من آموخته اما همزمان به رنجِ دانستن و نتوانستنم هم افزوده است. / ص ۳۷
❤2
اگر انتزاعی نگاه کنی، می‌بینی احمقانه است که چیزی به اسم مرز ما را از هم جدا می‌کند. / ص ۳۷
❤3
شاید روزی مفهوم «مرز» در کلاس‌های تاریخ تدریس شود و آیندگان از روزگاری که انسان‌ها با لجاجتی بچگانه دور سرزمین‌هاشان دیوار و سیم خاردار می‌کشیدند، با تعجب یاد کنند. / ص ۳۸
❤3
چرا باید برای فَهم بلندی از صخره‌ها بالا می‌رفتم؟ / ص ۴۲
❤3
«خودِ زندگیه دیگه. نیست؟ زندگی هم سفر تو جاده‌ایه که نمی‌شناسی.» / ص ۵۳
❤3
«گاهی شک می‌کنم که شاید به خاطرِ علاقه‌م به داستانه که سفر می‌کنم. انگار داستان خوندن، داستان شنیدن یا داستان دیدن توی فیلما برام کافی نیست. به جاده‌های ناآشنا می‌زنم تا بتونم توی داستان زندگی کنم؛ داستانی که نمی‌دونم قراره چطور تموم بشه.» / ص ۵۳
❤3
همسفری که اخلاقش در سفر بالا و پایین نداشته باشد، بهتر از همسفری است که با او خوش بگذرد. / ص ۵۴
❤3
در دوردست‌ترین جای خود، تنها نشسته‌ بودم و از رنج بودن، گریه می‌کردم: آخرین تلاش‌هایم برای نپذیرفتن بار تحمل ناپذیرِ هستی. / ص ۵۷
❤2